سفرنامة خوزستان

 

 

 

توضیح ناشر

سفرنامه خوزستان، در ١٣٠٣/١٩٢٤ نوشته شده است و يکی از مهم‌ترين رويدادهای تاريخ صد سال گذشته ايران را گام به گام دنبال می‌کند. سفرنامه مازندران، در ١٣٠٥/١٩٢٦ يک سال پس از پادشاهی رضا شاه نوشته شده است. آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی يافت و ناياب بود، تا در اواخر پادشاهی محمد رضا شاه به مناسبت "آئين ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی" (١٣٥٤/١٩٧٥) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سياسی دوران پهلوی بار ديگر منتشر شدند و در سال 1383 توسط "نشر تلاش" در خارج کشور تجدید چاپ گردید. از آنجائیکه در فاصله بسیار کوتاهی این اثر نایاب گردید، نشر تلاش در پاسخگویی به علاقمندی تعداد بسیاری از هموطنان اقدام به درج متن کامل این دو اثر در سامانه تلاش می نماید.

 

مقدمه

 

ايران‌ از لحاظ‌ تاريخ‌، مملكتی است‌ كه‌ حوادث‌ آن‌ با ساير ممالك‌ عالم‌ تقريباً قابل‌ مشابهت‌ نيست‌. انقلابات‌ بزرگ‌ و حوادث‌ عظيمه‌ كه‌ در اين‌ سرزمين‌ به‌وقوع‌ پيوسته‌ نظيرش‌ را در كمتر از ممالك‌ میتوان‌ استقصا كرد. با ذكر اين‌ مقدمة‌ مختصر فراموش‌ نبايد كرد كه‌ از حيث‌ مدارج‌ اخلاق‌ و روحيات‌، اوضاعی كه‌ در دوران‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ سلطة‌ آل‌ قاجار برای مملكت ‌تمهيد گشته‌، فساد اخلاقی و تبدلات‌ روحی آن‌ هيچ‌ كم‌ از نائره‌های اسكندر و مغول‌ نبوده‌ و اگر اخلاقيات‌ كنونی ايران‌ را با احوال‌ دورة‌ استيلای اسكندر و مغول‌ مطابقه‌ نماييم‌، شايد قابل‌تطبيق‌ و مقايسه‌ باشد.

چنانكه‌ تمام‌ ايرانيان‌ عقيده‌ دارند فقط‌ بايد متذكر شد كه‌ مزاج‌ ايرانی يكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ با تمام‌ معنی و مفهوم‌ مسموم‌ گشته‌ و بايد فكر كرد كه‌ چه‌ تزريقات‌ سريع‌الاثری بايد پيدا كرد كه‌ اين‌ مريض‌ مسموم‌ يكصدوپنجاه‌ ساله‌ را بهبودی بدهد.

يكی از آن‌ سموم‌ مهلك‌، رخصتی است‌ كه‌ لااباليانه‌، از دربار قاجار در مداخل‌ مستقيم‌ اجانب‌ به‌امور داخلی اين‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ و تقريباً ظهور اين‌ خانواده‌ مصادف‌ میشود با مداخلات‌ اجانب‌ در كار اين‌ مملكت‌ كه‌ شرح‌ اين‌ قضيه‌ مبسوط‌ و تفسير آن‌ به‌عهده‌ مورخين‌ آتيه‌ موكول‌ خواهد بود. من‌ فقط‌ به‌ذكر اين‌ جمله‌ مبادرت‌ میكنم‌ كه‌ در تمام‌ ايام‌ زمامداری خود به‌هر موضوعی كه‌ خواسته‌ام‌ وارد شوم‌ و به‌اصلاحی دست‌ بزنم‌، فوراً مداخله‌ اجنبيان‌ و اعتراضات‌ آنان‌ موجب‌ تعويق‌ امر و وقفه‌ كار شده‌ است‌.

به‌اين‌ لحاظ‌، فقط‌ من‌ میدانم‌ كه‌ از موفقيتهای خود در ضمن‌ اصلاحات‌ قشونی و سركوبی متمردين‌ و خاتمه‌ دادن‌ به‌ملوك‌الطوايفی و راه‌ انداختن‌ چرخهای مقدماتی اين‌ مملكت‌ چه‌ خون‌ دلی خورده‌ و چه‌ مصائب‌ و متاعب‌ فوق‌ انتظاری را تحمل‌ كرده‌ام‌.

ساليان‌ دراز قوای مركزی دولت‌ قادر بر عبور از خط‌ لرستان‌ و ورود در آن‌ سامان‌ نبود. جنگهايی كه‌ بين‌ نظاميان‌ من‌ و رؤسای عشاير متمرد لر در آن‌ صفحه‌ به‌وقوع‌ پيوست‌، تاريخیجداگانه‌ دارد كه‌ حقيقتاً قابل‌ تدوين‌ است‌.

من‌ سركوبی اشرار لرستان‌ و تخته‌ قاپو كردن‌ آنها را از آن‌ جهت‌ وجهة‌ همت‌ خويش‌ قرار دادم‌ كه‌ بتوانم‌ خط‌ فاصل‌ بين‌ خوزستان‌ و عراق‌ را مفتوح‌ نمايم‌، و خوزستان‌ را كه‌ در تمام‌ ادوارسلطنت‌ قاجار لانة‌ ناامنی و قتل‌ و غارت‌ و ياغيگری و عدم‌ اطاعت‌ بوده‌ است‌، امن‌ و آرام‌ سازم‌ و به‌خودسريهای يك‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ كه‌ خود را امير مستقل‌ اين‌ خطه‌ خوانده‌ است‌ خاتمه ‌دهم‌. به‌مجرد اينكه‌ حقيقت‌ اين‌ نيت‌ بر دشمنان‌ سعادت‌ ايران‌ روشن‌ شد فوراً افق‌ سياست‌ خارجی رنگهای تيره‌تری به‌خود گرفت‌.

همة‌ منافقان‌ گرد هم‌ آمدند و شالودة‌ اجتماع‌ مشؤوم‌ و منحوسی را به‌نام‌ كميته‌ «قيام‌ سعادت‌» در خوزستان‌ طرح‌ كردند.

اعضای كميته‌ مزبور كه‌ در رأس‌ آنها شيخ‌ خزعل‌ واقع‌ است‌ قسم‌ نامه‌ای تهيه‌ و با مأمور مخصوص‌ پيش‌ شاه‌ به‌پاريس‌ فرستادند و او نيز بدون‌ آنكه‌ متفرس‌ به‌دنبالة‌ اعمال‌ آنها شود، حكم‌ انعقاد كميته‌ مزبور را تجويز كرد.

قبل‌ از عزيمت‌ شاه‌ به‌فرنگ‌ با وجود اصراری كه‌ من‌ در توقف‌ او داشتم‌ و ضمانت‌ بقای سلطنت‌ او را میكردم‌، او به‌ايادی خارجی توسل‌ میجست‌ و بالاخره‌ برای اعمال‌ نظر شخصی و آزاد بودن‌ در توسلات‌ خارجی عزيمت‌ پاريس‌ كرد.

هنگام‌ عزيمت‌ به‌كرمانشاه‌ در حوالی خرابه‌های سياه‌دهن‌ قزوين‌ بعضی از ملتزمين‌ ركاب‌ او را از مسافرتهای متواتر به‌فرنگ‌ تقبيح‌ كرده‌ بودند. امّا شاه‌ به‌رئيس‌ كابينه‌ من‌ و چند نفر ديگرصريحاً گفته‌ بود كه‌ او برای تماشای خرابه‌های سياه‌دهن‌ و غيره‌ خلق‌ نشده‌، هر روزی كه‌ در ايران‌ باشد، يك‌ روز از تماشای مناظر دلگشای نيس‌ و پاريس‌ عقب‌ خواهد ماند!

با اين‌ حال‌ من‌ قبول‌ نمیكردم‌ كه‌ كسی به‌سلطنت‌ يك‌ مملكتی تا اين‌ درجه‌ مجنونانه‌ نگاه‌ كند و چنانكه‌ گفتم‌ تصوّر من‌ آن‌ بود كه‌ چون‌ در نتيجه‌ ملاحظات‌ دقيقه‌ در شهرهای فرنگ‌ تهران‌ را نظير پاريس‌ نمیبيند و وسايل‌ پاريس‌ كردن‌ تهران‌ هم‌ برای او فراهم‌ نيست‌ عصبانی شده‌ و مبادرت‌ به‌ذكر اين‌ جملات‌ كرده‌ است‌.

نظير اين‌ فكرها برای من‌ كه‌ چهارسال‌ تمام‌ عملاً سلطنت‌ ايران‌ را حراست‌ كرده‌ام‌ حقيقتاً‌ اميدبخش‌ بود و به‌خود تسلّی میدادم‌ كه‌ در پرتو اين‌ احساسات‌ رقيقه‌ شايد بتوانم‌ كشتی شكستة‌ اين‌ مملكت‌ را از چهار موجة‌ اقيانوس‌ طوفانی سياست‌ رهايی بخشم‌.

اما در موقعی كه‌ تصميم‌ شاه‌ را در انعقاد كميته‌ «قيام‌» و برانگيختن‌ چهار نفر خائن‌ و هزاران‌ دزد بر ضد مركزيت‌ مملكت‌ فهميدم‌ به‌علم‌اليقين‌ دانستم‌ كه‌ تصوراتم‌ دربارة‌ اين‌ شخص‌ تخيلات‌ بیموضوعی بوده‌ و عقايد قلبی و قطعی او همان‌ است‌ كه‌ در سياه‌دهن‌ قزوين‌ صريحاً به‌رئيس‌ كابينه‌ و ساير همراهان‌ گفته‌ است‌. فهميدم‌ كه‌ حقيقتاً نه‌ تنها به‌سلطنت‌ خود و حيثيت‌ ايران‌ لاابالی و بیاعتناست‌، بلكه‌ عداوت‌ و دشمنی نسبت‌ به‌اين‌ مردم‌ بيچاره‌ را هم‌ در فكرخود خطور داده‌ و از روی عناد و لجاج‌ و خصومت‌ با نوع‌ است‌ كه‌ ده‌هاهزار نفر دزد غير مطيع‌ را بر ضد مركز مملكت‌ برانگيخته‌ است‌. آيا او نمیفهمد كه‌ امير مجاهد لر و خزعل‌ باديه‌گرد و والی صحرانشين‌ نمیتوانند در راه‌ سعادت‌ يك‌ مملكتی كميته‌ بسازند؟

آيا او نمیداند كه‌ ورود متمرّدين‌ و جمعيتی كه‌ در هر صدهزار آن‌، دو نفر، سواد خواندن‌ و نوشتن‌ ندارند، تا كجا و تا چه‌ مرحله‌ای اعراض‌ و نواميس‌ و حقوق‌ مردم‌ بيچاره‌ را تهديد مینمايد؟

آيا حقيقتاً ايران‌ در قرن‌ بيستم‌ سعادت‌ خود را از قيام‌ امثال‌ يوسف‌خان‌ بختياری و غلامرضاخان‌ پشتكوهی انتظار بايد بكشد؟

علیای‌حال‌ طمع‌ شاه‌ و پول‌ خزعل‌ و سياست‌ ماهرانه‌ خارجی بر افق‌ اين‌ مملكت‌ سياست‌ تازه‌ای را نقش كرده‌ و زوال‌ آن‌ را با بهترين‌ نقشه‌ كه‌ ممكن‌ بود ترسيم‌ نموده‌ است‌.

 

حقيقتاً هم‌، نقشه‌ را ماهرانه‌ كشيده‌اند زيرا به‌خيال‌ خود راه‌ ورود مرا به‌خوزستان‌ از هر طرف‌ مسدود كرده‌اند و غيرممكن‌ به‌نظر میآيد كه‌ قوای نظامی قادر باشد با وجود رؤسای متمرد عشاير لر و بختياری و پشتكوهی با آنهمه‌ طغيان‌ و گردنكشی و ضمناً با وجود تمايل‌ صريح ‌شاه‌، خود را به‌مركز ايالت‌ خوزستان‌ برساند.

مقصود از اين‌ نقشه‌ چيست‌؟

خيلی مختصر و مفيد: استقلال‌ معادن‌ نفت‌ جنوب‌ و كوتاه‌ كردن‌ دست‌ ايرانی از منافع‌ آتيه‌ آن‌.

 

****

خلاصه‌ بعد از آنكه‌ كار لرستان‌ را پرداختم‌ و ساخلو آن‌ حدود را مرتب‌ كردم‌ و تشويقی كه‌ لازم‌ بود از عمليات‌ قشون‌ به‌عمل‌ آوردم‌، بلافاصله‌ عازم‌ تهران‌ شدم‌. پس‌ از ورود معلوم‌ گرديد، نقشه‌ محاصره‌ خوزستان‌ با نقشه‌ حفظ‌ استقلال‌ آن‌ از مدتی قبل‌ پيش‌ بينی شده‌ و همچنانكه‌ من ‌استنباط‌ كرده‌ام‌، قرار راجع‌ به‌اين‌ امر، از مدتی قبل‌ طرح‌ريزی گشته‌ است‌.

همه‌ با هم‌ متحد و هم‌ قسم‌ و همه‌ متحدالكلام‌ و همه‌ در تحت‌ عنوان‌ شاه‌پرستی و اعاده ‌شاه‌، مبادرت‌ به‌زشتترين‌ اعمال‌ میكنند.

اطرافيان‌ شاه‌ در مركز، شروع‌ به‌جوش‌ و خروش‌ كرده‌اند و فراكسيون‌ اقليت‌ مجلس‌ شوراي ‌ملی به‌اعتبار خزعل‌ شروع‌ كرده‌اند به‌تطميع‌ اهالی و خرج‌ پول‌، و جرايد منتسب‌ به‌اقليت‌ نيز هتاكيهايی را آغاز نموده‌اند كه‌ به‌كلی بیسابقه‌ است‌.

در اولين‌ دقيقه‌ ورود به‌تهران‌ و دخول‌ در عمارت‌ شخصی كه‌ برای صرف‌ چای و احوالپرسی از نزديكان‌ خود در حياط‌ روی نيمكت‌ چوبی نشسته‌ بودم‌ و میخواستم‌ برای رفع‌ خستگی راه‌ و شستن‌ گردوغبار به‌حمام‌ بروم‌، وزير پست‌وتلگراف‌، تلگراف‌ ذيل‌ را كه‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ شده‌ به‌دست‌ من‌ داد.

 

 

از اهواز به‌تهران‌

 

توسط‌ سفارت‌ معظم‌ دولت‌ عليه‌ اسلاميه‌ تركيه‌ مقيم‌ تهران‌ دامت‌ شوكته‌

ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی شيدّالله‌ اركانه‌

«بالاخره‌ مظالم‌ وتعديات‌ اسلام‌كش‌ آقای رضاخان‌ سردارسپه‌ و تجاوزات‌ آزادیشكنانه‌ چهل‌ماهة‌ مسبب‌ حقيقی كودتا، ما را وادار نمود كه‌ پس‌ از آنهمه‌ مسالمت‌ و خونسردی و تحمل‌ و بردباری و مقاومت‌ در مقابل‌ تخطيّات‌، نظر به‌اختلالاتی كه‌ در نتيجه‌ غرض‌ورزيهای بيموقع‌ مشاراليه‌ و آز و طمع‌ نامحدود و جاه‌طلبی و حس‌ سلطنت‌جويی و اقدامات‌ و جسارتهای مملكت‌ خراب‌ كن‌ او به‌عالم‌ اسلاميت‌ و قانون‌ مقدس‌ اساسی روی داده‌ است‌، به‌نوبه‌ خود قيام‌ كرده‌ و قدم‌ به‌عرصة‌ نهضت‌ گذارده‌، تكليف‌ حتميّة ‌اسلامي و احساسات‌ بیآلايش‌ اسلامی خود را نسبت‌ به‌جامعه‌ ايرانيان‌ آزادیطلب‌ انجام‌ نماييم‌ و مخصوصاً برای رفع‌ هرگونه‌ سوء تفاهمی كه‌ مبادا اين‌ قيام‌ كه‌ به‌نام ‌«قيام‌ سعادت‌» خوانده‌ میشود و اين‌ نهضت‌ و جنبش‌ اسلام‌پرستانه‌ ما را كه‌ صرفاً برای حفظ‌ استقلال‌ و مذهب‌ مقدس‌ اسلام‌ و تأمين‌ آزادی ملت‌ و مملكت‌ و استقرار قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطيّت‌ است‌، تمرّد از اطاعت‌ دولت‌ جلوه‌ دهند اين‌ تذكّرنامه‌ را به‌وسيله‌ آن‌ سفارت‌ دولت‌ عليه‌ اسلامی، به‌ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی تقديم‌ مینماييم‌، كه‌ هيچگاه‌ سوابق‌ خدمتگزاری و امتحاناتی را كه‌ در هر موقع‌ نسبت‌ به‌انقياد و اطاعت‌ دولت‌ داده‌ايم‌ فراموش‌ شدنی نخواهد بود، و بهترين‌ دليل‌ صدق‌ دعوی و اثبات‌ بيغرضی اطاعت‌ و تمكين‌ دو سالة‌ اوليه‌ كودتاست‌، كه‌ چون‌ در بدو امر پردة‌ غفلت‌ رویكار افتاده‌ و مقالات‌ و تردستی مبنای اقدامات‌ اوليه‌ مشاراليه‌، حسب‌الظّاهر ملت‌ ايران‌ را به‌اصلاحات‌ اساسی و آتيه‌ درخشانی تطميع‌ و اميدوار كرده‌ بود، لذا ما هم‌ به‌نوبه ‌خود برای پيشرفت‌ سعادت‌ ايرانيان‌ و ترقّی و تعالی مملكت‌ در مقابل‌ احساسات‌ مصنوعی مشاراليه‌ تسليم‌ شده‌، و از قبول‌ هر تحميل‌ استنكاف‌ نكرده‌، و نسبت‌ به‌اوامر مركزی از بذل‌ مال‌ و جان‌ و هرگونه‌ فداكاری و جديتی، مضايقه‌ و خودداری نمینموديم‌. ولی اينك‌كه‌ خوشبختانه‌ يا بدبختانه‌ از يك‌ سال‌ به‌اين‌ طرف‌، حقايق‌ امر مكشوف‌ و معلوم‌ شد كه‌ نيّت‌ سوء اين‌ شخص‌ و همراهانش‌، و مبنای عقيده‌ مشاراليه‌ صرفاً روی اصول‌ ثروت‌پرستی و سلطنت‌طلبی و ديكتاتوری و بالاخره‌ اضمحلال‌ لوای مقدس‌ اسلام‌ و پايمال‌ كردن‌ قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطيت‌ است‌، و ما هم در مقابل‌ اين‌ منظره‌های وحشتناك‌ و مخاطرات‌ قطعی كه‌ مذهب‌ و مملكت‌ و ملت‌ را تهديد مینمود، به‌حكم ‌حفظ‌ حدود اسلاميت‌ و بقای حقوق‌ ملت‌ و مملكت‌ مقدم‌ به‌اين‌ نهضت‌ شده‌ و شخص ‌سردار سپه‌ را يك‌ نفر دشمن‌ اسلام‌ و غاصب‌ زمامداری ايران‌ و متجاوز به‌حقوق‌ ملت‌ شناخته‌ و حاضر شديم‌ تا آخرين‌ نقطه‌ توانايی و امكان‌ به‌دفع‌ اين‌ سم‌ مهلك‌ كوشيده‌، موجبات‌ حفظ‌ قانون‌ اساسی مملكت‌ و عظمت‌ اسلام‌ و آزادی هموطنان‌ را فراهم‌ سازيم‌، و در راه‌ حصول‌ نتيجه‌ و پيشرفت‌ مرام‌ خود هم‌ پس‌ از فضل‌ خداوندی و توجه‌ ائمّة ‌اطهار عليه‌السلام‌ و معاودت‌ دادن‌ ذات‌ اقدس‌ اعليحضرت‌ شاهنشاهی ارواحنافداه‌، كه ‌استقرار قانون‌ اساسی و استحكام‌ مبانی مجلس‌ شورای ملی مربوط‌ به‌سايه‌ شاهانه‌ او است‌، از بذل‌ جان‌ و مال‌ مضايقه‌ و خودداری نخواهيم‌ داشت‌»

خزعل‌

 

 

تلگراف‌ را خواندم‌. مضامين‌ آن‌ هر چند به‌كلی غير مترقّبه ‌بود، تغيير چهره‌ در من‌ نداد. من‌ از قتل‌ عام‌ نظاميان‌ در بختياری و قرائنی كه‌ از لرستان‌ در دست‌ داشتم‌، و همينطور از طرز حرف‌ زدن‌ و طرز تلقينات‌ ايادی خارجی كه‌ كاملاً به‌بطون‌ آن‌ آگاهم‌، استنباط‌ وقوع‌ قيام‌ و وصول‌ اين‌ قبيل‌ تلگرافات‌ را نموده‌ بودم‌.

چنانكه‌ همان‌ روز ورود به‌تهران‌، قبل‌ از دخول‌ به‌عمارت‌ شخصی، دوسه‌ مرتبه ‌بيصبرانه‌ از سفارت‌ انگليس‌ با تلفن‌ سوآل‌ كرده‌ بودند كه‌ آيا من‌ وارد شده‌ام‌ يا خير؟ بديهی است‌ اين‌ سوآل‌ مكرر آن‌ هم‌ با عجله‌، طبيعتاً يك‌ مقصود مهمی را خاطر نشان‌ میكرد.

اشخاصی را كه‌ به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بودند مرخص‌ كردم‌ و با وزراء مشاوره‌ نمودم‌. هيچ‌ كدام‌ نتوانستند فكر تازه‌ای به‌من‌ بدهند.

بلافاصله‌ نماينده‌ انگليس‌ به‌ديدن‌ من‌ آمد و بدون‌ مذاكرات‌ مقدماتی، فوق‌العاده‌ اظهار تاسف‌ از وصول‌ تلگراف‌ خزعل‌ نمود و ضمناً اظهار داشت‌ كه‌ حقايق‌ امر را به‌خلاف‌ آنچه‌ كه‌ مكنون‌ است‌، مستور نگاهداشته‌ و اظهار عقيده‌ میكرد كه‌ با يك‌ طرز خوشی اين‌ كار بايد ترميم‌ شود كه‌ منجر به‌جنگ‌ وجدال‌ نگردد. میگفت‌: «اينها دارای جمعيت‌ خيلی زياد هستند و مقاومت‌ با آنها مشكل‌ است‌ و چون‌ وحشت‌ داريم‌ كه‌ نسبت‌ به‌لوله‌های نفت‌ نيز خساراتی وارد آيد به‌اين‌ لحاظ‌ مصلحت‌ نخواهد بود كه‌ با قياميون‌ آغاز ستيزه‌ بشود، بلكه‌ از روی مسالمت‌ بايد رفع ‌حوائج‌ آنها را نمود

من‌ كه‌ هم‌ بطون‌ سياستهای خارجی را عملاً سنجيده‌ام‌، و هم‌ از مدلول‌ اين‌ تاسفات‌ معكوس‌، حقايق‌ اوليه‌ امر را درك‌ كرده‌ام‌، و هم‌ معتاد به‌قبول‌ اينگونه‌ تاسفات‌ نيستم‌، با كمال‌ قدرت‌ به‌مخاطب‌ متاسف‌ خود خاطر نشان‌ كردم‌ كه‌ چاره‌ای نيست‌ جز آنكه‌ خزعل‌ رسماً تلگراف‌ خود را تكذيب‌ نمايد، و از شرارت‌ خود معذرت‌ بجويد، و الا شخصاً به‌خوزستان‌ عزيمت‌ كرده‌ و گردن‌ او و همراهانش‌ را خواهم‌ كوبيد.

او تمام‌ را در جواب‌، از پيشرفت‌ من‌ اظهار ياس‌ كرد و باز عدم‌ صلاح‌ دولت‌ ايران‌ و كمپاني ‌نفت‌ جنوب‌ را در مبادرت‌ به‌جنگ‌ خاطر نشان‌ مینمود و ضمناً گوشزد میكرد كه‌ وقوع‌ جنگ‌ در محل‌ طبعاً مستلزم‌ خسارت‌ كمپانی است‌ و خسارت‌ كمپانی و لوله‌ها نيز مستلزم‌ وساطت‌ و مداخله‌ مستقيم‌ آنها خواهد بود و فوق‌ العاده‌ اصرار كرد كه‌ از تجهيز اردو و اعزام‌ قشون‌ به‌آن‌ صفحه‌ خودداری شود.

مخصوصاً چون‌ استنباط‌ كرده‌ بود كه‌ علت‌ غائی عزيمت‌ من‌ به‌لرستان‌، باز كردن‌ خط‌ خرم‌آباد و سوق‌ قشون‌ به‌دزفول‌ و خوزستان‌ بوده‌، بیاندازه‌ اظهار وحشت‌ و اضطراب‌ كرده‌ و قطعاً در صدد اعمال‌ نظر برآمده‌، كه‌ مبادا قشون‌ و اسلحه‌ و غيره‌ به‌ساحت‌ خوزستان‌ اعزام‌ شود. نظاير همين‌ اظهار وحشت‌ و تهديدات‌ را هنگامی كه‌ در لرستان‌ اقامت‌ داشتم‌ از طرف‌ آنها مشاهده‌ كرده‌ بودم‌. البته‌ من‌ توجهی به‌اين‌ مطالب‌ نكرده‌، نمیتوانستم‌ از تصميم‌ خود صرفنظر نمايم‌. برای من‌ غيرمقدور بود كه‌ مانند ديگران‌ بنشينم‌ و تماشاچی قضايا باشم‌ و به‌امثال‌ خزعل‌ اجازه‌ بدهم‌ به‌اين‌ صراحت‌ در مقام‌ خودسری و شرارت‌ برآيند.

من‌ نمیتوانستم‌ در مركز مملكت‌ بنشينم‌ و ببينم‌ كه‌ جرايد بين‌النهرين‌ و شامات‌، خزعل‌ را امير بالاستقلال‌ خوزستان‌ معرفی نمايند.

قشون‌ من‌ نمیتوانست‌ اجازه‌ دهد كه‌ امير مصنوعی جديدالولاده‌، با تقديم‌ مختصر پولی به‌شاه‌ و اعطای مبلغی به‌خائنين‌ مجلس‌ و مركز، و اخذ دستور صريح‌ از مقامات‌ خارجی، اعلان‌ تحت‌ الحمايگی خارجی را رسماً بدهد، و يكسره‌، ايران‌ و ايرانيت‌ را از مّد نظر دور و فراموش‌ نمايد.

در اين‌ صورت‌ بدون‌ آنكه‌ توجه‌ عميقی به‌كلمات‌ مخاطب‌ خود نمايم‌، برخاستم‌ و عين‌ عقايدی را كه‌ او خيال‌ كرده‌ بود در وجود من‌ موثر سازد به‌مزاج‌ او تحميل‌ كردم‌.

از ذكر اين‌ حقيقت‌ نيز صرفنظر نمیكنم‌ كه‌ با وجود اين‌ خودسری و شرارت‌ خزعل‌ و با وجود تلگرافی كه‌ به‌مخالفت‌ من‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ كرده‌ بود، و با وجود آنكه‌ در ضمن‌ كلمات‌ و نگارشات‌، عقايد وطن‌پرستانه‌ مرا مجروح‌ ساخته‌ بود، معهذا بیميل‌ نبودم‌ كه‌ اين ‌موضوع‌ طوری خاتمه‌ پذيرد كه‌ منجر به‌اردوكشی و خونريزی نشود. به‌دو دليل‌:

اول‌ آنكه‌ خزانه‌ دولت‌ تهی است‌ و توانايی آن‌ را ندارد كه‌ از عهده‌ مخارج‌ اردوی كاملی كه‌ من‌ مجبور به‌تجهيز آن‌ هستم‌ برآيد و چون‌ در بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ هم‌ اين‌ وجوه‌ پيش‌بينی نشده‌، تدارك‌ آن‌ مورث‌ اشكال‌ عمده‌ خواهد بود.

دويم‌ با وجود آنكه‌ قسمت‌ عمدة‌ عمر خود را در جنگ‌ گذرانده‌ام‌، معهذا در اين‌ موقع‌ راضی نبودم‌ كه‌ نطع‌ خونريزی در صفحة‌ خوزستان‌ گسترده‌ شود، زيرا بالاخره‌ غالب‌ و مغلوب‌ ايراني هستند و هر نفری كه‌ كشته‌ شود، عاقبت‌ از نفوس‌ اين‌ مملكت‌ كسر شده‌ است‌ و قلباً مايل‌ نبودم‌، در ايران‌ دو صف‌ ايرانی متشكل‌ و جنگ‌ داخلی شروع‌ شود و خارجيان‌ دامن‌زن‌ آتش‌ اين‌ معركه‌ باشند و تماشا كنند.

پس‌ متظاهر به‌اين‌ عقيده‌ گشتم‌ كه‌ اگر خزعل‌ مدلول‌ تلگراف‌ و شرارت‌ خود را تكذيب‌ كند و معذرت‌ جويد، از تقصير او صرفنظر خواهم‌ كرد.

اين‌ جلسه‌ همين‌جا خاتمه‌ يافت‌ و قرار شد، با اندرز و نصيحت‌ وسائل‌ تقديم‌ معذرت‌ خزعل‌ را فراهم‌ آورند.

بر من‌ چيزی پوشيده‌ نبود و میدانستم‌ كه‌ تمام‌ اين‌ مذاكرات‌، در ضمن‌ يك‌ سياست‌ معينی، مشغول‌ جريان‌ است‌. میدانستم‌ كه‌ تمام‌ اين‌ صحبتها برای اغفال‌ دولت‌ من‌ است‌. معهذا مجبور به‌قدری تامل‌ بودم‌، زيرا اگر چه‌ میدانستم‌ اين‌ وقت‌گذرانی ممكن‌ است‌ فرصتی به‌دشمن‌ بدهد، كه‌ نواقص‌ خود را در خوزستان‌ ترميم‌ و تصحيح‌ نمايد، با اين‌ حال‌ خود من‌ ناچار بودم‌ بامتانت‌ با متانت فكر، موجبات‌ حمله‌ به‌خوزستان‌ را تهيه‌ نمايم‌ و اين‌ كار طبعاً مدت‌ میگرفت‌.

چون‌ يقين‌ داشتم‌ كه‌ مذاكرات‌ فوق‌ برای اغفال‌ من‌ و تجهيزات‌ دشمن‌ انجام‌ شده‌، من‌ هم‌ فرصت‌ را از دست‌ نداده‌ و بلافاصله‌، ولی غيرمستقيم‌ و بیصدا، عملی كردن‌ نقشة‌ خود را امر دادم‌ و در صدد تشكيل‌ قوای لازمه‌ برآمدم‌.

نقشة‌ من‌ آن‌ بود، طوری تجهيزات‌ خود را از اطراف‌ تكميل‌ كنم‌ و قسمی اردوهای خود را درحدود خوزستان‌ متمركز سازم‌، كه‌ خوزستان‌ به‌حالت‌ محاصره‌ بيفتد و در يك‌ روز و با يك‌ نقشة‌ ثابت‌ كار آنجا ختم‌ شود.

اول‌ كمكهای لازم‌ برای تقويت‌ لشكر جنوب‌ فرستادم‌ و متعاقب‌ آن‌، راجع‌ به‌تكميل‌ قوای لشكر غرب‌، نيز تجهيزاتی گسيل‌ داشتم‌. ضمناً مهمترين‌ مطلبی كه‌ توجه‌ مرا جلب‌ میكرد، موضوع‌ والی پشتكوه‌ بود، كه‌ تقريباً در سر راه‌ يا پشت‌ سرخزعل‌ با قوای مجهز نشسته‌ و بدون‌ تهديد و سركوبی او ممكن‌ نمیشد كه‌ محاصره‌ خوزستان‌ صورت‌ عملی به‌خود بگيرد. من‌ مقدم‌ بر هر امری مجبور بودم‌ كه‌ از پشت‌ سر او را تهديد نمايم‌ و مجال‌ ندهم‌ كه‌ قوای خود را به‌كمك‌ خزعل‌ بفرستد، به‌اين‌ لحاظ‌ با وجود زحمت‌ فوق‌العاده‌ به‌فكر افتادم‌، كه‌ طويلترين‌ راه‌ را اختيار كرده‌، از شمال‌ غربی ايران‌ (آذربايجان‌) اردويی تجهيز كرده‌ و به‌جنوب‌ غربی مملكت‌ سوق‌ دهم‌. به‌اين‌ معنی كه‌ از حدود ساوجبلاغ‌ مكری عبور كرده‌ از كردستان‌ و كرمانشاهان‌ گذشته‌، و از نواحی قصرشيرين‌ بروند به‌ابتدای خاك‌ پشتكوه‌، و در همانجا مجهز و مجتمع‌ و منتظر امر و دستور من‌ باشند.

اين‌ قسمت‌، مهمترين‌ اردوكشی و اين‌ راه‌، طويلترين‌ راهی است‌ كه‌ در تجهيزات‌ قشونية‌ قرون‌ اخيرة‌ ايران‌ نظير آن‌ را میتوان‌ نشان‌ داد.

اعزام‌ دو اردوی ديگر نيز در خاطر من‌ مسجل‌ بود: يكی عده‌ای كه‌ اقصر طرق‌ را عبور كرده‌، موانع‌ طبيعی و غيره‌ را شكافته‌، از خط خرم‌آباد بروند به‌دزفول‌، و ديگر، سپاهی كه‌ علاوه‌ برقشون‌ فارس‌، در اصفهان‌، مجهز شده‌ و صعبترين راه‌ را از وسط‌ بختياری پيموده‌ و به‌استقامت‌ بهبهان‌ و رامهرمز حركت‌ نمايند. وخود من‌ هم‌ بالمآل‌ به‌صوب‌ بوشهر حركت‌ كرده‌، از طرف‌ دريا به‌ميدان‌ كارزار بروم‌، و فرماندهی قشون‌ را در ميدان‌ جنگ‌ شخصاً در دست‌ بگيرم‌.

اين‌ بود نقشة‌ من‌ برای محاصرة‌ خوزستان‌ و حمله به‌آنجا.

اما انجام‌ اين‌ اراده‌ آيا يك‌ كار ساده‌ و سهلی بود؟ اين‌ همان‌ بختياری نيست‌ كه‌ پارسال‌ نظاميان‌ مرا قطعه‌ قطعه‌ كرده‌ و راه‌ عبور قشون‌ را مسدود ساخت‌؟ اين‌ همان‌ لرستان‌ نيست‌ كه‌ تسخيرخرم‌آباد آن‌ با هزاران‌ فديه‌ و قربانی و تلفات‌ ميسر گشت‌؟ آيا ممكن‌ نيست‌ كه‌ عبور از قلب‌ ده‌هاهزار متمرد، و آن‌ موانع‌ كذائی طبيعی اصلاً برای اين‌ عده‌ غيرمقدور گردد و همانطور كه‌ شاه‌ و خزعليان‌ هم‌ پيش‌بينی كرده‌اند، وصول‌ اين‌ اردوها از هر دو راه‌ به‌خوزستان‌ ممتنع‌ باشد؟

چرا! همه‌ اينها پيش‌بينی میشد، اما من‌ مجبور بودم‌ كه‌ بالاخره‌ يا جان‌ خود را در سر اين‌ كار بگذارم‌ و يا مملكت‌ را از شر اين‌ شالوده‌های ملوك‌الطوايفی خلاص‌ نمايم‌.

با وجود وقوف‌ به‌همة‌ اين‌ عقايد، معهذا ساكت‌ بودم‌ و انتظار داشتم‌ مواعيدی كه‌ به‌من‌ درتقديم‌ معذرت‌ خزعل‌ داده‌ شده‌ است‌ شايد عملی گردد.

نمايندگان‌ انگليس‌ در اين‌ ضمن‌ كمافیالسابق‌ به‌ديدن‌ من‌ میآمدند و از خوزستان‌ هم‌ غالباً مذاكره‌ در ميان‌ بود و همان‌ عقايد اوليه‌ تجديد و تكرار میگرديد و تمام‌ به‌وعد و وعيد امروز و فردا میگذشت‌ ولی عملی شدن‌ امر همان‌ بود كه‌ من‌ روز اول‌ فكر كرده‌ بودم‌ و اشتباه‌ هم‌ نمیرفتم‌.

قريب‌ چهار ماه‌ بر اين‌ مقدمه‌ گذشت‌ و من‌ ظاهراً ساكت‌ بودم‌. پيداست‌ كه‌ سكوت‌ من‌ در اين‌ موقع‌، با وجود تلگراف‌ خزعل‌، چه‌ تأثيرات‌ عميقی در محيط‌ تهران‌ و تمام‌ مملكت‌ بخشيده‌، چه‌ رلهای متواتری درباريان‌ و اقليت‌ مجلس‌ در صحنة‌ تهران‌ بازی میكردند!. چه‌ پولهای سرشاری از طرف‌ اقليت‌ مجلس‌ به‌عناصر شرور داده‌ میشد، و چه‌ كلماتی در جرايد منسوب‌ به‌اقليّت‌ نگاشته‌ میگشت‌!

در اين‌ ضمن‌ تلگرافی از يك‌ نفر عرب‌ مجهول‌الهويّه‌ كه‌ بالاخره‌ نتوانستم‌ هويّت‌ او را كشف‌ نمايم‌ به‌مجلس‌ شورای ملی رسيد و در ضمن‌ آن‌ معاودت‌ شاه‌ را از اروپا تقاضا نموده‌ و ضمناً از سعايت‌ از من‌ هم‌ خودداری نكرده‌ بود.

ميرزا حسين‌خان‌ پيرنيا (مؤتمن‌الملك‌)، رئيس‌ مجلس‌ كه‌ اصلاً معتاد به‌طرح‌ اظهارات‌ مردم‌ در مجلس‌ نيست‌، اين‌ تلگراف‌ مجهول‌ را قاب‌ كرده‌ به‌ديوار مجلس‌ آويخته‌ بود، كه‌ تمام‌ وكلاء از قرائت‌ آن‌ بینصيب‌ نمانند. او نيز به‌نوبة‌ خود خواسته‌ بود، كه‌ با اين‌ ترتيب‌ اظهار لحيه‌ كرده‌ باشد و به‌اين‌ اكتفا نكرده‌، جلسة‌ خصوصی نيز در مجلس‌ تشكيل‌ داد و وكلا را دعوت‌ به‌قرائت‌ تلگراف‌ كرد كه‌ در اطراف‌ آن‌ مذاكرات‌ بنمايند.

(مؤتمن‌الملك‌ پيرنيا چون‌ مرد تحصيل‌ كرده‌ايست‌ و طبعاً بايد شرافت‌دوست‌ باشد، من ‌اميدوارم‌ كه‌ اين‌ تظاهرات‌ را در مجلس‌ بر حسب‌ تلقين‌ خارجيان‌ نكرده‌ باشد

خلاصه‌ نمايش‌ اين‌ تلگراف‌ مجهول‌، اكثريت‌ مجلس‌ را متزلزل‌ كرد و من‌ ديدم‌ ديگر نمیتوانم‌ بنشينم‌ و تماشاچی معركه‌ها و تلقينات‌ خارجی و داخلی باشم‌.

رفتم‌ به‌مجلس‌، تقاضای جلسة‌ خصوصی كردم‌ و با حضور تمام‌ نمايندگان‌ تا درجه‌ای كه‌ سياست‌ اجازه‌ میداد، مختصر اشاراتی به‌موضوع‌ كرده‌، به‌همه‌ تذكر دادم‌ كه‌ بعد از اين‌ عملاً به‌رفع‌ شر خزعل‌ و خزعليان‌ اقدام‌ خواهم‌ نمود. مذاكرات‌ من‌ اكثريت‌ مجلس‌ و طرفداران‌ مرا متأثر ساخت‌ ولی از سيمای نمايندگان‌ اقليت‌ و بعضی از مذبذبين‌ پيدا بود كه‌ كار را گذشته‌ پنداشته‌ و با اطمينانی كه‌ از منابع‌ معلومه‌ گرفته‌اند مذاكرات‌ مرا فرع‌ رسوم‌ جاريه‌ میشمارند.

در اين‌ مدت‌ اخبار بيشمار از بين‌النهرين‌ و خوزستان‌ میرسيد. جرايد بغداد و سوريه‌ و مصر التهابی داشتند و بعد از گرفتن‌ وجوه‌ گزاف‌ از عمّال‌ شيخ‌ «افق‌ سيادت‌ خزعليان‌ را از طلوع ‌آفتاب شيخ‌ خزعل‌خان‌ روشن‌ ديده‌ بر امارت‌ مستقل‌ او سلام‌ میدادند و از تجزية‌ خوزستان‌ از ايران‌ و الحاق‌ آن‌ به‌امارات‌ عربی اظهار شادمانی میكردند

از جمله‌ ترجمه‌ چند فقره‌ اخبار را عيناً در اين‌ مقدمه‌ درج‌ میكنم‌:

 

ترجمه‌ از روزنامه‌ العراق‌ بغداد

شمارة‌ 1324 مورخه‌ 14 صفر 1343

 

شاه‌ و شيخ‌ خزعل‌

«شنيديم‌ كه‌ در اين‌ اواخر شيخ‌ خزعل‌ با شاه‌ طرف‌ مذاكره‌ شده‌ به‌قصد اينكه‌ او را مراجعت‌ بدهد و بالاخره‌ مبلغ‌ گزافی برای او فرستاده‌ كه‌ بتواند از برای پيشرفت‌ مقاصد خود دسايس‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد».

ضميمه‌ 486 بصره‌ (مخبر شما)

 

ترجمه‌ از رستا منطبعة‌ تهران‌

مورخة‌ 22 سپتامبر 1924

 

وساطت‌ قونسول‌ انگليس‌

«به‌موجب‌ اخبار واصله‌ (پريدكس‌) قونسول‌ انگليس‌ در بوشهر كه‌ گويا مأمور وساطت‌ بين‌ شيخ‌ خزعل‌ و دولت‌ ايران‌ ميباشد به‌مقر شيخ‌ خزعل‌ وارد شد، معهذا در محافل‌سياسی اعزام‌ قوای نظامی حكومت‌ مركزی به‌خوزستان‌ را مسلم‌ و ضروری میدانند. میگويند كه‌ از سرحد جنوب‌ برای شيخ‌ خزعل‌ متصل‌ بارهای اسلحه‌ وارد میشود

 

ترجمه‌ از بی سيم‌ مسكو

28 سپتامبر

 

تقاضای فتوی

«از اهواز خبر میدهند كه‌ شيخ‌ خزعل‌، ملا عبداللطيف‌ را نزد علمای كربلا اعزام‌، و فتوای قيام‌ بر عليه‌ حكومت‌ سردارسپه‌ را تقاضا نموده‌، ضمناً خان‌بهادر را با تحف‌گرانبها نزد شاه‌، به‌اروپا گسيل‌ داشته‌ است‌

ترجمه‌ از جريده‌ بغداد

مورخه‌ 3 عقرب‌ نمرة‌ 12392

 

سياست‌ عمومی آتية‌ محمّره‌

«شيخ‌ منتهای سعی و كوشش‌ خود را در تهيه‌ قشون‌ معتنابهی صرف‌ و آنها را به‌اسلوب ‌جديد، مسلح‌ نموده‌، همانطوريكه‌ در نظام‌ دول‌ متمدنه‌ امروز معمول‌ و متداول‌ است‌، و بنابراين‌ اشخاص‌ عارف‌ تصور نمیكنند كه‌ اگر خدای نخواسته‌ بين‌ او و حكومت‌ ايران‌ يك‌ خصومت‌ جدی پيدا شود، مقام‌ امارت‌ او متزلزل‌ شود، زيرا ما معتقديم‌ كه‌ معظم‌له‌ از چندي به‌اين‌ طرف‌ پاية‌ امارت‌ خود را بلند گرفته‌ و به‌امور راجعه‌ به‌آن‌، رونقی داده‌ و وسايل‌ امنيت‌ و آسايش‌ را در داخله‌ منطقة‌ خود كاملاً برقرار نموده‌ است‌ و به‌اين‌ جهت‌كارهای آنجا همه‌ مرتب‌ و حالت‌ اقتصاديه‌ آنجا رو به‌ترقی گذارده‌ است‌

 

گزارشاتی از مأموران‌ ايرانی

راپرت‌ ذيل‌ نيز يكی از صدها اخباری است‌ كه‌ از مأمورين‌ ايران‌ در بين‌النهرين‌ واصل‌میگرديد:

1- اسلحه‌ و مهمات‌ از فيليه‌ و محمّره‌ به‌اهواز پیدرپی حمل‌ میشود.

2- تمام‌ اتومبيلهای محمّره‌ و اهواز را برای حمل‌ و نقل‌ قشون‌ متوقف‌ نموده‌اند.

3- قريب‌ سيصد نفر سوار در اهواز به‌حكم‌ شيخ‌ خزعل‌ حاضر شده‌ و تقريباً شهر به‌حالت‌ نظامی است‌.

4- يك‌ نفر از مأمورين‌ ماليه‌ و يك‌ نفر از اجزای گمرك‌ اهواز را شيخ‌ خزعل‌ تبعيد كرده‌.

5- اداره‌ پست‌ و تلگراف‌ را از اول‌ سنبله‌ تحت‌ سانسور قرار داده‌.

6- اهالی دهات‌ بصره‌ را هم‌ تجهيز كرده‌ و میبرند.

7- تجار و اشخاص‌ وطنخواه‌ را آزار و شكنجه‌ میدهند. دهدشتی را كه‌ از تجار اهواز است‌ و برای مخابره‌ به‌تلگرفخانه‌ آمده‌، چنان‌ زده‌اند كه‌ مجروح‌ و خون‌آلود شده‌ است‌.

8- حسين‌ آقای سلطان‌ و مأمورين‌ نظميه‌ و نظاميان‌ مقيم‌ خوزستان‌ را توقيف‌ و در قصر فيليه‌ حبس‌ كرده‌ است‌.

9- ويلسن‌ كه‌ سابقاً كميسر عالی انگليس‌ در بين‌النهرين‌ بوده‌ و منفصل‌ شده‌ مدتی است‌كه‌ از طرف‌ كمپانی نفت‌ رياست‌ نفت‌ ايران‌ را دارا شده‌ و به‌جای تجارت‌، سياست‌بازی میكند خزعل‌ را او دل‌ میدهد و برايش‌ نقشه‌ میكشد، اخيراً به‌لندن‌ رفته‌ كه‌ از مجرای ادارات‌ مربوطه‌، تجزيه‌ خوزستان‌ و امارت‌ شيخ‌ را تأمين‌ كند.

10- شيخ‌ خزعل‌، ويلسن‌ مشاراليه‌ را وكيل‌ و وصی املاك‌ و دارايي خود قرار داده‌ و بیامر او، قدمی برنمیدارد.

 

نقل‌ از جريده‌ تايمس‌ بصره‌

نمره‌ 35 مورخ‌ اكتبر 1924

«شاهزاده‌ سالارالدوله‌، عموی شاه‌ ايران‌ روز سوم‌ اكتبر وارد بصره‌، و از آنجا به‌اهواز رفت‌ كه‌ جناب‌ شيخ‌ محمّره‌ را ملاقات‌ نمايد

راجع‌ به‌قوای بختياری و خزعل‌ نيز راپرتهای مختلف‌ میرسيد. از جمله‌ اين‌ تلگراف‌ كه‌ خلاصه‌ حركات‌ آنهاست‌ ذكر میشود:

 

«همانطوريكه‌ پيش‌ بينی شده‌ بود بختياريها پس‌ از مطيع‌ كردن‌ جانكیها از طرف‌ شمال‌ و شمال‌ غربی، و هواداران‌ خزعل‌ از طرف‌ جنوب‌ و جنوب‌ غربی پيش‌ میآيند. قوای بنده‌ در مقابل‌ دو قوه‌ واقع‌ شده‌ لازم‌ است‌ اردوی چهارمحال‌ به‌بختياريها حمله‌ كند كه‌ نتوانند به‌بهبهان‌ آمده‌ و به‌خزعليان‌ ملحق‌ شوند

از زيدون‌ - فرمانده‌ قوای بهبهان‌ -

 سرتيپ‌ فضل‌الله‌ خان‌

6 عقرب‌ - نمره‌

 60

 

 

      سرتيپ‌ فضل‌الله‌ خان‌ زاهدی فرمانده ستون بهبهان در تصرف خوزستان و دستگیری شیخ خزعل نقش مهمی به عهده  داشت .

اين‌ اخبار كه‌ چند فقره‌ از آنها را محض‌ نمونه‌ قيد كردم‌ در اين‌ وقت‌ كه‌ تحريكات‌ خارجی و فريادهای مجنونانه‌ اقليت‌ مجلس‌ مردم‌ را دچار اشتباهات‌ و تهران‌ را به‌هيجان‌ میآورد بیاندازه‌ مضر بود.

جـرايد مخـالف‌ مـن‌، مبسوطاً ايـن‌ اخبـار را نقـل‌ كـرده‌ و تفسيرات‌ عجيب‌ بـر آنهـا مینمودنـد و پيش‌بينیهای خيلی خوشی میكردند.

لازم‌ بود فوراً از اين‌ امر استقبال‌ كنم‌ و چنان‌ مشتی به‌دهان‌ «امير مستقل‌ خوزستان‌» بكوبم‌ كه‌ دندان‌ طمع‌ وكلای خائن‌ و درباريان‌ بيعرضه‌ هوچی و جرايد خارجه‌ و داخله‌ منقلع‌ گردد.

هر چه‌ بيشتر صبر و تحمّل‌ میكردم‌، مردم‌ جريتر میشدند و تصور ضعف‌ میكردند، به‌علاوه‌ دوری از مقدمة‌ قشون‌ خيلی اسباب‌ نگرانی بود. با نواقصی كه‌ از حيث‌ نقشه‌ و ساير وسايل‌ نظامی هست‌، از تهران ممكن‌ نبود حركات‌ قشون‌ بهبهان‌ را كاملاً مراقبت‌ كرد و پيشرفت‌ آنها را تأمين‌ نمود. به‌تلگرافات‌ ناقص‌ هم‌ اعتماد و اكتفا نمیتوانستم‌ بكنم‌ پس‌ چاره‌ منحصر، حركت‌ به‌سمت‌ جنوب‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌عرصة‌ جنگ‌ بود.

متعاقب‌ اين‌ امر، اخبار موحشی رسيد كه‌ مقدار زيادی اسلحه‌ با كشتی به‌خوزستان‌ فرستاده‌ شده‌، اردوهای مجهّزی در آنجا تشكيل‌ يافته‌، عنقريب‌ است‌ كه‌ خزعليان‌ و همراهان‌ آنها از حوالی خوزستان‌ به‌ساير نقاط‌ تجاوز نمايند.

در مجلس‌ شورای ملی و محافل‌ تهران‌ نيز خبری انعكاس‌ يافت‌ كه‌ بختياريها و قسمتی از خزعليان‌ به‌بهبهان‌ وارد و به‌اردوی نظامی آنجا حمله‌ برده‌ و آنها را متفرق‌ ساخته‌اند.

با اينكه‌ اين‌ خبر عاری از حقيقت‌ بود، محيط‌ تهران‌ انتظار وصول‌ چنين‌ اخباری را داشت‌، و من‌ مصمم‌ شدم‌ كه‌ از تهران‌ به‌طرف‌ اصفهان‌ عزيمت‌ كرده‌ وارد در اجرای نقشه‌ خود شوم‌ و به‌نظاير اين‌ انتشارات‌ و توهمات‌ خاتمه‌ دهم‌.

همان‌ روزی كه‌ تصميم‌ به‌عزيمت‌ گرفته‌ بودم‌ شارژ دافر انگليس‌ به‌ملاقات‌ من‌ آمد و تلگرافی از قونسول‌ محمّره‌ ارائه‌ داد كه‌ او ديگر مأيوس‌ است‌ كه‌ بتواند هواداران‌ خزعل‌ را متفرق‌ كرده‌ و يا از معذرت‌ و غيره‌ صحبتی به‌ميان‌ آورد.

بر من‌ ثابت‌ و يقين‌ شد كه‌ موافق‌ ميل‌ خود امور را ترتيب‌ داده‌ و ديگر مطلقاً نگرانی ندارند. همين‌ اظهار يأس‌ صريح‌ آنها خود دليل‌ اطمينان‌ به‌پيشرفت‌ مقصود است‌.

من‌ با خونسردی جواب‌ دادم‌ و عذر او را خواستم‌. به‌مجرد خروج‌ شارژ دافر مزبور، فوراً رئيس‌ اركان‌ حرب‌ را احضار كرده‌، قصد عزيمت‌ خود را به‌او تذكر داده‌ و در سعی به‌تكميل‌ قوای خوزستان‌، امر صريح‌ به‌وزارت‌ جنگ‌ صادر نمودم‌. دنبالة‌ مقررات‌ من‌ تا حوالی نصف‌شب‌ طول‌ كشيد و مقارن‌ نيمة‌ شب‌ بود، كه‌ به‌اجزای شخصی خود متذكر گشتم‌ كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ مصمم‌ حركت‌ از تهران‌ باشند.

البته‌ منظور خود را به‌همراهان‌ سفر نگفتم‌ فقط‌ متذكر شدم‌ كه‌ نه‌ روزه‌، سفری برای تغيير آب‌ و هوا به‌اصفهان‌ خواهم‌ كرد و آنها هم‌ با همين‌ قصد و نيّت‌ مصمم‌ به‌مسافرت‌ شدند.

 

 

 

 

از طهران‌ بپايتخت‌ صفويه‌ و مركز زنديه‌

 

 

ملتزمين‌ عبارت‌ بودند از:

فرج‌الله‌ خان‌ بهرامی رئيس‌ كابينه‌ وزارت‌ جنگ‌.

خدايارخان‌ امير لشكر.

علی آقاخان‌ نقدی رئيس‌ اداره‌ امنيه‌.

سرتيپ‌ عبدالرضاخان‌.

جان‌ محمدخان‌ رئيس‌ تيپ‌ عراق‌.

و يكی دو نفر صاحبمنصب‌ اركان‌ حرب‌، به‌ضميمة‌ اسكورت‌ شخصی و اسكورت‌ عشايری.

 

چهارشنبه‌13 عقرب‌ 1303

ساعت‌ ده‌ صبح‌ از عموم‌ اشخاصی كه‌ به‌منزل‌ شخصی برای ديدن‌ من‌ آمده‌ بودند، خداحافظی كرده‌ و از منزل‌ با اتومبيل‌ عزيمت‌ كردم‌. هيأت‌ وزراء و جمعی از وكلا و حكومت‌ نظامی تهران‌ و عده‌ای از صاحبمنصبان‌ نيز برای مشايعت‌ من‌ آمده‌ بودند. نزديك‌ خط‌ زنجيرحضرت‌ زنجير حضرت‌ عبدالعظيم‌ آنها را مرخص‌ نمودم‌ و به‌ياری خدا برعزم‌ و ارادة‌ آهنين‌ خود تكيه‌ كرده‌، راه‌ جنوب‌ را پيش‌ گرفتم‌.

در «حسن‌ آباد»، شش‌ فرسخی تهران‌ به‌خاطرم‌ رسيد كه‌ همراهان‌ من‌ به‌خصوص‌ آنها كه‌ صفحات‌ جنوب‌ را نديده‌ و از درازی راه‌ و سختی و مشكلات‌ طی طريق‌ بی اطلاع‌اند اگر بدانند كه‌ بايد چه‌ راه‌ ناهموار صعبی را طی كنند، و چه‌ اندازه‌ مسافت‌ بپيمايند، از عظمت‌ اين‌ تصميم‌ تعجب‌ خواهند كرد. مخصوصاً چون‌ بعضی از ايشان‌ سالخورده‌ و به‌تصوّر خود دنيا ديده‌اند، وقتی اين‌ اقدام‌ مرا با اعمال‌ ساير رئيس‌الوزراها و رجال‌ عهد قاجاريه‌ و سلاطين‌ بیكفايت‌ آن‌ سلسله‌ مقايسه‌ كنند، امر تازه‌ای پيش‌ چشم‌ خود جلوه‌گر خواهند يافت‌.

حقيقتاً اگر من‌ هم‌ دچار ضعف‌ نفس‌ بودم‌ و از مشكلات‌ كار و سنگينی بار مسؤوليّت‌ بيم‌ و هراسی داشتم‌، بايد همانطور كه‌ پادشاهان‌ عيّاش‌ قاجاريه‌، سرمشق‌ داده‌ و مردم‌ نيز عادت‌ كرده‌اند، در اين‌ اوان‌ زمستان‌ و موقع‌ سخت‌ از جای خود حركتی نكنم‌ و استراحت‌ و فراغت ‌حضر را بر زحمت‌ و مشقت‌ سفر ترجيح‌ دهم‌.

امری كه‌ بيش‌ از هر چيز در اين‌ موقع‌ باريك‌ عزم‌ مرا در حركت‌ قوت‌ میدهد و قدم‌ به‌قدم‌ برسرعت‌ من‌ میافزايد، همانا عشق‌ سرشار خدمت‌ به‌مملكت‌ و هموطنان‌ عزيز است‌ كه‌ همه‌وقت‌ خاطر مرا اسير خود میدارد.

مثل‌ اينست‌ كه‌ در طبيعت‌ من‌ دشمنی غريبی بر ضد ناامنی ايجاد گرديده‌ و من‌ برای قلع‌ وقمع‌ اختلال‌ كنندگان‌ و سركشان‌ خلق‌ شده‌ام‌. زيرا كه‌ بر من‌ مسلم‌ شده‌ كه‌ اساس‌ هر اصلاح‌ و اقدامی در اين‌ مملكت‌ علیالعجاله‌ بسط‌ دامنه‌ امنيت‌ و آرامش‌ است‌. مادام‌ كه‌ مردم‌ فراغت‌ نداشته‌ و از نعمت‌ امن‌ و راحت‌ برخوردار نباشند، مجال‌ آنكه‌ به‌خود آيند و احتياجات‌ زندگانیخويش‌ را درك‌ كنند و در صدد چاره‌جويی برآيند نخواهند داشت‌.

در حال‌ حاضر خادم‌ترين‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ايران‌ و قوم‌ ايرانی كسی است‌ كه‌ به‌عمر ناامني ‌شومی كه‌ در اين‌ يك‌ قرن‌ و نيم‌ استيلای قاجاريه‌ همه‌ چيز ايران‌ را ضعيف‌ و سست‌ و بیاعتبار كرده‌، خاتمه‌ دهد و اگر با حرام‌ كردن‌ خواب‌ و خوراك‌ و تنعّم‌ و راحت‌ هم‌ باشد، بكوشد تا سر اين‌ مملكت‌ ستمديده‌ را بر بالين‌ استراحت‌ نهد.

كسی كه‌ با نظر دقّت‌ تاريخ‌ سلطنت‌ سلسلة‌ قاجاريه‌ را مطالعه‌ كند و اوضاع‌ ايران‌ را در آن ‌عصر و زمان‌ با غور و تعمق‌ از پيش‌ چشم‌ بگذراند، میبيند كه‌ مردم‌ بدبخت‌ اين‌ مملكت‌ در آن‌ دورة‌ تيره‌ چه‌ كشيده‌ و چگونه‌ اعراض‌ و نواميس‌ ايشان‌ هر روز دستخوش‌ دستبرد فلان‌ ايل‌ يا فلان‌ ياغی سركش‌ بوده‌ است‌.

خدا را شكر میكنم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ كه‌ برای سركوبی يك‌ نفر از همان‌ ياغيان‌ يادگار عهد قاجاريه‌ حركت‌ میكنم‌ نمايندگانی از آن‌ ايلات‌ سركش‌ را كه‌ از ايام‌ صفويه‌ تا اين‌ تاريخ‌ هيچ‌ وقت‌ دولت ‌مركزی بر آنها تسلط‌ نداشته‌، همراه‌ خود دارم‌ و همانها امروز از حاميان‌ و جان‌نثاران‌ مخصوص‌ من‌اند.

اگر سلاطين‌ قاجاريه‌ به‌جای عيّاشی و تن‌پروری و غلطيدن‌ در بستر ناز و تنعّم‌ برای توسعة‌ امنيت‌ و راحت‌ رعيت‌ شخصاً قدمی برمیداشتند و اندك‌ مدتی را تحمل‌ رنج‌ و مشّقت‌ راه‌ میكردند، با علاقه‌ ذاتی و سابقة‌ تاريخی كه‌ در طبع‌ مردم‌ ايران‌ نسبت‌ به‌اساس‌ سلطنت‌ و شاه‌پرستی هست‌، يك‌ قدم‌ حركت‌ ايشان‌ هزار قدم‌ ياغيان‌ و سركشان‌ را عقب‌ مینشاند و مردم‌ را متوجه‌ بيداری و هوشياری پادشاه‌ میكرد. در اين‌ صورت‌ ديگر نه‌ كسی مملكت‌ را بیصاحب‌ میشمرد و نه‌ احدی در خود يارای سركشی و عصيان‌ میديد. البته‌ آن‌ وقت‌ مملكت‌ از جهت‌ امنيت‌ سروصورتی به‌خود میگرفت‌ و خارجی نيز مجال‌ مداخله‌ و اعمال‌ نفوذ و دست‌ درازی نمیيافت‌.

در موقع‌ جنگهای روس‌ و ايران‌ فتحعلیشاه‌ (خاقان‌ مفغور) جرئت‌ و كفايت‌ به‌خرج‌ داده‌ از تهران‌ به‌سلطانية‌ زنجان‌ عزيمت‌ كرد اما در چه‌ صورت‌؟

در حالی كه‌ زنان‌ حرمسرا و سوگليهای اندرون‌ را با خود همراه‌ داشت‌ و در چمن‌ سلطانيه‌ با آنها به‌عيش‌ و عشرت‌ روزگار میگذراند. همينكه‌ میشنيد روسها در قفقازيه‌ و آذربايجان‌ يك‌ مرحله‌ پيش‌ میآيند او مرحله‌ها با محترمات‌ همراه‌، به‌طرف‌ عمارت‌ نگارستان‌ و كوه‌ سرسرة‌ تهران‌ عقب‌نشينی اختيار میكرد!

ناصرالدين‌شاه‌ نيز هر سال‌ از تهران‌ قدم‌ بيرون‌ میگذاشت‌ ولی به‌طرف‌ جاجرود و شهرستانك‌ و ارنگه‌. برای چه‌؟ برای شكار جرگه‌ و انتخاب‌ دختران‌ رعايا جهت‌ همخوابگی!

اگر از مظفرالدين‌شاه‌ سخنی گفته‌ نشود كلام‌ ناقص‌ خواهد بود:

اين‌ مرد ضعيف‌النفس‌ كه‌ دوره‌ سلطنت‌ يا ايام‌ رذالت‌بازی او ننگ‌ تاريخ‌ پرافتخار نژاد ايرانی است‌، وقتی كه‌ به‌سمت‌ وليعهدی در تبريز اقامت‌ داشت‌ روزی با يكی از درباريان‌ محرم‌ و جمعي از خواص‌ خلوت‌ به‌عزم‌ گردش‌ بيرون‌ شهر رفت‌. اتفاقاً هوا ابر شد و رعدوبرق‌ فضای آسمان را به‌ميدان‌ جنگ‌ مبدل‌ ساخت‌. والاحضرت‌ وليعهد، يعنی شاهنشاه‌ آينده‌ ايران‌ را وحشت‌ عجيبی دست‌ داد. به‌طوری كار اضطراب‌ و تزلزل‌ او بالا گرفت‌ كه‌ ملتزمين‌ ركاب‌ و درباری محرم‌ چاره‌ را به‌آن‌ منحصر ديدند كه‌ او را به‌پناه‌ آسيايی كه‌ در آن‌ حوالی بود ببرند، و وليعهد به‌درباری مزبور كه‌ خود را سيد اوجاق‌ صحيح‌النسب‌ نيز معرفی میكرد متوسل‌شد.

والاحضرت‌ دست‌ به‌دامان‌ سيد درباری شده‌ با عجز و الحاحی تمام‌ از او میخواست‌ كه ‌جريان‌ كارخانه‌ قضاوقدر را تغيير داده‌، رعدوبرق‌ را موقوف‌ و آسمان‌ را صاف‌ و ساده‌ كند. سيد شياد كه‌ موقعی مناسب‌ به‌دست‌ آورده‌ بود و دست‌ سفيه‌ قابل‌ استفاده‌ای را به‌دامان‌ خود آويخته‌ میديد، به‌التماس‌ او وقعی نمیگذاشت‌ و پيوسته‌ دست‌ به‌سوی آسمان‌ برمیداشت‌ و از خدا هولناكی و شدت‌ رعدوبرق‌ را درخواست‌ میكرد، از او عجز و التماس‌ و از درباري ‌خلافكاری و نافرمانی، عاقبت‌ رو به‌درباری كرده‌ علت‌ مخالفت‌ را پرسيد. درباری گفت:

آخر فرزندی میخواهد عروسی كند و برای مخارج‌ زناشويی معطل‌ است‌.

والاحضرت‌ كاغذ سفيد را صحه‌ كرده‌ به‌درباری داد تا در شهر هر مبلغ‌ كه‌ میخواهد، در آن‌ سفيد مهر بنويسد و وی را فیالحال‌ از وحشت‌ نجات‌ بخشد. سيد نيز دست‌ انابت‌ به‌درگاه‌ باریتعالی برداشت‌ و از آنجا كه‌ گفته‌اند هميشه‌ بعد از طوفان‌ هوا صاف‌ است‌، آسمان‌ تيره‌ نيز روشن‌ گشت‌ و سيد بيچاره‌ را روسياهی حاصل‌ نگرديد.

محمدعلیميرزا بهترين‌ جانشين‌ شاه‌سلطان‌ حسين‌، در موقع‌ هجوم‌ مجاهدين‌ به‌تهران‌ برای هلاكت‌ ايشان‌، زنان‌ حرم‌ را به‌خواندن‌ اوراد و اذكار به‌گلوله‌های خمير و دادن‌ به‌مرغها وا‌‌ میداشت‌، و بهتر از اين‌، تاكتيكی در مغز تهی خود فراهم‌ نمیديد.

مسافرتهای متوالية‌ شاه‌ حاليه‌ و وضع‌ رفتار او در خارجه‌، از شدت‌ وضوح‌، احتياجی به‌يادآوری ندارد و اصلاً مقصود من‌ هم‌ توجه‌ به‌اينگونه‌ امور نيست‌. ولی سير كلام‌ هر جا كه‌ مقصود، تجسس‌ علت‌ خرابی ايران‌ كنونی باشد، شخص‌ را به‌اين‌ سرمنزل‌ میكشاند و مسبب‌ و مسؤولی برای آن‌ جز قاجاريه‌ نشان‌ نمیدهد.

 

 

 

خاطره‌ای در «حسن‌آباد»

 

ناهار در «حسن‌آباد» صرف‌ و يك‌ ساعتی بعدازظهر به‌عزم‌ قم‌ حركت‌ كرديم‌.

در اينجا اتفاقاً حالت‌ يكی از نمايندگان‌ مجلس‌ شورا به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ سه‌ سال‌ پيش‌، قبل ‌از زمامداری من‌، با عيال‌ و بستگان‌ خود از اصفهان‌ به‌طرف‌ تهران‌ میآمد و در پشت‌ دروازه‌ پايتخت‌، جان‌ و ناموس‌ او مورد دستبرد دزدان‌ و غارتگران‌ قرار گرفت‌. بعد از اطلاع‌ به‌فوريت‌ در استرداد مال‌ و كسان او سعی نمودم‌ و دزدها را مصلوب‌ كردم‌ و اموال‌ آنها را گرفته‌ مسترد داشتم‌. در مقابل‌ از او چه‌ ديدم‌؟ در مجلس‌ بعد، وقتی كه‌ جمعی قليل‌ از نمايندگان‌ با من‌ از در مخالفت‌ درآمدند، او هم‌ در صف‌ ايشان‌ قرار گرفت‌ و خدمات‌ مرا در حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ خود به‌كلی فراموش‌ كرد.

از «كوشك‌ نصرت‌» تا «منظريه‌»، جاده‌، كه‌ بیشباهت‌ به‌خيابان‌ مستقيمی نيست‌ از كنار درياچه حاليه‌ عبور میكند و اين‌ راهی است‌ كه‌ در 1301 قمری ساخته‌ شده‌ و قهوه‌خانه‌ «باقرآباد» در كنار آن‌ قرار دارد.

چهار ساعت‌ بعدازظهر به‌«منظريه‌» رسيدم‌. علت‌ اينكه‌ اينجا را به‌منظريه‌ موسوم‌ كرده‌اند اين‌است‌ كه‌ از آنجا میتوان‌ گنبد طلای حضرت‌ معصومه‌ (ع‌) را ديد.

چون‌ «منظريه‌» نقطه‌ مرتفع‌ مصفايی است‌، چای را در آنجا صرف‌ كردم‌ بعد بلافاصله‌ عازم‌ قم‌ شدم‌. مقارن‌ غروب‌ به‌قم‌ وارد شدم‌. لدیالورود به‌زيارت‌ آستانه‌ مطهره‌ شتافتم‌. بعد به ‌سردار رفعت امر دادم‌ برود از طرف‌ من‌ از آقای شيخ‌عبدالكريم‌ يزدی احوالپرسی نمايد.

 

 

حركت‌ از قم‌

 

پنجشنبه‌14 عقرب‌

پس‌ از تجديد زيارت‌، از راه‌ «نيزار» به‌طرف‌ اصفهان‌ حركت‌ كردم‌. قسمتی از اين‌ راه‌ جديدالاحداث‌ كه‌ قابل‌ سير اتومبيل‌ است‌ و برخلاف‌ راه‌ قديم‌ از شهر كاشان‌ نمیگذرد، از كنار رودخانه‌ قم‌ يعنی از قسمتی عبور میكند كه‌ به‌همين‌ اسم‌ «كنار رودخانه‌» موسوم‌ است‌ و چون‌ در پنج‌فرسخی جنوب‌ قم‌ از كنار دهكده‌ «نيزار» میگذرد آن‌ را راه‌ «نيزار» هم‌ میگويند.

اول‌ شب‌ به‌ميمه‌ رسيدم‌. در اينجا سردار اسعد وزير پست‌وتلگراف‌ و امير اقتدار وزير داخله‌ كه‌ از چندی قبل‌ آنها را برای تصفيه‌ امر بختياری به‌اصفهان‌ فرستاده‌ بودم‌ به‌اتفاق‌ غلامرضاخان‌ حاكم‌ اصفهان‌ و صارم‌الدوله‌ و محمودخان‌ آيرم‌ اميرلشگر جنوب‌ و چند نفر از صاحبمنصبان‌ كه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بودند به‌ما رسيدند. شب‌ را به‌واسطه‌ سردرد شديد و نخوابيدن‌ شب‌ قبل‌ در قم‌ تصميم‌ گرفتم‌ همينجا بمانم‌.

 

جمعه‌ 15 عقرب‌

ساعت‌ هشت‌ از ميمه‌ حركت‌ كردم‌ و كمی بعد به‌آبادی «ونداده‌» كه‌ چشمه‌ آب‌ درخشانی پر از ماهی دارد و در كنار جاده‌ اتفاق‌ افتاده‌ رسيدم‌. از اين‌ جا به‌بعد تا اول‌ خاك‌ اصفهان‌ آبادی معتبری نيست‌.

بعد از عبور از گردنة‌ كوچكی جلگة‌ تاريخی هموار مورچه‌خوار كه‌ ابتدای خاك‌ اصفهان‌ است‌، پيش‌ میآيد از اين‌ جلگه‌ به‌بعد ديگر بايد با وضع‌ لباس‌ و معيشت‌ و لهجه‌ اصفهانی آشنا شد و در هر قدم‌ با زارعين‌ و مردمان‌ زحمتكش‌ اين‌ ولايت‌ كه‌ از جمله‌ كاركن‌ترين‌ مردم‌ ايران‌اند تصادف‌ كرد.

ورود به‌جلگة‌ مورچه‌خوار بیاختيار نظرم‌ را به‌وقايع‌ 201 سال‌ قبل‌ (وقايع‌ سال‌ 1142هجری) معطوف‌ ساخت‌. مثل‌ آنكه‌ اين‌ موقع‌ افاغنه‌ و همراهان‌ اشرف‌ را میبينم‌، كه‌ در قسمت‌جنوبی جلگه‌ با عجله‌ و تزلزل‌ در حال‌ فرار، خيال‌ دفاع‌ دارند و قشون‌ ايرانی قزلباش‌ به‌سركردگی سردار رشيد خود نادر از جانب‌ شمال‌ شرقی جلگه‌ از راه‌ نطنز با شتاب‌ بسيار رسيده‌، سيل‌وار از بالای گردنه‌ به‌اراضي هموار سرازير میشوند و هلاكت‌ و هزيمت‌ را بر سرمشتی افغان‌ كه‌ بر مركب‌ فرار سوارند میريزند. تصميم‌ گرفتم‌ ناهار را در همين‌ آبادی صرف‌ كنم‌ و صفحه‌ای از صفحات‌ تاريخ‌ پرافتخار وطن‌ عزيز خود را از جلو نظر بگذرانم‌ و اندكی با ياد گذشته‌ خاطر را گشايشی فراهم‌ كنم‌.

راستی كه‌ تاريخ‌ درس‌ عبرت‌ عجيبی است‌. غالب‌ وقايع‌ آن‌ تكرار میشود. به‌همين‌ جهت‌ از مطالعه و دقّت‌ وقايع‌ گذشته‌ میتوان‌ پاره‌ای از اتفاقات‌ آينده‌ را پيشگويی كرد.

سرنوشت‌ ايران‌ بیشباهت‌ به‌سرگذشت‌ سمندر، آن‌ مرغ‌ افسانه‌ای قدما نيست‌ كه‌ میگفتند هرروز مقارن‌ غروب‌ بالهای خود را برهم‌ میزند و از آن‌ توليد شعلة‌ آتشی كرده‌ خود را میسوزد و به‌خاكستر تبديل‌ میشود، سپس‌ صبح‌ باز از ميان‌ آن‌ توده‌ خاكستر تازه‌ و شاداب‌ و جوان‌ و بانشاط‌ برمیخيزد و به‌ادامه‌ حيات‌ مشغول‌ میشود.

تاريخ‌ ايران‌ اين‌ داستان‌ را چندين ‌بار تكرار كرده‌ و به‌وضع‌ غريبی نظر و توجه‌ مطلعين‌ را به‌خود معطوف‌ ساخته‌ است‌.

مردم‌ ايران‌ چنانكه‌ تاريخ‌ عريض‌ و طويل‌ ايشان‌ میفهماند، به‌وضع‌ حكومت‌ مقتدرانة‌ عادلانه‌، از هر نوع‌ حكومت‌ ديگر بيشتر علاقه‌ دارند و يقين‌ است‌ كه‌ تا اين‌ مردم‌ در سايه‌ بسط ‌تعليمات‌ و معارف‌ و تعميم‌ ورزش‌ و تربيت‌ استقلالی، صاحب‌ حس‌ اعتماد به‌نفس‌ نشوند، هيچ‌ طرز حكومتی غير از اين‌ طرز هم‌ نمیتواند آنها را به‌سر منزل‌ سعادت‌ برساند و به‌مصلحت‌ آنها ختم‌ شود.

به‌همين‌ علت‌ اگر در جريان‌ تاريخ‌ گذشتة‌ ايشان‌ دقّت‌ كنيد، میبينيد ايرانی هر وقت‌ رأس‌ و رئيسی قادر و توانا يا سرداری مصلحت ‌شناس‌ و صاحب‌ عزم‌ داشته‌، در تحت‌ اراده‌ و اوامر و در سايه تشويقات‌ او به‌اعمال‌ عظيمی مبادرت‌ جسته‌، و يادگارهای بزرگ‌ و آثار سترگ‌ از خود به‌جا گذاشته‌ و در خلاف‌ اين‌ صورت‌ به‌گودال‌ پستی و انحطاط‌ فرو شده‌ است‌.

واقعه‌ ظهور نادر بهترين‌ شاهد اين‌ مدّعا است‌. ده‌ سال‌ قبل‌ از ظهور او مردم‌ ايران‌ كه‌ محكوم‌ سبكسری تهی مغزی، مثل‌ شاه‌سلطان‌ حسين‌ و درباريان‌ سفيه‌ او بودند به‌قدری دچار ضعف‌ و ناتوانی شده‌ و به‌حدی فاقد شرايط‌ حيات‌ و قدرت‌ بوده‌، كه‌ ده‌ نفر ده‌ نفر آنها را يك‌ نفر افغانی به‌طنابی میبست‌ و سر میبريد و از كسی جنبشی بروز نمیكرد. ظهور نادر، همين‌ مردم‌ مرده‌دل‌ ناتوان‌ را، يكمرتبه‌ چنان‌ توانا و قادر كرد كه‌ در زير پرچم‌ اقتدار او مملكت‌ تاريخی هند را به‌يك‌ يورش‌ مردانه‌ گرفتند و آنهمه‌ جواهر و افتخارات‌ را به‌ايران‌ آوردند.

مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ ايران‌ هر وقت‌ در ساية‌ بیكفايتی سلاطين‌ عياش‌ و نالايق‌ خود به‌حضيض‌ مذلت‌ میافتد و به‌سرحد ناتوانی و لب‌ پرتگاه‌ زوال‌ میرسد، دست‌ قدرت‌ از آستين‌ غيب‌، فرزندی از تواناترين‌ فرزندان‌ او را به‌عرصة‌ ظهور میرساند و وظيفة‌ سنگين‌ نجات‌ مملكت‌ و ملت‌ را بر دوش‌ هوش‌ و كفايت‌ او میگذارد تا ننگ‌ اين‌ مذلت‌ را از رخسارة‌ مادر محبوب‌ وطن‌ بزدايد و بار ديگر او را به‌جامة‌ افتخار و زيور جلال‌ ملّبس‌ و مجلّل‌ سازد.

قريب‌ يكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ مملكت‌ ما دچار ضعف‌ و ناتوانی و ناامنی شده‌ و میتوان‌ گفت‌ بعد از فوت‌ كريم‌خان‌ زند و استيلای قاجاريه‌ روز راحت‌ و آرامی به‌خود نديده‌ است‌.

قاجاريه‌ به‌جای بسط‌ دامنة‌ عـدالت‌ و آبادی مملكت‌، اوقات‌ خود را فقط‌ صرف‌ خوشگذرانی يا كشتار

مردم‌ كرده‌، و ايامی را هم‌ به‌غافل‌ كردن‌ رعايا گذرانده‌اند.

از ميان‌ ايشان‌، فقط‌ آغامحمدخان‌ توانسته‌ است‌ قليل‌ مدتی ايران‌ را آرام‌ نگاهدارد و مردم‌ را ساكت‌ كند. اما به‌چه‌ وضع‌؟

يك‌ نفر مسافر اروپايی خوب‌ اين‌ قضيه‌ را تشريح‌ میكند و میگويد:

«آرامشی كه‌ آغامحمدخان‌ بر ايران‌ تحميل‌ كرد، از نوع‌ همان‌ آرامشهايی است‌ كه‌ درقبرستان‌ وجود دارد. يعنی او به‌قدری مردم‌ اين‌ مملكت‌ را كشت‌، كه‌ ديگر كسی باقی نماند تا سروصدايی داشته‌ باشد و به‌عرض‌ وجود بپردازد

در مدت‌ اين‌ صدوپنجاه‌ سال‌ ناامنی و خرابی و ذلت‌، گاهی به‌خصوص‌ اين‌ اواخر، مردمان‌ مصلح‌ و متفكری پيدا شده‌اند كه‌ به‌فكر اصلاح‌ حال‌ ملك‌ و ملت‌ افتاده‌ و راههايی هم‌ پيش‌خود انديشيده‌اند و از آن‌ جمله‌ يكی سيدجمال‌الدين‌ اسدآبادی همدانی است‌ كه‌ بزرگترين‌ دانشمند دورة‌ اخير ايران‌ است‌. او كه‌ پيوسته‌ از ظلم‌ و آزار قاجاريه‌ دربه‌در و در اذيت‌ و عذاب‌ بوده‌ و ناصرالدين‌شاه‌ زشتترين‌ رفتارها را نسبت‌ به‌او مرتكب‌ شده‌ میگويد:

«اصلاح‌ حال‌ مردم‌ مشرق‌زمين‌ فقط‌ به‌دست‌ يك‌ نفر مقتدر عادل‌ ميسر خواهد شد

تاريخ‌ نيز همين‌ نظر را تأييد میكند. و من‌ نيز با اين‌ عقيده‌ كه‌ هزار شاهد و دليل‌ عقلی و تاريخی با خود همراه‌ دارد، موافقم‌. تا بتوان‌ در ساية‌ اقتدار، به‌توسعة‌ معارف‌ و تعليمات‌، كه‌ يگانه‌ نجات‌ دهنده‌ جامعه‌ها و رشد دهندة‌ اقوام‌ است‌ پرداخت‌ و به‌اين‌ طريق‌ مردم‌ را به‌حدود وظايف‌ و سعادت‌ حقيقی خود آشنا نمود.

اينجا ديگر اين‌ سوآل‌ قطعاً به‌خاطر خطور میكند كه‌ آيا موقع‌ آن‌ نرسيده‌ است‌ كه‌ دست‌ قدرت‌، روز عمر بدبختی يكصدوپنجاه‌سالة‌ ايران‌ را به‌آخر برساند، و برای ختم‌ اين‌ دوره‌ بیتكليفي و سرشكستگی و كشيدن‌ انتقام‌ قدمهای بلندی بردارد؟

 

 

حركت‌ از مورچه‌خوار

 

بعد از عبور از مورچه‌خوار به‌كاروانسرای مستحكم‌ مادر شاه‌ رسيدم‌ كه‌ به‌قول‌ مشهور از بناهای مادر شاه‌عباس‌ كبير است‌.

مقارن‌ غروب‌ به‌جلگه‌ «برخوار» و حومة‌ شهر تاريخی اصفهان‌ يعنی پايتخت‌ باشكوه‌ صفويه‌ و مشهورترين‌ بلاد ايران‌ رسيدم‌.

 

ورود به‌اصفهان‌

 

كم‌ كم‌ سواد شهر اصفهان‌ كه‌ در ميان‌ گردوغبار نمايان‌ بود، ظاهر شد و اول نشانه‌ای كه‌ از آن‌شهر به‌نظر رسيد گنبد و منارهای مسجدشاه‌ بود.

از يك‌فرسخی شهر به‌بعد چادرهايي كه عامة طبقات اهالي اصفهان براي استقبال و پذيرايی من‌ برپا داشته‌ بودند نمودار گرديد. همه‌ جا مردم‌ با وجد و مسرت‌ فوق‌العاده‌، رسيدن‌ مرا تلقی میكردند. برای اظهار قدردانی از احساسات‌ آنها پياده‌ شدم‌. از طرف‌ وجوه‌ و رؤسای ايشان‌، نطقها وخطابه‌های متعدد راجع‌ به‌خدمات‌ من‌ در اعادة‌ امنيت‌ و دفع ‌سركشان‌ و توسعه‌ و تكميل‌ قشون‌ ايراد شد، به‌هر كدام‌ جواب‌ مناسبی داده‌ و در ميان‌ هلهله‌ و شادي اهالی كه‌ حالت‌ سرور و شادمانی طبيعی از چهره‌ آنها نمايان‌ و از زير طاقهای نصرت‌ كه‌ تهيه‌ شده‌ بود، وارد شهر گرديدم‌ و يكسره‌ به‌عمارت‌ چهل‌ستون‌ رفتم‌.

 

 

اخبار تهران‌

 

روز ورود به‌اصفهان‌ به‌تلگرافخانه‌ برای مخابرات‌ حضوری با تهران‌ رفتم‌. اين‌ مخابرة‌ حضوری بر حسب‌ تقاضای خود هيأت‌ وزرا بود كه‌ میخواستند در رؤس‌ مطالب‌ با من‌ مذاكره‌ نمايند. تلگراف‌ ذيل‌ بدواً از وزير خارجه‌ رسيد و جواب‌ داده‌ شد:

 

«امروز سه‌ ساعت‌ بعد از حركت‌ حضرت‌ اشرف‌، شارژ دافر انگليس‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ آمده‌، اظهار تاسف‌ از مسافرت‌ ناگهانی نموده‌، میگفت‌: در مذاكراتی كه‌ ديروز شده‌ تقاضا نموده‌ بوديم‌ كه‌ مقرر شده‌، قشون‌ دولتی از زيدون‌ به‌سمت‌ محمّره‌ پيش‌ نرفته‌، تا سه‌ روز ديگر سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شده‌، شايد ملاقاتی با شيخ‌ محمّره‌ نموده‌ اين‌ قضايا به‌نحو خوشی مطابق‌ ميل‌ دولت‌ خاتمه‌ يابد. پس‌ از مراجعت‌ به‌سفارت‌، تلگرافی رسيده‌ بود كه‌ سر پرسی لرن‌ برای هشت‌ روز ديگر وارد بغداد میشود، و خيال‌ داشتيم‌ كه‌ در ملاقات‌ امروز چهارشنبه‌ متذكر شويم‌ كه‌ تا هشت‌ روز ديگر امر به‌توقف‌ قشون‌ بفرمايند و امروز دفعة‌ شنيديم‌ تصميم‌ مسافرت‌ نموده‌، حركت‌ فرموده‌اند. اين‌ است‌ تقاضای خودمان‌ را در تعقيب‌ مذاكرات‌ شفاهی كه‌ با خودشان‌ نموده‌ايم‌ تجديد نموده‌، خواهش ‌میكنيم‌ كه‌ متجاوز از دو ماه‌ در اين‌ قضيه‌ صبر فرموده‌اند، حالا هم‌ اين‌ هشت‌ روز را تأمل‌ فرمايند تا سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شود. اميدواريم‌ اقداماتی بنماييم‌ كه‌ خاطرحضرت‌ اشرف‌ از اين‌ نگرانی راحت‌ شود و ديگر محتاج‌ به‌اعزام‌ قوا و عملياتی نشوند. همين‌ قسم‌ هم‌ به‌قونسول‌ خودمان‌ در اصفهان‌ تلگراف‌ خواهيم‌ كرد، كه‌ به‌اطلاع‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند. مقصود اصلی آنها كه‌ در مذاكرات‌ تكرار مینمودند، فقط‌ اين‌ است‌ كه‌ قشون‌ از زيدون‌، جلوتر نرود تا سرپرسی لرن‌ وارد بغداد شود. بنده‌ در ضمن‌ مذاكره‌ تمام‌ نظريات‌ حضرت‌ اشرف‌ را خاطر نشان‌ نموده‌ و تذكر داده‌ام‌ كه‌ در نتيجة‌ اين‌ اغفال‌ كه‌ نظر به‌وعده‌های مصلحانة‌ سفارت‌ كه‌ برای دولت‌ در مدت‌ دو ماه‌ حاصل‌ شده‌، اين‌ است‌ كه‌ شيخ‌ موفق‌ به‌جمع‌آوری اسلحه‌ و وارد كردن‌ مهمات‌ و ساير لوازم‌ دفاعيه‌ شده‌ است‌. افكار عامّه‌ را چگونه‌ میتوان‌ به‌اين‌ اظهارات‌ تسكين‌ داد كه‌ متوالياً شنيده‌ میشود شيخ‌ اسلحه‌ و مونيسيون‌ توسط‌ كشتيهايی كه‌ از طرف‌ هند میآيند وارد مینمايد؟ در صورتيكه‌ برای دولت‌ انگليس‌ راه‌ همه‌ قسم‌ تفتيش‌ و جلوگيری از اين‌ كشتیهايی كه‌ اسلحه‌ وارد مینمايند بوده‌ است‌. البته‌ در جواب‌ اين‌ اظهارات‌ جز سكوت‌ و اظهار بیاطلاعی جواب‌ ديگر نمیتوانستند بدهند، چنانچه‌ ندادند. اينك‌ مراتب‌ را به‌عرض‌ رسانيده‌ و اخباری هم‌ كه‌ رسيده‌ بود به‌اركان‌ حرب‌ فرستادم‌ كه‌ به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند

وزير خارجه‌

3450

 

جواب‌

 

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای مشارالملك‌ وزير امور خارجه‌ دام‌اقباله‌

«شارژ دافر انگليس‌ را ملاقات‌ نموده‌، بگوييد چون‌ نمیخواهم‌، اسباب‌ رنجش‌ سفارت‌ فراهم‌ آيد، اين‌ است‌ كه‌ تا ورود سر پرسی لرن‌ و مشاهدة‌ نتيجة‌ اقدامات‌ او به‌كلية‌ قوا امر دادم‌ تا دو هفته‌ تعرض‌ را به‌تأخير بيندازند، ولی اين‌ در صورتی است‌ كه‌ از طرف‌ خزعليان‌ و بختياری شروع‌ به‌جنگ‌ نشود. چه‌ آن ‌وقت‌ قشون‌ مجبور به‌عمليات‌ خواهد شد

وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

4007

 

ملاقات‌ با قونسول نگليس‌

 

در اين‌ اثنا قونسول‌ انگليس‌ نيز در همان‌ تلگرافخانه‌ تقاضای ملاقات‌ كرد. او را پذيرفتم‌. پس ‌از مقدماتی راجع‌ به‌امر خوزستان‌، ورود مرا به‌اصفهان‌ با نگرانی و احتياط‌ تلقی كرد، و تا يك‌ درجه‌ اظهار خوف‌ و هراس‌ نمود، كه‌ از اصفهان‌ جلوتر نروم‌، و فوق‌العاده‌ سعی كرد مسافرت‌ را به‌همين‌ نقطه‌ خاتمه‌ داده‌، به‌تهران‌ بازگردم‌. نوشتن‌ تمام‌ مذاكرات‌ به‌تفصيل‌ میانجامد. چون‌ زمينة‌ مطلب‌ روشن‌ است‌ شرح‌ آن‌ را زايد میبينم‌. به‌طور خلاصه‌ تصميم‌ قبل‌ خود را به‌او خاطر نشان‌ كرده‌ و قطعاً تذكر دادم‌ كه‌ انصرافم‌ از اين‌ سفر غيرممكن‌ و گوشمال‌ دادن‌ به‌اشرار حتمی است‌.

 

 

احساسات‌ اهالی اصفهان‌

 

چيزی كه‌ موجب‌ مسرت‌ بود، اين‌ است‌ كه‌ اهالی اصفهان‌ از ورود من‌ اظهار نهايت‌ شعف‌ و سرور میكردند. اما اين‌ سفر بیسابقه‌ را با احتياط‌ ديده‌ و در مجالس‌ و محافل‌ به‌تعجب‌ از آن‌ سخن‌ میراندند. در بدو امر كه‌ نمیدانستند چه‌ قصدی از اين‌ سفر دارم‌ صحبتها میكردند، و چون‌ از تجهيزات‌ و عمليات‌ من‌ واقف‌ شدند و فهميدند خود نيز عازم‌ ميدان‌ هستم‌، احتياطشان‌ شدت‌ گرفت‌.

بعضی از نظر محبت‌ و دوستی نمیخواستند، شخصاً به‌مهلكه‌ قدم‌ بگذارم‌. اين‌ ابراز صميميت‌ و علاقه‌مندی را كه‌ مبنی بر كمال‌ خلوص‌ بود، تقديس‌ كردم‌. ليكن‌ آنها غفلت‌ داشتند كه‌ اين‌ مسافرت‌ چه‌ از لحاظ‌ ديپلوماسی و چه‌ از نظر نظامی مهمتر از آن‌ است‌ كه‌ انجام‌ آن‌ را به‌ديگری واگذارم‌، و يقين‌ داشتم‌ كه‌ انجام‌ آن‌ برای ديگری غير ميسور خواهد بود.

باز در روز بعد قونسولهاي خارجه‌ و علمای اصفهان‌ كه‌ معروفين‌ ايشان‌ حاجیآقا نورالله‌ و فشاركی و سيدالعراقين‌ باشند، به‌ديدن‌ من‌ آمدند و همه‌ از ملاقات‌ من‌ اظهار خوشوقتی و تصميم‌ حركتم‌ را به‌طرف‌ جنوب‌ تقديس‌ و تشويق‌ كردند. حتی حاجیآقا نورالله‌ بعد مراسله‌ای به‌من‌ نوشت‌ كه‌ مضمون‌ بر اين‌ شعر بود:

«من‌ حاضرم‌ خود و عموم‌ كسان‌ و عشيره‌ام‌ با شما حركت‌ كنم‌ و در اين‌ جنگ‌ مقدس‌كه‌ حكم‌ جهاد بر ضد دشمنان‌ استقلال‌ مملكت‌ را دارد، شراكت‌ نمايم‌

 

من‌ در جواب‌ اينگونه‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌ و استقلال‌خواهانه‌ اظهار تشكر و امتنان‌ كردم‌.

 

 

تجهيز قشون‌

 

از شنبة‌ 16 تا چهارشنبة‌ عقرب‌ در اصفهان‌ ماندم‌، تا كاملاً سوق‌ قشون‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ را از اينجا كه‌ مركز لشكر جنوب‌ است‌ ترتيب‌ دهم‌، و خود شخصاً به‌جميع‌ جزئيات‌ كارهای لشكری سركشی كنم‌. چنانكه‌ در همين‌ مدت‌ قليل‌ يك‌ قسمت‌ از قوای اصفهان‌ را با فوج‌ نادری، اعزامي ‌تهران‌ از تيپ‌ عراق‌، از راه‌ قمشه‌ و سميرم‌ به‌طرف‌ بهبهان‌ حركت‌ دادم‌ و به‌اركان‌ حرب‌ لشكر و مريضخانه‌ و سربازخانه‌ها رسيدگی كردم‌ و كار بختياری و قضية‌ اختلافات‌ آنها را راجع‌ به‌ايلخانی و ايل‌بيگی رفع‌ نمودم‌.

قبل‌ از حركتم‌ خوانين‌ عمدة‌ بختياری مقيم‌ تهران‌ يعنی صمصام‌السلطنه‌ و اميرمفخم‌ و سردارجنگ‌ همينكه‌ قضية‌ طغيان‌ عده‌ای از ايل‌ را به‌تحريك‌ شيخ‌خزعل‌ بر ضد دولت‌ شنيدند، به‌منزل‌ من‌ آمده‌ بست‌ نشستند، و با عجز و الحاح‌ بسيار گفتند اين‌ حركت‌ عدة‌ قليلی از بختياريها، اسباب‌ بدنامی و رسوايی ماست‌ و حركتی است‌ كه‌ ما را در پيشگاه‌ دولت‌ روسياه‌ و مقصر قلم‌ میدهد و به‌اين‌ جهت‌ زندگانی ما در خطر میافتد. من‌ آنها را به‌مراحم‌ دولت‌ دلگرم‌ كرده‌، به‌ايشان‌ تأمين‌ و در رفع‌ غائله‌ اطمينان‌ كامل‌ دادم‌. در تعقيب‌ همين‌ پيشامد وزير داخله‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ را مأمور نمودم‌ به‌اصفهان‌ حركت‌ كنند و به‌كار تصفيه‌ آن‌ اختلافات‌ مشغول‌ شوند.

در چهار روز اقامت‌ اصفهان‌ لاينقطع‌ از اطراف‌، مكاتيب‌ و تلگراف‌ راجع‌ به‌قضية‌ جنوب‌ و تشويق‌ به‌حركت‌ و اقدام‌ جدی در رفع‌ طغيان‌ شيخ‌ و متمردين‌ ديگر میرسيد. غالباً دستور جواب‌ آنها را میدادم‌.

شب‌ هفدهم‌ عقرب‌ تلگراف‌ ذيل‌ از وزير امور خارجه‌ واصل‌ گرديد:

 

تلگراف‌ وزير خارجه‌

«در تعقيب‌ مذاكرات‌ روز چهارشنبه‌13 عقرب‌ كه‌ راپرت‌ آن‌ به‌وسيله‌ اركان‌ حرب‌ به‌عرض‌ رسيده‌ است‌، امروز دو ساعت‌ و ربع‌ بعدازظهر، شارژ دافر انگليس‌ به‌ملاقات‌ بنده ‌آمده‌ اظهار داشت‌:

با وجود اهتمامات‌ فوق‌العادة‌ اين‌ جانب‌، اخبار خيلی خوب‌ نيست‌، زيرا قونسول‌ از اصفهان‌ تلگراف‌ كرده‌ است‌ كه‌ ديروز عصر، حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌ الوزرا را ملاقات‌ نمود و ايشان‌ فرموده‌اند كه‌ به‌ملاحظات‌ نظامی و نظر به‌اينكه‌ هر دقيقه‌ خطر آمدن‌ برف‌ هست‌ نمیتوانم‌ ديگر قشون‌ را در چهارمحال‌ نگاه‌ دارم‌ و ناچار قشون‌ بايد از چهارمحال‌ تجاوز نمايد. شارژ دافر اظهار داشت‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا در اين‌ مدت ‌خيلی حوصله‌ نشان‌ دادند و البته‌ اگر در اين‌ موقع‌ عجله‌ بشود اثر خوبی در لندن‌ ندارد. دراينصورت‌ بيش‌ از مهلت‌ اوليه‌ كه‌ هشت‌ روز باشد تقاضا نمیكنم‌. البته‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌طوريكه‌ تاكنون‌ صبر و حوصله‌ نشان‌ داده‌اند حالا نيز اين‌ چند روزه‌ را تأمل‌ خواهند فرمود. بنده‌ به‌او وعده‌ دادم‌ كه‌ مراتب‌ را با تلگراف‌ حضوری به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانم‌ و نتيجه‌ را به‌او اطلاع‌ دهم‌

مشارالملك‌

 

من‌ چون‌ به‌آهنگ‌ اين‌ صحبتها و مواعيد آشنايی كامل‌ داشتم‌، تكليف‌ خود را در اين‌ تشخيص‌ دادم‌ كه‌ اصلاً به‌اين‌ تلگراف‌ جواب‌ ندهم‌ و به‌جای هر صحبتی فقط‌ عقايد خود را تعقيب‌ نمايم‌ و عمليتر سازم‌.

 

 

يك‌ تلگراف‌ مسرتبخش‌

 

يكی از جملة‌ تلگرافها كه‌ به‌جهاتی نظر مرا جلب‌ كرد. تلگراف‌ سرهنگ‌ ساعدالدوله‌ آجودان‌ من‌ بود.

ساعدالدوله‌ در موقعی كه‌ از لرستان‌ به‌تهران‌ برمیگشتم‌، داوطلب‌ شد كه‌ اگر قضية‌ جنوب‌ به‌قشونكشی محتاج‌ شود، شخصاً برای ختم‌ آن‌ عزيمت‌ كند. من‌ هم‌ به‌او قول‌ دادم‌. اتفاقاً بعد از رسيدن‌ به‌تهران‌ برای سركشی املاك‌ خود مرخصی گرفت‌ و به‌طرف‌ تنكابن‌ عازم‌ شد. همينكه‌ شنيد من‌ به‌سمت‌ جنوب‌ عزيمت‌ كرده‌ام‌، به‌عجله‌ خود را به‌تهران‌ رسانده‌، از آنجا برای شركت‌ در عمليات‌ نظامی تلگرافی مشعر بر حركت‌ خود به‌من‌ مخابره‌ كرد، و بدون‌ استمزاج‌ از من‌حركت‌ نمود و يقين‌ دارم‌ از اينكه‌ چرا در موقع‌ حركت‌ او را خبر نكرده‌ام‌ متألّم‌ نيز بود.

وصول‌ اين‌ تلگراف‌ در اصفهان‌ باعث‌ مسرت‌ فوق‌العاده‌ من‌ شد. زيرا كه‌ به‌رأیالعين‌ ديدم‌ صاحبمنصبان‌ قشون‌ من‌، امروز صاحب‌ اينگونه‌ احساسات‌ سپاهيگری و رشادت‌ نظامی هستند كه‌ در موقع‌ بروز مشكلات‌ و انجام‌ وظايف‌ سربازی بريكديگر سبقت‌ میگيرند و سر ازپا نمیشناسند. مشاهده اينگونه‌ پيشامدها برای يك‌ نفر علاقه‌مند به‌مملكت‌ و قشون‌ بينهايت‌ وجدآور و مسرت‌انگيز است‌. زيرا وقتی كه‌ انسان‌ اوضاع‌ سابق‌ قشون‌ را به‌نظر میآورد و روحية‌ فاسد صاحبمنصبان‌ عهد ناصرالدين‌شاه‌ را كه‌ در موقع‌ گرفتن‌ جيره‌ و مواجب‌ ازصاحبمنصبان‌ هر قشونی بيشتر و عالیمقامتر، و در موقع‌ جنگ‌ فراری و مخفی بودند از خاطر ميگذراند، از تذكر احوال‌ آن‌ ايام‌ سرافكنده‌ و خجل‌ و از ديدن‌ اوضاع‌ كنونی خرسند و شادمان‌ میگردد.

 

شايعة‌ كناره‌گيری

 

در نتيجه‌ انتشارات‌ خارجيان‌ و تلقينات‌ اقليت‌ مجلس‌ در تهران‌، مشهور شده‌ بود كه‌ من‌ از آمدن‌ به‌اصفهان‌ قصدم‌ كناره‌گيری است‌ و چون‌ در مركز نمیتوانستم‌ از كار دوری بگيرم‌ خود را به‌اصفهان‌ رسانيده‌ام‌ كه‌ در اينجا از عمل‌ كناره‌جويی نمايم‌. اين‌ شايعه‌ به‌قدری رواج‌ گرفته‌ بود كه‌ حتی در هيأت‌ وزرا هم‌ مؤثر واقع‌ شده‌ و يك‌ نفر از وزرا به‌خيال‌ اشغال‌ مقام‌ رياست‌ افتاده‌ و بعضی به‌واسطه‌ محبت‌ من‌ و تذكر فعاليت‌ من‌ مضطرب‌ و متاسف‌ شده‌ بودند. در همين‌ باب‌ تلگراف‌ رمزی از سردارمعظم‌ خراسانی وزير فوايد عامه‌ رسيد كه‌ تمنّا كرده‌ بود من‌ از استعفا صرفنظر كرده‌ و راضی به‌اختلال‌ امور مملكت‌ و پريشانی دوستان‌ خود نگردم‌.

جوابی اطمينان‌بخش‌ دادم‌ و تعجب‌ خود را از تأثير و شيوع‌ اين‌ اخبار ابراز داشتم‌ و نوشتم‌ كه‌ من‌ عازم‌ خوزستان‌ و سركوبی اشرارم‌ و از هرزه‌درايی چند نفر مفسده‌جو، از خدمت‌ مملكت‌ و اكمال‌ سعادت‌ ايران‌ صرفنظر نخواهم‌ كرد.

قبل‌ از حركت‌ اخباری از فرونت‌ میرسيد. از جمله‌ مطالب‌ ذيل‌ بود:

«در چهاردهم‌ عقرب‌ 300 صندوق‌ اسلحه‌ نو، با دو توپ‌ وارد هنديجان‌ شده‌ و ميان‌ قوای خزعل‌ تقسيم‌ گرديده‌، دو كشتی بادی آذوقه‌ آورده‌ است‌. سه‌ سفينه‌ جنگی اروپايی به‌شط‌العرب‌ آمده‌ و در مقابل‌ آبادان‌ لنگر انداخته‌ است‌

 

با توجه‌ بدين‌ اخبار چون‌ فشنگ‌ در اصفهان‌ به‌قدر كفايت‌ موجود نبود، به‌تهران‌ امر دادم‌50000 فشنگ‌ فوراً ارسال‌ دارند.

 

 

راپرت‌ تلگرافخانة‌ اردوی زيدون‌

«بر حسب‌ حكم‌ فرمانده‌ محترم‌ قوای فارس‌ و بنادر دستگاه‌ تلگراف‌ را كنار رودخانة‌ زيدون‌ آورده‌ كه‌ راپرتهای قشونی داده‌ شود. صبح‌ نهم‌ علیالطلوع‌ فرمانده‌ با عده‌ به‌طرف‌ زيدون‌ آمدند از ساعت‌ يازده‌ صبح‌ جنگ‌ شروع‌ شد تا پنج‌ بعدازظهر در طرف‌ جنوبی رودخانه‌ از «شاه‌بهرام‌» تا قلعة‌ «خاكستری» كه‌ چندين‌ قلعه‌ و برج‌ بود به‌تصرف‌ قواینظامی درآمد. عصر نيز طرف‌ دشمن‌ حمله‌ نمودند شب‌ هم‌ به‌شهر زيدون‌ خراب‌، شبيخون‌ زده‌ از ساعت‌ پنج‌ صبح‌ الی ساعت‌ دوازده‌، جنگ‌ دوام‌ داشته‌، در نتيجه ‌خزعليان‌ تمام‌ فراری، تلفات‌ زياد، و چند نفر اسير و چند باب‌ چادر و چند رأس‌ قاطر و اسب و اثاثيه‌ به‌تصرف‌ نظاميها درآمد يك‌ نفر نظامی و يك‌ نفر چريك‌ هم‌ زخمی شده‌

ابراهيم‌

 

راپرت‌ اردوی زيدون‌

از قرار خبر واصله‌ و رؤيت‌ هم‌ كه‌ كرده‌اند برادر عبدالله‌خان‌ و چند نفر ديگر و چهارپنج‌ رأس‌ اسب‌ غير از تلفات‌ ديگر از طرف‌ دشمن‌ به‌گلوله‌ توپ‌ مقتول‌ شده‌اند.

 

حركت‌ از اصفهان‌

 

چهارشنبه‌ 20 عقرب‌

صبح‌ با همراهان‌ از خيابان‌ تاريخی چهارباغ‌ و پل‌ اللهورديخان‌ گذشته‌ به‌طرف‌ قمشه‌ حركت‌كردم‌.

در «مهيار» نه‌ فرسخی جنوب‌ اصفهان‌ به‌اردويی كه‌ عازم‌ خوزستان‌ بودند برخوردم‌. اردوی مزبور را سان‌ ديدم‌ و مصمم‌ شدم‌ ميزان‌ جنگاوری و درجه‌ لياقت‌ نظامی آنها را امتحان‌ كنم‌. به‌اين‌نظر خودم‌ شخصاً پيش‌ رفته‌، يك‌ نفر از نظاميان‌ را كه‌ به‌ظاهر آثار كفايتی از او نمايان‌ نبود، انتخاب‌ و برای هدف‌ قراردادن‌، نشانه‌ای اختيار كردم‌. احساس‌ میكردم‌ كه‌ صاحبمنصبان‌ اردو را وحشت‌ باطنی فراگرفته‌ و از آن‌ ترس‌ دارند كه‌ نظامی مزبور از عهده‌ اين‌ امتحان‌ به‌خوبی برنيايد و اسباب‌ سرشكستگی و مسؤوليت‌ جهت‌ ايشان‌ فراهم‌ شود. يقيناً پيش‌ خود میگفتند چرا من‌ انتخاب‌ را به‌خود ايشان‌ وانگذاشته‌ام‌ تا يكی از بهترين‌ افراد را اختيار كنند و فرد مطمئن‌ را به‌ميدان‌ امتحان‌ بفرستند.

در حاليكه‌ دلهای ايشان‌ از اين‌ انتخاب‌ من‌ در تپش‌ بود، نظامی مزبور با مهارت‌ عجيبی از عهده‌ امتحان‌ برآمد و با كمال‌ خوبی نشانه‌ را هدف‌ قرار داد. چهره‌ صاحبمنصبان‌ از شادی برافروخته‌ شد، و قلب‌ من‌ نيز بيش‌ از پيش‌ قرين‌ اطمينان‌ و اميدواری گرديده‌، اين‌ پيشامد را به‌فال‌ نيك‌ گرفتم‌ و كاملاً دل‌ در فتح‌ بستم‌.

مقارن‌ ظهر به‌قمشه‌ وارد شدم‌. حاكم‌ قمشه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود و اهالی طاق ‌نصرتهايی برپا داشته‌ بودند.

بعد از ظهر از قمشه‌ به‌طرف‌ خاك‌ فارس‌ حركت‌ كردم‌ و نزديك‌ غروب‌ به‌اول‌ آبادی «ايزدخواست‌» رسيديم‌. در اينجا ناامنی پنج‌ سال‌ قبل‌ و حملة‌ دزدان‌ را به‌ارفع‌الدوله‌ نماينده ‌ايران‌ در مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و قتل‌ پسر ارباب‌ كيخسرو را به‌خاطر آوردم‌ و از امنيتی كه‌ حاليه‌ در ساية‌ قدرت‌ قشون‌ ايجاد شده‌ اميدواری كامل‌ حاصل‌ كردم‌. شب‌ را در «ايزدخواست‌» به‌مطالعه‌ نقشجات‌ نظامی و مذاكرات‌ تاريخی گذراندم‌.

 

 

به‌طرف‌ آباده‌

 

پنجشنبه‌21 عقرب‌

از «ايزدخواست‌» حركت‌ كرديم‌ و از روی پلی كه‌ در مقابل‌ كاروانسرای شاه‌عباسی است‌ وكتيبه‌ای هم‌ به‌اسم‌ آن‌ پادشاه‌ آبادكننده‌ دارد، و از گردنه‌ صعب‌العبوری كه‌ خود اهالی آنرا «چك‌ايزدخواست‌» میگويند گذشتيم‌ عبور از اين‌ گردنه‌ در موقع‌ عزيمت‌ به‌طرف‌ شيراز برای اتومبيل‌ خيلی مشكل‌ است‌ و غالباً جماعتی از اهالی در آن‌ حدود مواظب‌اند كه‌ اتومبيلها را به‌زور بازو بالا برند و آنها را از سر گردنه‌ رد كنند.

بعد از ظهر از آباده‌ حركت‌ كرديم‌ و بعد از عبور از آبادی «سورمق‌» و كاروانسرای «خان‌خوره‌» گردنه‌ صعب‌العبور «كولیكش‌» را پشت‌ سر گذاشتيم‌، و وارد دشت‌ مسطح‌ و همواری شديم‌ و شب‌ را در آبادی «ده‌بيد» گذرانديم‌.

 

جمعه‌ 22 عقرب‌

صبح‌ زود برخاسته‌ از بالای بلندی «ده‌بيد» سرازير شديم‌. جاده‌ امروزی غير از جاده‌ كاروانی قديم‌ است‌ و اين‌ جاده‌ را پليس‌ جنوب‌ در ايام‌ اقتدار خود برای حفظ‌ روابط‌ با اصفهان‌ و راندن‌ اتومبيل‌ تسطيح‌ و درست‌ كرده‌ است‌. هوا بينهايت‌ سرد بود و بدون‌ بالاپوش‌ صحيح‌ حركت‌ خيلی اشكال‌ داشت‌.

مقارن‌ غروب‌ به‌آبادی «سيوند»، چهارفرسنگی شيراز رسيديم‌ و شب‌ را در آنجا مانديم‌.

 

شنبه‌23 عقرب‌

از سيوند حركت‌ كرديم‌ و بعد از عبور از پيچ‌وخمهايی چند، به‌چاپارخانه‌ «يوزه‌»، سه‌فرسنگی «سيوند» و يازده‌ فرسنگی شيراز رسيديم‌.

در نزديكی «پوزه‌» ميرزا ابراهيم‌خان‌ قوام‌الملك‌ رئيس‌ يكی از ايلات‌ فارس‌ كه‌ از شيراز به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بود رسيد و از او احوالپرسی شد.

ناهار را در «زرقان‌» پنج‌فرسنگی شمال‌ شيراز صرف‌ كردم‌. در «زرقان‌» از طرف‌ وثوق‌السلطنه‌ والی فارس‌ استقبال‌ شايانی از من‌ شد و بعد از ظهر از آنجا به‌طرف‌ شيراز حركت‌ كردم‌.

 

يكشنبه‌24 عقرب‌

فردای ورود به‌شيراز عامه‌ علما و اعيان‌ شيراز به‌ملاقات‌ من‌ آمدند و از يكان‌يكان‌ احوالپرسی به‌عمل‌ آمده‌ و با دو نفر از ايشان‌ يكی آقا جعفر يكی هم‌ آقای شيخ‌ مرتضی مقداری صحبت‌ شد.

به‌موجب‌ تلگراف‌ واصله‌ در 19 عقرب‌، عشاير «حويزه‌» و «بنیطرف‌» قصر خزعل‌ را آتش‌ زده‌اند و در اطراف‌ دزفول‌ ايل‌ «قلاوند» با يك‌ حمله‌، متمردين‌ را شكست‌ داده‌ و مقداری احشام‌ غنيمت‌ گرفته‌اند.

 

تلگراف‌ ذيل‌ نيز كه‌ از فرمانده‌ قوای خوزستان‌ واصل‌ شد مرا به‌فتح‌ قطعی بيش‌ از پيش‌ اميدوار ساخت‌:

 

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«عده‌ بختياری كه‌ به‌كمك‌ هواداران‌ خزعل‌ آمده‌ بودند، امروز يك‌ حمله‌ مختصری كردند و از طرف‌ ستون‌، شكست‌ خورده‌ عقب‌ رفتند.

موقعيت‌ دشمن‌ و قوای نظامی به‌قرار ذيل‌ است‌:

«چمكرته‌ چشمه‌ شيخ‌ لنگری» موقعيت‌ نظامی آسياب‌ «سويره‌»، «ده‌ملا» دشمن‌ عدّة‌ قليلی در هنديجان‌ دارد برای پراكنده‌ كردن‌ دشمن‌ دو روز قبل‌ عدّه‌ای مركب‌ از نظامی و چريك‌ به‌طرف‌ هنديجان‌ فرستاده‌ شده‌ بود، الساعه‌ راپرت‌ رسيد كه‌ هنديجان‌ را تصرف ‌نموده‌اند

از لنگير- سرتيپ‌ فضل‌الله‌

عصر 21 عقرب‌ نمره‌ 206

 

بعد از ملاقاتهای رسمی تصميم‌ گرفتم‌ به‌زيارت‌ شاه‌چراغ‌ و ابنيه‌ وكيلی بروم‌ به‌اين‌ جهت‌ با جمعی از همراهان‌ به‌تماشا و زيارت‌ آن‌ اماكن‌ رفتيم‌.

عامه‌ كه‌ از كمی گندم‌ و قحطی نان‌ در زحمت‌ بودند، ازدحام‌ كرده‌ به‌دادخواهی و استغاثه‌ پيش‌ من‌ آمدند. فوری امر دادم‌ برای ترتيب‌ امر نان‌ شيراز كميسيونی به‌رياست‌ والی و عضويت‌ قوام‌الملك‌ و روسای ادارات‌ تشكيل‌ شده‌ رفع‌ اين‌ غائله‌ را بنمايند.

در همين‌ روز يك‌ دستگاه‌ از ايروپلانهای جنگی را كه‌ در شيراز برای عزيمت‌ به‌خوزستان‌ حاضر بود، امر به‌پرواز دادم‌ و خودم‌ هم‌ سوار شده‌ برای تعليم‌ عمليات‌ جنگی و اينكه‌ از چه‌ راه‌ و به‌چه‌ طريقی بايد عمليات‌ نظامی را تعقيب‌ كرد قدری گردش‌ كردم‌ و آشيانه‌ طيارات‌ را در حدود «باغ‌تخت‌» معيّن‌ نمودم‌.

چون‌ از «باغ‌تخت‌» تا شيراز راه‌ اتومبيل‌رو صحيح‌ ندارد پياده‌ حركت‌ كردم‌ ولی چكمه‌ سخت‌ پايم‌ را زده‌ بود و به‌زحمت‌ اين‌ راه را پيمودم‌ و شخصاً به‌نظاميان‌ دستور دادم‌ كه‌ برای عبورومرور، روی نهرهای عرض‌ راه‌ را پل‌ بزنند و اين‌ امر به‌سرعت‌ اجرا شد.

قضيه‌ خوزستان‌ كه‌ تا اين‌ تاريخ‌ چندان‌ مشكل‌ نشده‌ بود، در مرحلة‌ جدی داخل‌ شد. از يك‌طرف‌ دارالشورا و نمايندگان‌ ملت‌ و عامه‌ اهالی پايتخت‌ و هيأت‌ وزرا به‌واسطه‌ بیاطلاعی و دوری از مركز عمليات‌، در وحشت‌ افتاده‌ بودند تلگراف‌ ذيل‌ در همين‌ موضوع‌ از تهران ‌رسيد:

 

«حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئيس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌

حسب ‌الوظيفه‌ بايد به‌عرض‌ برسانم‌ از مسافرت‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌شيراز افكار مشوش ‌شده‌ مغرضين‌ القای شبهه‌ میكنند كه‌ با دخالت‌ خارجی، آشتی كنان‌ به‌ضرر مملكت‌ واقع‌ خواهد شد. بعضی حدس‌ میزنند به‌بهبهان‌ برای جنگ‌ تشريف‌ خواهيد برد. در مجلس‌ هم‌ ممكن‌ است‌ مذاكره‌ و سوآل‌ شود. در هر حال‌ تسكين‌ و روشن‌ ساختن‌ افكار به‌نظر لازم‌ میآيد. مستدعی است‌ دستور كافی در اين‌ باب‌ مرحمت‌ فرمايند

ذكاءالملك‌

22 عقرب‌

 

از طرف‌ ديگر، عمال‌ سياسی انگليس‌ در صفحات‌ جنوب‌ به‌جنبش‌ افتاده‌ و به‌خيال‌ اغفال‌ من‌ و تحصيل‌ تأمين‌ جهت‌ شيخ خزعل‌، سخت‌ دست‌ و پا میكردند.

 

تلگراف‌ خزعل‌

 

در همين‌ روز تلگراف‌ ذيل‌ از طرف‌ شيخ‌خزعل‌ به‌من‌ رسيد:

 

آستان‌ مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئيس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌

«بعضيها فدوی را معتقد ساخته‌ بودند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نسبت‌ به‌بنده‌ احساسات‌ بيمهری و بیلطفی داريد، ولی بحمدالله‌ در اين‌ اواخر مطلع‌ گرديدم‌ كه‌ حقيقت‌ حال‌ چنين‌ نيست‌ و اين‌ مسأله‌ موجب‌ اميدواری شد. البته‌ برخاطر مبارك‌ معلوم‌ است‌ كه‌ آن‌سوءتفاهم‌ از دسايس‌ و آنتريكهای بعضی مغرضين‌ و مفسدين‌، غير از بختياريها، كه‌ البته‌ نسبت‌ به‌وجود ذيجود حضرت‌ اشرف‌ عداوت‌ داشتند و میخواستند فدوی را آلت‌ اغراض‌ شخصيه‌ و مقاصد دنيّه‌ خود سازند تقويت‌ و فزونی يافت‌. ولی بالاخره‌ از كجی و اعوجاج اين‌ مسلك‌ مطلع‌ شده‌ اينك‌ به‌عرض‌ تأسف‌ مبادرت‌ نموده‌ و از اعمال‌ ناشايسته‌ای كه‌ از طرف‌ اين‌ بنده‌ نسبت‌ به‌دولت‌ عليه‌ سر زده‌ معذرت‌ میخواهم‌ و در آينده نيز كمافیالسابق‌ نهايت‌ آمال‌ فدوی اين‌ است‌، نسبت‌ به‌دولت‌ متبوعه‌ كمال‌ خدمتگزاری به‌عمل‌ آورده‌ و تا آخرين‌ درجه‌ امكان‌ با نهايت‌ اخلاص‌ نيّت‌ و حسن‌ عقيدت‌ به‌اجرای اوامر مطاعه‌ اقدام‌ كنم‌. اميدواری كامل‌ دارم‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نيز اين‌ عرض‌ تأسف‌ را پذيرفته‌ و باز هم‌ فدوی را مورد اعتماد قرار داده‌ و از دولتخواهی فدوی اطمينان‌ خواهند داشت‌. از قرار معلوم‌ موكب‌ سامی اين‌ روزها به‌جنوب‌ تشريف‌ فرما میشوند و اگر اين‌ مسأله‌ صحيح‌ است‌ خيلی شايق‌ هستم‌ كه‌ به‌شرف‌ ملاقات‌ نائل‌ شده‌ و شخصاً به‌آن‌ وجود محترم‌ كه‌ رياست‌ دولت‌ متبوعه‌ را دارا هستند، تأسف‌ خود را از مامضی و تأمينات‌ خدمتگزاری و خلوص‌ نيّت‌ در آينده‌ عرض‌ كنم‌. منتظر اظهار مرحمت‌ و تعيين‌ محل‌ و موعد شرفيابی هستم‌

خزعل‌

 

يك‌ كپيه‌ هم‌ توسط‌ قونسول‌ انگليس‌ از همين‌ تلگراف‌ رسيد.

از اينكه‌ قونسول‌ انگليس‌ واسطه‌ مخابره‌ آن‌ بود سخت‌ متغير شدم‌.

تلگراف‌ ذيل‌ را به‌قونسول‌ بوشهر مخابره‌ كردم‌ و جواب‌ شيخ‌ را هم‌ مستقيماً دادم‌.

 

بوشهر

آقای ژنرال‌ قونسول‌ دولت‌ فخيمة‌ انگليس‌

«اينكه‌ خزعل‌ تلگراف‌ خود را به‌وسيلة‌ شما برای اين‌ جانب‌ ارسال‌ داشته‌ است‌ خالی از غرابت‌ نيست‌ زيرا اتباع‌ داخلی نبايد، در امورات‌ مربوط‌ به‌خود، موجبات‌ زحمت‌ نمايندگان‌ محترم‌ خارجه‌ را كه‌ قانوناً ممنوع‌ از مداخلات‌ هستند، فراهم‌ آورند. دراينصورت‌ بديهی است‌ كه‌ اين‌ قصور مربوط‌ به‌عدم‌ اطلاع‌ مشاراليه‌ میباشد و جوابی هم‌كه‌ لازم‌ بوده‌ قبلاً به‌تلگراف‌ مستقيم‌ به‌مشاراليه‌ داده‌ام‌

 

جواب‌ ذيل‌ را هم‌ امر دادم‌ مستقيماً به‌شيخ‌ مخابره‌ كنند:

 

آقای سردار اقدس‌

«معذرت‌ و ندامت‌ شما را میپذيرم‌ به‌شرط‌ تسليم‌ قطعی

 

 

تلگرافات‌ تهران‌

 

شب‌ را قوام‌الملك‌ در باغ‌ «محمديه‌» از ما ميهمانی شايانی كرد. از همراهان‌، دبير اعظم‌، چون‌ سخت‌ مريض‌ شده‌ بود، نتوانست‌ بيايد.

در اين‌ موقع‌ دو تلگراف‌ به‌من‌ رسيد، كه‌ يكی اسباب‌ اميدواری و مسرت‌ من‌ شد و ديگری به‌عكس‌، سخت‌ مرا غمگين‌ و متأثر ساخت‌.

تلگراف‌ اول‌ از طرف‌ علمای تهران‌ بود كه‌ در مسأله‌ جمهوريت‌ با من‌ مخالفت‌ كرده‌ و در اين‌ موقع‌ اظهار كمال‌ موافقت‌ نموده‌ و پيشرفت‌ و موفقيت‌ كامل‌ را خواسته‌ بودند. از اين‌ موقع‌شناسی و علاقه‌ علمای اعلام‌ به‌مصالح‌ ملك‌ و ملت‌ بسی شادمان و خورسند شدم‌.

تلگراف‌ ديگر از طرف‌ هيأت‌ دولت‌ بود راجع‌ به‌اينكه‌ نمايندگان‌ مجلس‌ جلسه‌ سری و خصوصی تشكيل‌ داده‌ و در باب‌ خوزستان‌ صحبتهايی كرده‌اند كه‌ حاكی از يأس‌ و سوءظن‌ است‌ و در تهران‌ نيز شهرت‌ داده‌ و آژانس‌ رويتر اين‌ خبر را منتشر نموده‌، كه‌ سفير انگليس‌ سر پرسیلرن‌ از جانب‌ دولت‌ متبوعه‌ خود مأموريت‌ دارد، كه‌ در بوشهر فيمابين‌ من‌ و خزعل‌ ترتيب‌ ملاقاتی فراهم‌ كند و بين‌ او را با من‌ صلح‌ دهد.

اين‌ خبر سخت‌ مرا متعجب‌ و متأثر ساخت‌ كه‌ چرا با وجود اينهمه‌ خدمات‌ و زحمات‌ و تحمل‌ انواع‌ مصيبت‌، در عرض‌ چهارسال‌ هنوز وكلای مجلس‌ مرا نشناخته‌ و تصور كرده‌اند ممكن‌ است‌ خارجيان‌ در اراده‌ و عزم‌ من‌ نفوذی داشته‌ و به‌ميل‌ خود مرا به‌هر طريقی كه‌ میخواهند سوق‌ دهند.

با كمال‌ تأثر و تغّير اين‌ خبر را تكذيب‌ كردم‌ و امر دادم‌ وزير ماليه‌ كه‌ در غياب‌ من‌ متصدی كفالت‌ مقام‌ رياست‌ وزرا بود، خبر مزبور را رسماً در جرايد پايتخت‌ تكذيب‌ نمايد. تلگراف‌ ذيل‌ را مخابره‌ نمودم‌:

 

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

«از شرح‌ تلگراف‌ جنابعالی راجع‌ به‌انتشارات‌ مغرضين‌ و تلقينات‌ آنها مسبوق‌ و مستحضر شدم‌، اين‌ خائنين‌ را كه‌ جنابعالی به‌اسم‌ مغرض‌ ناميده‌ايد، همانها هستند كه‌ سوء كردار و زشتی رفتار و عمليات‌ آنها در سه‌ سال‌ قبل‌ مملكت‌ را به‌خطرناكترين‌ پرتگاهی پرتاب‌ نموده‌ بود و در پايان‌ آنهمه‌ خرابی و خيانت‌، فقط‌ فضل‌ خداوند و عمليات‌ من‌ آن‌ خطرات‌ را محو و نابود كرده‌. ، حالا مجال‌ آن‌ را پيدا كرده‌اند كه‌ باز زمزمه‌های خائنانة‌ خود را تجديد نمايند. اين‌ مغرضين‌ همان‌ خائنين‌ وطن‌فروش‌ هستندكه‌ دست‌ توسل‌ به‌سوی هر نامشروعی دراز كرده‌ فقط‌ برای اجرای اعمال‌ خائنانه‌ از هيچ‌ تخريبی صرفنظر نمینمايند. من‌ نيات‌ باطنی و هويّت‌ هر يك‌ از آنها را به‌طوری كه‌ بايدوشايد تشخيص‌ داده‌، اجازه‌ نخواهم‌ داد كه‌ مملكت‌ و مردم‌ بيچاره‌ اين‌ سرزمين‌ آلت‌ خيانت‌ و اغراض‌ زشت‌ و آلوده‌ آنها واقع‌ گردند. من‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ آمده كه‌ اول‌ گردن‌گردنكشان‌ را كوبيده‌ و مملكت‌ را از لوث‌ وجود و خودسری آنها پاك‌ و منزه‌ نمايم‌ و در پايان آن‌، به‌نام‌ استقلال‌ مملكت‌ و بيچارگی مردم‌، سزای هر خائن‌ را به‌پاداش‌ حق‌ و حقيقت محول‌ دارم‌. چند نفر خائن‌ تهران‌ از فرسودگی طاقت‌ مردم‌ اطلاع‌ ندارند و آنها فقط‌ به‌مزد خيانت‌ از هر طريقی برسد قانع‌ هستند. چون‌ من‌ خداوند را در همه‌ حال‌ شاهد گزارشات خود دانسته‌ام‌، بالاخره‌ يا بايد شخصاً در راه‌ اين‌ مملكت‌ محو شده‌ و يا طريقی را بسپارم‌ كه‌ ديگر كسی بر خلاف‌ امنيت‌ و انتظامات‌ مملكت‌ و بر خلاف‌ استقلال‌ و عظمت‌ ايران‌ قادر بر اجرای خيانت‌ نباشد. حالا مغرضين‌، معاندين‌ و خائنين‌ هر چه‌ میخواهند، بگويند تا مدلول‌ حق‌ و حقيقت‌ از پرتو خداوندی روشن‌ و آشكار شود. درخاتمه‌ اضافه‌ مینمايم‌ كه‌ چون‌ هيچوقت‌ اقدامات‌ و عمليات‌ من‌ از انظار جامعه‌ مستور و مكتوم‌ نبوده‌ و با آنكه‌ من‌ و همه‌ كس‌ اطلاع‌ دارند كه‌ اين‌ انتشارات‌ از چه‌ ناحيه‌ ساخته‌ میشود و تلقين‌ میگردد، معهذا برای اينكه‌ عامه‌ مردم‌ از تمام‌ گزارشات‌ اين‌ حدود مطلع‌ باشند، دستور داده‌ام‌ كه‌ جزء و كل‌ امور، اعم‌ از عمليات‌ جنگی و يا صلح‌ و نظاير آن‌ را به‌طور ابلاغيه‌ گوشزد عموم‌ نمايند كه‌ بالاخره‌ عامه‌ از گزارشات‌ مملكتی خود هر چه ‌هست‌ مستحضر و مسبوق‌ باشند

 

رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

 

ملاقات‌ با قونسول‌ انگلس‌

 

ژنرال‌ قونسول‌ انگليس‌ از من‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذيرفتم‌. وارد شد. از طرز دخول‌ او به‌اطاق‌ دريافتم‌ كه‌ ديگر كار را از رويه‌های معمولی خارج‌ ديده‌ و عصبانی شده‌اند. چون‌ اين‌ حالت‌ را مشاهده‌ كردم‌، بر دقّت‌ افزودم‌. زيرا كه‌ معلوم‌ بود در چنين‌ حالتی اعماق‌ قلب‌ و نيات‌ خفيّة‌ خود را مكشوف‌ خواهد داشت‌. بعد از نشستن‌، بلافاصله‌ مراسله‌ای به‌دست‌ من‌داد و گفت‌ «وزير مختار انگليس‌ از بغداد مخابره‌ كرده‌، و مأموريت‌ داده‌ است‌ كه‌ در شيراز تبليغ‌ كنم‌.» در ضمن‌ مطالعه‌ اظهار نمود كه ‌»علاوه‌ بر رسانيدن‌ اين‌ مراسله‌ مأموريت‌ ديگری نيز به‌من‌ داده‌اند، به‌اين‌ قرار كه‌ اگر مدلول‌ اين‌ مراسله‌ را پذيرفتيد، رسميتي ‌نخواهد داشت‌ والا چون‌ خزعل‌ رسماً تحت‌الحماية‌ دولت‌ انگليس‌ است‌ و ما مجبوريم‌ از تحت‌الحماية‌ خود قويّاً مواظبت‌ و محارست‌ كنيم‌، ناچاريم‌ كه‌ با شما نيز به‌طور رسمی وارد مذاكره‌ شده‌ و از ورود شما جلوگيری و از ورود قوای نظامی شما به‌خاك‌ خوزستان‌ ممانعت‌ كنيم‌. انگليس‌ در خوزستان‌ علاوه‌ بر موقعيت‌ سياسی، وضعيت‌ خاصی دارد. لوله‌های كمپانی نفت‌ كه‌ در طول‌ كارون‌ كشيده‌ شده‌، ممكن‌ است‌ در اين‌ لشگركشی و منازعات‌ صدمه‌ ببيند. بنابراين‌ هر پيشامدی كه‌ رخ‌ بدهد، مسؤوليّت‌ مستقيم‌ آن‌ متوجّه‌ دولت‌ ايران‌ و شخص‌ شما خواهد گرديد و ما مجبور به‌مدافعه‌ و مداخله‌ خواهيم‌ شد

تلگراف‌ نيز تقريباً حاكی از همين‌ مطالب‌ بود. فقط‌ مطالب‌ قدری نرمتر نوشته‌ گشته‌ و سعیشده‌ بود كه‌ با نصيحت‌ و اندرز قضيه‌ خاتمه‌ بيابد.

تلگراف‌ را خواستم‌ نگاه‌ بدارم‌. قونسول‌ اصرار كرد كه‌ من‌ مأمورم‌ فقط‌ ارائه‌ بدهم‌ و شفاهاً مطلب‌ را بگويم‌. مجاز نيستم‌ تلگراف‌ را بگذارم‌.

چون‌ گوش‌ من‌ نظير اين‌ صحبت‌ را نشنيده‌ است‌ و عادت‌ ندارم‌ از هيچ‌ كس‌ اين‌ قبيل‌ مداخلات‌ را ببينم‌، حالتم‌ تغيير كرد. آن‌ نشاط‌ و فرحی كه‌ در اول‌ مجلس‌ از ديدن‌ احوال‌ ديگرگون‌ و عصبانيت‌ قونسول‌ به‌من‌ دست‌ داده‌ بود، يكباره‌ مبدل‌ شد به‌يك‌ تلخكامی و غضب‌ فوق‌العاده‌ كه‌ دنيا را در نظرم‌ تاريك‌ كرد. گويی از صدای اين‌ نماينده‌ اجنبی تمام‌ دستورها و اوامری كه‌ در ظرف‌ يكصدسال‌ از طرف‌ بيگانگان‌ به‌زمامداران‌ اين‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ در گوشم‌ طنين‌ انداخت‌، و سياهكاريهای اوليای امور گذشته‌، يكی پس‌ از ديگری، در برابرچشمم‌ گسترده‌ شد، و پرده‌ ضخيم‌ كثيفی تشكيل‌ داد. اين‌ بار نوبت‌ عصبانی شدن‌ به‌من‌ رسيد.

بدواً به‌قونسول‌ گفتم‌:

«اما در خصوص‌ لوله‌های نفت‌ كه‌ بهانه‌ اين‌ قبيل‌ مداخلات‌ عجيبة‌ كودكانه‌ قرار داده‌اند، من‌ شخصاً ملتزم‌ و متعّهد میشوم‌، هرگاه‌ از حركت‌ قشون‌ و جنگ‌، بدان‌ صفحات‌ صدمه‌ وارد شود شخصاً غرامت‌ بدهم‌.

راجع‌ به‌مذاكراتی كه‌ كرديد، من‌ جداً اعتراض‌ میكنم‌ و تذكر میدهم‌ كه‌ اگر من‌ بعد به‌اين‌ لهجه‌ و به‌اين‌ طرز با من‌ طرف‌ گفتگو بشويد، ترجيح‌ خواهم‌ داد كه‌ رشته‌ مناسبات‌ خود را با تمام‌ مأمورين‌ دولت‌ انگليس‌ پاره‌ كنم‌. خوزستان‌ يكی از ايالات‌ ايران‌ است‌ و خزعل‌ يك‌ نفر رعيت‌ ايران‌. اگر او خود را تحت‌الحمايه‌ معرفی كرده‌، خائن‌ است‌ و من‌ نمیتوانم‌ در اين‌ قبيل‌ موارد لاقيد باشم‌. لهذا اجازه‌ نمیدهم‌ كه‌ در حضور من‌ اين‌ طورصحبت‌ بشود.» و اين‌ كلمات‌ را با تمسخر و استهزا گفتم‌.

قونسول‌ بيشتر از جا در رفت‌. تمام‌ متانتی كه‌ در نژاد اين‌ قوم‌ ضرب‌المثل‌ است‌ از دستش‌ رفته‌، كاملاً عصبانی گرديد.

من‌ برای اينكه‌ به‌او حالی كرده‌ باشم‌ كه‌ تندی و عصبانيت‌ و تمام‌ مأموريتها و يادداشتهايی كه‌ او حامل‌ است‌ به‌قدر بال‌ مگسی مرا واپس‌ نمینشاند، در حضور خود قونسول‌، اميرلشگر را احضار كردم‌ و با اينكه‌ خيال‌ داشتم‌ سه‌ روز ديگر در شيراز مانده‌ و استراحتی بكنم‌، امر به‌حركت‌ دادم‌ و گفتم‌ تمام‌ همراهان‌ را مسبوق‌ نمايند كه‌ فردا صبح‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ خواهيم‌ رفت‌.

نمیخواهم‌ بگويم‌ كه‌ اين‌ امر و تصميم‌ من‌ در اين‌ موقع‌ در قونسول‌ عصبانی انگليس‌ چه‌ تأثيری كرد. ابداً انتظار نداشت‌ كه‌ از يك‌ رئيس‌الوزرای ايرانی اين‌ طور مكالمه‌ و اين‌ قسم‌ تمرد بشنود و ببيند. در مدت‌ صدوپنجاه‌ سال‌ عمّال‌ انگليس‌ عادت‌ كرده‌ بودند كه‌ هر سری را در مقابل‌ خود خم‌ شده‌ بيابند، بلكه‌ نقشه‌هايی را كه‌ اصلاً جرئت‌ تعقيب‌ آن‌ نمیرفت‌، از طرف ‌اوليای امور ايران‌ فراهم‌ شده‌ و استقبال‌ شده‌ ببينند، تا چه‌ رسد به‌يك‌ حكم‌ قطعی و امرصريح‌.

قونسول‌ انگليس‌ گمان‌ میكرد با يكی از ضعيف‌القلبهای دربار قاجاريه‌ سروكار دارد، كه‌ هروقت‌ يكی از نايبهای سفارت‌، ملازمش‌ را بفرستد و تهديدی بكند، آن‌ شب‌ به‌خواب‌ نرود و فردا هر امری را به‌موقع‌ اجرا گذارد.

بـا اينكه‌ رئيس‌ كـابينـه‌ سخت‌ مريض‌ بـود و چهل‌ درجـه‌ تب‌ داشت‌، كسالت‌ او را اهمـيت‌ نـداده‌ و

به‌حركت‌ مصمم‌ شدم‌. او نيز شائقانه‌ با مرض‌ سخت‌ به‌راه‌ افتاد، زيرا كه‌ حفظ‌ وطن‌ برای من‌ اهميتش‌ بيش‌ از كسالت‌ اطرافيان‌ من‌ است‌.

به‌والی فارس‌ امر دادم‌ از طرف‌ من‌ از علمای شيراز بازديد كند و تلگراف‌ ذيل‌ را به‌تهران‌ مخابره‌ نمودم‌:

 

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

«به‌طوريكه‌ اطلاع‌ داريد تصميم‌ من‌ از تهران‌ اين‌ بود كه‌ مستقيماً به‌جانب‌ خوزستان‌ عزيمت‌ نمايم‌. در ورود به‌شيراز كه‌ تصادف‌ با وصول‌ تلگراف‌ انقياد خزعل‌ شد، مقصود من‌ از صدور جواب‌ دائر به‌تسليم‌ قطعی مشاراليه‌ اين‌ بود كه‌ او را روانة‌ تهران‌ نموده‌، خود بدون‌ جنگ‌ و عدم‌ اتلاف‌ نفوس‌ به‌مركز خوزستان‌ رهسپار شوم‌. اينك‌ نظر به‌اينكه‌ عدم‌ وصول‌ جواب‌ اعلاميه‌ مزبور زياده‌ بر اين‌ توقف‌ مرا در شيراز متضمن‌ نتواند شد، لهذا امروز از شيراز به‌طرف‌ فرونت‌ حركت‌ مینمايم‌، كه‌ از آنجا با اردو رهسپار محمّره ‌شوم‌

فرمانده‌ كل‌ قوا

4145

 

قبل‌ از حركت‌ از شيراز ورود يك‌ دستگاه‌ طياره‌ بمب‌انداز كه‌ به‌ميدان‌ جنگ‌ «زيدون‌» اعزام‌شده‌ بود، رسيد و موجب‌ مسرت‌ شد. همچنين‌ اطلاع‌ رسيد كه‌ در ساعت‌ 7 صبح‌ 23 عقرب‌ قريب‌ دوهزار نفر مسلح‌ از محمّره‌ به‌بندر معشور اعزام‌ گرديده‌ است‌.

تلگرافاً امر دادم‌ دو طياره‌ به‌غرب‌ اعزام‌ شود.

بر حسب‌ خبری كه‌ رسيد عشيرة‌ بنیطرف‌ در ساحل‌ كرخه‌ جمع‌ شده‌ و با اتباع‌ شيخ‌ مشغول‌ زدوخوردند و در «حميديه‌» جنگ‌ سختی شده‌ است‌.

تلگراف‌ ذيل‌ نيز از تهران‌ رسيده‌ بود و جواب‌ داده‌ شد:

 

مقام‌ منيع بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«راپرتاً به‌عرض‌ مبارك‌ میرساند كه امروز صبح‌ آتاشه‌ نظامی روس‌ به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ آمد. و از اظهارات‌ او چنين‌ استنباط‌ میشد كه‌ اوليای دولت‌ شوروی از مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌جنوب‌ فوق‌العاده‌ نگران‌ هستند و چنانچه‌ مسافرت‌ وجود مقدس‌ به‌بوشهر امتداد يابد، اين‌ مطلب‌ را قطعاً در تحت‌ تأثير و نفوذ سياست‌ انگليس‌ تلقی و برای سياست‌ خود لطمة‌ بزرگی تصور خواهند كرد و مطابق‌ اظهار او برای رفتن‌ به‌بوشهر، اتخاذ تصميم‌ هم‌ فرموده‌اند. گرچه‌ در مقابل‌ نظر ثاقب‌ و فكر منور بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ كه‌ بر جهات‌ امور احاطه‌ دارند، اظهار عقيده‌ جسارت‌ محض‌ است‌ ولی در عالم‌ خدمتگزاری و علاقه‌ مفرطی كه‌ به‌حفظ‌ حيثيات‌ و عظمت‌ آن‌ وجود مقدس‌ دارد، از عرض‌ اين‌ ناگزير است‌ كه‌ چون‌ مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌بوشهر در اذهان‌ عامه‌ اهالی و از نقطه‌ نظر سياست‌ خارجی تأثيرات‌ سوء خواهد بخشيد، چنانچه‌ رأی مبارك‌ اقتضا و مقرر فرمايند خزعل‌ در همان‌ شهر شيراز شرفياب‌ آستان‌ مبارك‌ شود. برای رفع‌ سوءتفاهمات‌ و اين‌ قبيل‌ انتشارات‌ خلاف‌ حقيقت‌ فوق‌العاده‌ مؤثر خواهد بود. امر امرمبارك‌ است‌

رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ - سرتيپ‌ امان‌ الله‌

نمرة‌ 3699

 

جواب

رياست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

«تلگراف‌ رمز نمره‌ 3699 ملاحظه‌ شد. لازم‌ است‌ برای قطع‌ انتشارات‌ و اراجيف‌ كه‌ در ميان‌ مردم‌ شيوع‌ دارد ملاقات‌ من‌ را در بوشهر با شيخ‌ تكذيب‌ و متذكر شويد، كه‌ اگر به‌بوشهر ميروم‌ فقط‌ برای رفتن‌ به‌فرونت‌ بوده‌ و شيخ‌ را در نقطه‌ ديگری غير از شيراز نخواهم‌ پذيرفت‌. در صورتی كه‌ آمدن‌ به‌شيراز را نپذيرد، ملاقات‌ من‌ و او در ميدان ‌جنگ‌ خواهد بود.

وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

نمره‌ 4125

 

احزاب‌ سياسی فارس‌ كه‌ بر اثر وقعة‌ خوزستان‌ مثل‌ ملّيون‌ ساير نقاط‌ به‌هيجان‌ آمده‌ بودند، غالباً حاضر شدند كه‌ با من‌ برای دفاع‌ خوزستان‌ و دفع‌ ياغيان‌ حركت‌ كنند. من‌ آنها را به‌سكوت‌ و بردباری امر داده‌، گفتم‌ چون‌ به‌توفيق‌ خدا و ارادة‌ قوی خود و قدرت‌ مغلوب‌ نشدنی قشون‌ اطمينان‌ دارم‌، به‌حركت‌ شما احتياجی نيست‌. من‌ و قشونم‌ به‌زودی غائله‌ را خاتمه‌ خواهيم‌ داد.

 

 

حركت‌ از شيراز

 

يكشنبه‌24 عقرب‌

از شيراز حركت‌ كردم‌ و به‌قوام‌الملك‌ كه‌ اجازه‌ خواسته‌ بود در اين‌ مسافرت‌ با من‌ همراه‌ باشد، اجازه‌ عزيمت‌ دادم‌. چون‌ دبير اعظم‌ سخت‌ ناخوش‌ بود، به‌دكترها در پرستاری او، امر اكيد دادم‌. مخصوصاً دكتركريم‌ هدايت‌ را كه‌ دكتر مخصوص‌ قشون‌ و جوان‌ تحصيل‌ كردة‌ مجّرب‌ است‌، از شيراز همراه‌ بردم‌ و دستور دادم‌ كه‌ به‌كار صحيّة‌ همراهان‌ بپردازد.

بعدازظهر را به‌كازرون‌ كه‌ معتبرترين‌ منازل‌ بين‌ شيراز و بوشهر است‌ وارد شدم‌ و تصميم‌گرفتم‌ شب‌ را هم‌ در همانجا بمانم‌.

در كازرون‌ چند دستگاه‌ از تانكهای جديدالاختراع‌ را كه‌ برای قشون‌ امر به‌خريد آنها داده‌ بودم‌، به‌عمليات‌ واداشتم‌ و آنها در خراب‌ كردن‌ ديوار و عبور از اراضی ناهموار و تپه‌ و گودال‌ نمايشهای عجيبی دادند. اسباب‌ خوشوقتی شد و هزارتومان‌ به‌فرمانده‌ آنها برای قدرشناسی از اين‌ عمليات‌ انعام‌ دادم‌.

شب‌ تلگرافی از تهران‌ رسيد. اينك‌ عين‌ آن‌ با جوابی كه‌ داده‌ شد مندرج‌ میگردد:

 

مقام‌ منيع‌ رياست‌ وزرا دامت‌ شوكته‌

«خبر رويتر راجع‌ به‌قضية‌ خوزستان‌ در جرايد امروز منتشر شد كه‌ آقای رئيس‌الوزرا و شيخ‌خزعل‌ به‌ميانجيگری وزير مختار انگليس‌ در بوشهر ملاقات‌ خواهند فرمود و در آن‌ مجلس‌ عمل‌ خوزستان‌ تصفيه‌ خواهد شد. اين‌ روزهای اخير هم‌ انتشارات‌ در همين‌ زمينه‌ در شهر بود كه‌ آقای وزير ماليه‌ در تلگراف‌ اخير خود اشاره‌ به‌آن‌ كرده‌ بودند. وكلای مجلس‌ از اين‌ خبر رويتر پريشان‌ شده‌، مجلس‌ را سرّی كردند و هيأت‌ دولت‌ را احضار نموده‌، در خصوص‌ اين‌ مجلس‌ و اين‌ ملاقات‌ توضيح‌ خواستند و اظهار تشويش‌ از مداخله‌ خارجی در كار داخلی مملكت‌ نمودند كه‌ مبادا امری منافی مصلحت‌ واقع ‌شود و آقای رئيس‌الوزرا كه‌ رئيس‌ دولت‌ ايران‌ هستند، نبايد با يك‌ نفر رعيت‌ ياغی ملاقات‌ كنند و قراردادی به‌مباشرت‌ نماينده‌ يك‌ دولت‌ خارجی در امر مملكت‌ ببندند، و فرضاً كه‌ قراردادی بسته‌ شود، البته‌ مجلس‌ آن‌ را نخواهد شناخت‌. هيأت‌ دولت‌ چون‌ از طرف‌ حضرت‌ اشرف‌ اطلاعی دريافت‌ نكرده‌ بودند فقط‌ اظهار كردند آنچه‌ ما اطلاع‌ داريم‌ اين‌ است‌ كه‌ آقای رئيس‌ الوزرا به‌عزم‌ قلع‌ و قمع‌ شيخ‌ تشريف‌ بردند و در موقع ‌حركت‌ فرمودند ممكن‌ است‌ لازم‌ بشود از اصفهان‌ هم‌ دورتر بروم‌ و البته‌ شيخ‌ را از ميان‌ بردارم‌ و يقين‌ دارم‌ حضرت‌ اشرف‌ كاری كه‌ خلاف‌ مصلحت‌ باشد نخواهند كرد. بالاخره‌ مذاكرات‌ مجلس‌ منتهی شد به‌اينكه‌ اين‌ مطالب‌ را به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانيم‌ و خلاصه‌ اين‌ مطلب‌ اين‌ است‌ كه‌ اولاً در اين‌ قضيه‌ در مجلس‌ اختلاف‌ نظر بين‌ موافق‌ و مخالف‌ نيست‌ و همه‌ متفق‌اند. ثانياً مجلس‌ راضی نيست‌ حضرت‌ اشرف‌ برای ملاقات‌ شيخ‌ به‌بوشهر تشريف‌ ببرند و اين‌ امر را توهين‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ و منافی با حيثيّت‌ دولت‌ و مملكت‌ میدانند. ثالثاً مجلس‌ اساساً با مداخله‌ خارجی در اين‌ قضيه‌ مخالف‌ است و اين‌ امر را مضرّ به‌حال‌ مملكت‌ میدانند. رابعاً عقيده‌ مجلس‌ اين‌ است‌ كه‌ همانطور كه‌ قبلاً گفته‌اند و خود حضرت‌ اشرف‌ هم‌ عزم‌ داشتند، شيخ‌ بايد مقهور و منكوب‌ شود، صلح‌ و صفا معنی ندارد. خامساً اگر قراردادی با مداخله‌ اجنبی بسته‌ شود، مجلس‌ نخواهد شناخت‌.

مستدعی هستيم‌ به‌فوريت‌ جواب‌ اين‌ تلگراف‌ و حقيقت‌ امر و نظريات‌ خود حضرت‌ اشرف‌ و دستورالعمل‌ هيأت‌ دولت‌ را در جواب‌ مجلس‌ شورای ملی باز سرّی منعقد خواهد شد، بفرمايند

ذكاءالملك‌ - مشارالملك‌ - سردار معظم‌ - اديب‌السلطنه‌ - مشارالدوله‌

نمره‌ 3636

 

جواب‌

هيأت‌ محترمة‌ وزرای عظام‌ دام‌ اقبالهم‌

«از شرح‌ تلگراف‌ نمره‌ 3636 دائر به‌مذاكرات‌ مجلس‌ شورای ملی راجع‌ به‌قضية‌ خوزستان‌ مسبوق‌ شدم‌. اين‌ نكته‌ را همه‌ آقايان‌ بايد متذكر باشند كه‌ اگر تاكنون‌ من‌ میخواستم‌، مداخلة‌ اجنبی را شرط‌ پيشرفت‌ كارهای خود بدانم‌، البته‌ در مدت‌ چند سال‌ نمیتوانستم‌ استقلال‌ تام‌ و تمام‌ مملكت‌ را حفظ‌ نموده‌، قشون‌ را از شرق‌ و غرب‌ و از شمال‌ به‌جنوب‌ توسعه‌ دهم‌. با توجه‌ به‌اين‌ قضايا، مجلس‌ شورای ملی بايد مطمئن‌ باشند كه‌ من‌ هيچ‌وقت‌ برخلاف‌ مصالح‌ مملكت‌ و تماميت‌ استقلال‌ آن‌ اقدامی نخواهم‌ نمود، به‌اضافه‌ مخصوصاً لازم‌ میدانم‌ با آقايان‌ نمايندگان‌ مذاكره‌ كرده‌، آنها را متوجه‌ سازيد كه‌ من‌ سياست‌ مملكت‌ را هيچ‌وقت‌ از نظر دور نداشته‌ و البته‌ رؤس‌ مسائل‌ هميشه‌ با موافقت‌ مجلس‌ شورای ملی حل‌ و تصفيه‌ خواهد شد. انتشارات‌ رويتر هميشه‌ مربوط‌ به‌منافع‌ خود اوست‌ و نبايد طرف‌ اهميت‌ واقع‌ شود. مدرك‌ امور پيوسته‌ نتيجة‌ عمليات‌ اين‌ جانب‌ است‌ كه‌ به‌معرض‌ افكار عمومی گذارده‌ خواهد شد. چيزی كه‌ اهميّت‌ دارد و توجّه‌ به‌آن‌ بايستی مركوز خاطر باشد اين‌ است‌ كه‌ اگر آقايان‌ وكلا قدری در اصل‌ اين‌ قبيل‌ قضايا و ظهور اينگونه‌ پيشامدها و مسببين‌ آنها دقت‌ و تعمق‌ فرمايند، تصديق‌ خواهند فرمود كه‌ چنانكه‌ كوچكترين‌ توافق‌ نظر، در كارهای مملكتی بود، به‌هيچوجه‌ دولت‌ و مملكت‌ دچار چنين‌ مشكلات‌ و در نتيجه‌ متحمّل‌ اين‌ قبيل‌ خسارات‌ و زحمات‌ نمیشد. در خاتمه‌ متذكر میشوم‌ كه‌ اگرچه‌ از مندرجات‌ رويتر كاملاً مسبوق‌ نيستم‌ معذلك‌ ممكن‌ است‌ وزارت‌ خارجه‌ رسماً خبر مزبور را تكذيب‌ نمايد

 

وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

 

صبح‌ روز دوشنبه‌ از كازرون‌ حركت‌ كردم‌. غروب‌ به‌برازجان‌ رسيدم‌. شب‌ را در برازجان‌ توقف‌ كردم‌ و صبح‌ سه‌شنبه‌ از آنجا به‌طرف‌ بوشهر حركت‌ نمودم‌. افق‌ مقابل‌ كه‌ به‌دريای عظيم‌ بوشهر يعنی خليج‌ فارس‌ تكيه‌ داشت‌ منظرة‌ زيبايی نشان‌ میداد.

از ميان‌ افق‌ يكمرتبه‌گردوغبار بسيار نمودار شد. معلوم‌ شد اثر اتومبيلهای كسانی است‌ كه‌ از بوشهر به‌استقبال‌ میآيند.

 

 

ورود به‌بوشهر

 

سه‌شنبه‌26 عقرب‌

بالاخره‌ در ميان‌ اين‌ گردوغبار و پذيرايی با ملاطفت‌ مردم‌ قبل‌ از ظهر به‌بندر بوشهر وارد گرديدم‌. اهالی با شادی و شعف‌، تمام‌ شهر را آيين‌ بسته‌ بودند. لدیالورود به‌دارالحكومه‌ كه‌ به‌فاصله‌ پنج‌ شش‌ ذرع‌ در كنار دريا ساخته‌ شده‌، رفتم‌ و در آنجا منزل‌ گرفتم‌. اعيان‌ و تجار و نمايندگان‌ خارجه‌ برای عرض‌ تبريك‌ ورود به‌دارالحكومه‌ آمده‌، از آنها ملاقات‌ و اظهار قدردانی شد.

چون‌ دارالحكومه‌ به‌قدر كفايت‌ گنجايش‌ نداشت‌، امر دادم‌ همراهان‌ در منازل‌ مختلفه‌ منزل‌ بگيرند و در هر موقع‌ كه‌ لازم‌ شد عازم‌ حركت‌ باشند.

 

 

ملاقات‌ با نايب‌ شرقی سفارت‌

 

روز بعد از ورود، ژنرال‌ قونسول‌ انگليس‌ مقيم‌ بوشهر و مستر هاوارد نايب‌ شرقی سفارت‌ انگليس‌ به‌ديدن‌ من‌ آمدند.

شنيده‌ بودم‌ كه‌ بعد از عزيمت‌ من‌ مستر هاوارد نايب‌ شرقی سفارت‌ انگليس‌ نيز حركت‌ كرده‌ و خود را به‌بوشهر رسانيده‌ است‌.

میدانستم‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ مواظب‌ و در صدد هستند كه‌ هر قسم‌ هست‌ مرا از رفتن‌ به‌خوزستان‌ مانع‌ شوند و در راه‌ پيشرفت‌ من‌ عوايقی ايجاد نمايند.

شايد در نتيجة‌ عزيمت‌ اين‌ شخص‌ بوده‌ كه‌ در مركز شايع‌ گشت‌ من‌ در بوشهر با نمايندگان‌ انگليس‌ وارد مذاكره‌ خواهم‌ شد، و به‌وساطت‌ آنها قضيه‌ را ختم‌ خواهم‌ نمود.

اين‌ انتشارات‌ در تهران‌ موجب‌ بعضی زمزمه‌ها شده‌ وحتی در مجلس‌ شورای ملی هم‌ انعكاس‌ يافت‌ و موقعی به‌دست‌ مخالفين‌ افتاد تا آغاز بعضی صحبتها بكنند كه‌ فقط‌ اخلاق‌ خودشان‌ مجوز قبول‌ آن‌ است‌. شايد هم‌ حق‌ داشتند چه‌ میدانستند من‌ در چه‌ تصميمی هستم‌ و چه‌ عقيده‌ دارم‌؟ چه‌ میدانستند كه‌ لهجه‌ مذاكرات‌ من‌ با مأمورين‌ خارجی چگونه‌ است‌ و در مقابل‌ نمايندگان‌ جسور بيگانه‌ چه‌ سيمايی به‌خود میگيرم‌ و چه‌ لحنی اتخاذ میكنم‌؟

مفتريان‌ من‌ ساليان‌ درازی است‌ اخلاقاً مسموم‌ شده‌اند و نمیتوانند حقايق‌ را تشخيص‌ بدهند و با عقلی سليم‌ به‌قضايا نظر كنند.

اين‌ انتشارات‌ طوری به‌سرعت‌ سير كرده‌ بود كه‌ به‌محض‌ ورود به‌بوشهر دريافتم‌ كه‌ انعكاس‌خبر مصالحه‌ و وساطت‌ و دخالت‌ انگليس‌ قبلاً شهر را پركرده‌ است‌. من‌ از خنده‌ خودداری نداشتم‌. متعجب‌ بودم‌ كه‌ اين‌ مردم‌ چقدر دستخوش‌ تلقينات‌ هستند و چگونه‌ آفتاب‌ را در نتيجة‌ وساوس‌ خارجی ممكن‌ است ستاره‌ بشناسند و روز را شب‌ بگويند.

حقيقتاً گويی اين‌ بيت‌ سعدی ريشة‌ اخلاق‌ اين‌ مردم‌ است‌ و اساس‌ اطلاعات‌ و عقايد آنها درمقابل‌ تلقينات‌ و وانمودهای داخلی و خارجی:

 

اگر خود روز را گويد شب‌ است‌ اين‌

ببـايـد گفـت‌ اينـك‌ مـاه‌ و پـرويـن‌

 

نمیدانم‌ چه‌ وقت‌ اين‌ ملت‌ عمقاً عوض‌ خواهد شد! كی میشود كه‌ افراد اهالی در مقابل‌ تهديدات‌، در برابر اتهامات‌، با يك‌ ميزان‌ منطقی ايستاده‌ و سقم‌ را از صحيح‌ تجزيه‌ كنند! چهارسال‌ است‌ جان‌ در كف‌ نهاده‌ شبانه‌ روزی 15 ساعت‌ كار كرده‌ و تحمّل‌ همه‌ قسم‌ سختی نموده‌ و بالاخره‌ مملكت‌ را به‌اين‌ حالت‌ امروزی رسانده‌ام‌. قشون‌ خارجی را طرد، دست‌ مداخله‌ آنها را كوتاه‌ و استقلال‌ سياسی مملكت‌ را تثبيت‌ كرده‌ام‌. هنوز جمعی پيدا میشوند كه‌ از يك‌ خبر واهی به‌جنبش‌ آمده‌ و تصور میكنند من‌، بعد از اينهمه‌ زحمات‌ و تجارب‌، تازه‌ دخالت‌ اجنبی را در امر مملكت‌ خود پذيرفته‌ و كار يك‌ قطعه‌ از ايران‌ را با ميانجيگری بيگانگان‌ فيصله‌ خواهم ‌داد!

خارجی چه‌ حقی درخاك‌ ما دارد؟ توسط‌ در مصالحه‌، وقتی برای دولت‌ بيگانه‌ صورتی دارد كه‌ دو مملكت‌ با هم‌ جدالی داشته‌ باشند و او را ميانجی قرار دهند. خزعل‌ يك‌ نفر رعيت‌ ايران‌ است‌ فقط‌ زمامداران‌ ايرانی بايد او را تنبيه‌ كنند يا ببخشند.

اگر او خود را تحت‌الحمايه‌ خارجی میخواند، يا ديگران‌ چنين‌ تصور كرده‌اند، جز اباطيل‌ و اوهام‌ چيزی نيست‌. خلاصه‌ من‌ لغت‌ مصالحه‌ و وساطت‌ خارجی را جز به‌استهزا نمیتوانم‌ تلقی كنم‌.

به‌قونسول‌، وقت‌ ملاقات‌ دادم‌. انتظار داشتم‌ كه‌ اين‌ بار نمايندگان‌ بوشهر خيلی سخت‌تر از مأمورين‌ شيراز و اصفهان‌ صحبت‌ بكنند و باز مرا متغير سازند.

به‌عكس‌، قونسول‌ بوشهر و مستر هاوارد با چهرة‌ خندان‌ و گشاده‌ و ملايمت‌ فوق‌العاده‌ آمدند و نشستند. بدواً از ملاقات‌ من‌ و از ورود من‌ كمال‌ مسرت‌ را اظهار داشتند و دوستی و يگانگی خود را خاطر نشان‌ نمودند، و خير و كاميابی مرا در اين‌ سفر آرزو نمودند.

سپس‌ مثل‌ اينكه‌ هيچ‌ اتّفاقی نيفتاده‌ و از خيال‌ من‌ و مقدمات‌ امر و مذاكرات‌ همكاران‌ خود ابداً اطلاعی ندارند و شايد اصلاً نمیدانند من‌ عازم‌ كجا هستم‌، در ضمن‌ صحبت‌گفتند:

«مسترلرن‌ وزير مختار هم‌ كه‌ اين‌ اوقات‌ در بغداد است‌، بسيار اشتياق‌ ملاقات‌ دارد و مايل‌ است‌ قبل‌ از مراجعت‌ به‌تهران‌ شما را ببيند

من‌ هم‌ با خونسردی تمام‌ گفتم‌:

«ممكن‌ است‌ به‌ملاقات‌ من‌ بيايند، اما نه‌ در بوشهر

گفتند:

«پس‌ در كجا اجازه‌ میدهيد؟»

گفتم:

« در زيدون‌ يا اهواز يا محمّره‌، منتظر ايشان‌ خواهم‌ بود. خلاصه‌ اينكه‌ جز در اردوگاه‌ يا ساير مراكز رسمی خوزستان‌ از پذيرفتن‌ ايشان‌ معذورم‌

مشاراليهم‌ دريافتند كه‌ اين‌ كلام‌ من‌ چقدر دامنه‌ دارد، و اشاره‌ به‌چه‌ نكاتی میخواهم‌ بكنم‌. ولی هيچ‌ به‌روی خود نياوردند. چون‌ سختی و استقامت‌ ديدند، سست‌ و محتاط‌ شدند. اينجا به‌خاطرم‌ آمد كه‌ با نمايندگان‌ خارجی چه‌ قسم‌ بايد معامله‌ كرد؟ شخصی كه‌ مسؤول‌ امور مملكت‌ خود است‌ چرا بايد تقاضاهای بيگانگان‌ را بپذيرد؟ چه‌ اجباری دارد؟ چه‌ محّركی دارد؟ جز ضعف‌ نفس‌.

زمامدار وطن‌پرست‌ بايد قبلاً موضوع‌ را مطالعه‌ كند. قوانين‌ و حدود اختيارات‌ خود و آن‌ نمايندة‌ خارجی را كاملاً تشخيص‌ بدهد و آن‌ وقت‌ به‌اتكای حق‌ و انصاف‌ با جرئت‌ و استظهار كامل‌ سربلند كرده‌ و بگويد:

«آقای ايلچی، جناب‌ نمايندة‌ يك‌ دولت‌ عالم‌ متمدن‌، چه‌ ميفرمايی؟ به‌چه‌ حق‌، به‌چه‌ سبب‌، با من‌ كه‌ مسؤول‌ حقوق‌ يك‌ مشت‌ مردم‌ آسيايی هستم‌ اين‌ طور صحبت‌ مینمايی؟ از من‌ كه‌ نماينده‌ يك‌ قوم‌ شرقی كهن‌ و تازه‌ از دريای خونين‌ انقلاب‌ بيرون ‌آمده‌، هستم‌، چرا اين‌ تقاضاهای نامشروع‌ و بی انصافانه‌ را میكنی؟ از چه‌ رو مايل‌ به‌اختلال‌ امور و درهم‌ شكستن‌ قوای مملكتی هستی كه‌ تازه‌ میرود نضجی بگيرد؟»

اگر زمامدار امور مملکت قبلاً با دماغ‌ باز و شهامت‌ كامل‌ حدود و اطراف‌ قضيه‌ را ديده‌ و سنجيده‌ باشد و تسليم‌ آداب‌ زنانه‌ و شرم‌ حضور و تملّق‌ نشود، و حقانيت‌ و حجت‌ خود را مثل‌ آفتابی در مقابل‌ چشم‌ مأمور گستاخ‌ و فريبندة‌ خارجی نگاه‌ دارد، آن‌ شخص‌ چه‌ جواب‌ خواهدداد؟

من‌ كه‌ در ميدان‌ جنگ‌ تربيت‌ شده‌ام‌، همه‌ چيز حتی سياست‌ را مثل‌ گلوله‌ توپ‌ میدانم‌ كه‌ به‌طرف‌ شخص‌ مبارز میآيد اگر ترس‌ در دل‌ راه‌ دادی و عقب‌ نشستی و به‌پناهی گريختی، كار تمام‌ است‌ و اگر با پيشانی باز و سر پرشور جلو رفتی، گوی از ميدان‌ ربوده‌ای.

ترس‌ هميشه‌ برادر مرگ‌ است‌، بلكه‌ پدر مرگ‌ زيرا كه‌ مرگ‌ از ترس‌ به‌وجود ميآيد. مأيوس‌ و مرعوب‌ يعنی مرده‌!

خارجيان‌ هميشه‌ اين‌ خلق‌ مرا امتحان‌ كرده‌اند، و در قضيّة‌ خوزستان‌ نيز كاملاً به‌تحقيق‌ رسانيدند. ملتفت‌ شدند كه‌ من‌ حقوق‌ و وظايف‌ خود و تكليف‌ و سياست‌ آنها را میدانم‌. اين ‌بود كه‌ در بوشهر نمايندگان‌ انگليس‌ كه‌ هميشه‌ در مقابل‌ وزرا و پادشاهان‌ ايران‌ چهره‌ يك‌ نفر معلم‌ و فرمانده‌ به‌خود میگيرند، در اين‌ مجلس‌ شبيه‌ شده‌ بودند به‌ دو نفر سياح‌ كه‌ فقط‌ تماشاچی اوضاع‌ هستند و هيچ‌ نظری را تعقيب‌ نمیكنند.

من‌ برای اينكه‌ اگر شكی هم‌ در دل‌ دارند كاملاً برطرف‌ شود، در حضور خودشان‌ اميرلشگرجنوب‌ را خواسته‌ و امر دادم‌ در حركت‌ به‌فرونت‌ تسريع‌ نمايد.

خوشبختانه‌ برای اكمال‌ دلگرمی من‌، خبر وصول‌ مقدمة‌ قوای غرب‌ به‌قشلاقات‌ عشايرلرستان‌ نيز در همين‌ اوقات‌ رسيد و تا اندازه‌ای به‌پيشرفت‌ قطعی اطمينان‌ حاصل كردم‌. هر چند تا اين‌ عده‌ از خاك‌ لرستان‌ كاملاً خارج‌ نشوند و به‌دزفول‌ نرسند خاطرم‌ آسوده‌ نخواهد شد.

 

 

راجع‌ به‌مجلس‌

 

چون‌ در مجلس‌ شورای ملی مذاكراتی شده‌ بود و بعضی از وكلای مفسد و خائن‌، زبان‌ به‌اتهامات‌ و مفترياتی گشوده‌ بودند، تلگراف‌ ذيل‌ را از بوشهر مخابره‌ كردم‌:

 

تهران‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

«نظر به‌اينكه‌ بر طبق‌ اطلاعات‌ در جلسه‌ رسمی سرّی كه‌ در مجلس‌ شورای ملی انعقاد يافته‌ و مذاكراتي، يا مبنی بر عدم‌ اطلاع‌ از جريان‌ امور، و يا فقط‌ از نقطه‌ نظر اغراض‌خصوصی در جلسه‌ مزبور مبادله‌ شده‌ است‌، و با كمال‌ تأسف‌ هيچ‌ كس‌ نبوده‌ كه‌ حقيقت‌ امر و بيان‌ واقع‌ را در مقام‌ تذكر برآيد، اين‌ است‌ كه‌ به‌ناچار شخصاً از مذاكرات‌ مذكور در مقام‌ مدافعه‌ برآمده‌ و شرح‌ ذيل‌ را تذكراً به‌جناب‌ عالی تذكار مینمايم‌، تا با استحضار رياست‌ محترم‌ مجلس‌، نظير همان‌ جلسه‌ را كه‌ سرّی و خصوصی بوده‌ است‌، تشكيل‌ داده‌ در زمينه‌ همين‌ مطالب‌ خاطر نمايندگان‌ را مستحضر سازيد كه‌ متعمّداً راه‌ اشتباه‌ نسپارند.

چنانچه‌ اين‌ اقدام‌ هم‌ صورت‌ نگيرد، چون‌ كپيه‌ اين‌ تلگراف‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ داده‌ام‌، امر خواهم‌ داد كه‌ عين‌ آن‌ را به‌وسيله‌ جرايد به‌معرض‌ افكار عمومی بگذارند.

مدلول‌ مذاكرات‌ واقعه‌ در مجلس‌ رسمی سرّی مجلس‌ شورای ملی فوق‌العاده‌ اسباب‌ تأثر و تألّم‌ اين‌ جانب‌ گرديد. اگر چه‌ شناسايی و بصيرت‌ كامل‌ اين‌ جانب‌ نسبت‌ به‌اخلاق‌ عمومی هر مظنه‌ را از نظر من‌ مرتفع‌ داشته‌، مدتی است‌ يقين‌ كامل‌ حاصل‌ كرده‌ام‌ كه‌ در اين‌ محيط‌ فاسد هيچگونه‌ اعمال‌ حسنه‌ مورد تقدير واقع‌ نمیگردد. ولی با وجود همة‌ اين‌ احوال‌ باور نمیكردم‌ كه‌ در مجلس‌ شورای ملی بدون‌ ورود در قضايا مذاكراتی مبادله‌ شود كه‌ استحقاق‌ تكرار و اصغای آن‌ را فقط‌ خود گويندگان‌ داشته‌ و دارند. در پايان‌ همين‌ ملاحظات‌ بود كه‌ رمز نمره‌ 4086 را با آن‌ توضيحات‌ مخابره‌ كردم‌. به‌تصوّر اين‌ بودم‌ كه‌پاره‌ای اضطرابات‌ خارج‌ از مفهوم‌ فقط‌ در چند نفر از وكلای صالح‌ مجلس‌ شورای ملی توليد شده‌ است‌ و مدلول‌ آن‌ تلگراف‌ فقط‌ برای آن‌ بود كه‌ اذهان‌ ساده‌ آنها نيز طرف‌ تحريك‌ و تلقين‌ مغرضين‌ و مفسدين‌ واقع‌ نگردد. با كمال‌ تأسف‌ حاليه‌ میشنوم‌ كه‌ اين‌ مذاكرات‌ خارج‌ از منطق‌ در مجلس‌ رسمی و با حضور تمام‌ وكلا مبادله‌ شده‌ است‌ و نسبتهايی را كه‌ در آن‌ جلسه‌ لايق‌ خود بعضی از گويندگان‌ بوده‌، به‌من‌ منسوب‌ داشته‌اند. از اظهار تأثر خودداری نمیكنم‌ و بيشتر متأثرم‌ از اينكه‌ در مقابل‌ چنين‌ اظهاراتی كه‌ از هر وجدان‌ و منطق‌ دور است‌ چرا مبادرت‌ به‌جواب‌ اوليه‌ نمودم‌. عجب‌ است‌ در صورتی كه‌ من‌ به‌هيأت‌ دولت‌ قبلاً تذكر داده‌ بودم‌ كه‌ با چه‌ عزمی به‌صفحه‌ جنوب‌ عزيمت‌ میكنم‌، معذلك‌ در عوض‌ آنكه‌ در آنجا با كمال‌ قدرت‌ و شهامت‌ و سرفرازی جواب‌ مقنعی بدهند، نه‌ تنها عجز خود را از جواب‌، اثبات‌ كرده‌اند، بلكه‌ ضمناً اظهارات‌ مخالفين‌ را نيز تأييد نموده‌اند. اين‌ است‌ اخلاق‌ عمومی و حقيقتاً من‌ متحيرم‌ كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ اخلاق‌ چه‌ بايدكرد و از كجا شروع‌ به‌تصفيه‌ آن‌ بايد نمود؟ همين‌ قدر متذكر میشوم‌ كه‌ اگر يك‌ جهل‌ مؤثری عايد بعضی از نفرات‌ اين‌ مملكت‌ شده‌ باشد، دليل‌ آن‌ نخواهد شد كه‌ من‌ ازحقوق‌ حقه‌ خود صرفنظر كرده‌ اين‌ مملكت‌ را به‌طرف‌ فنا و زوال‌ سوق‌ دهم‌، و با وجود تمام‌ زحمات‌ چندين‌ ساله‌ خود كه‌ صدق‌ و صفای آن‌ را نه‌ تنها ايران‌ بلكه‌ عالميان‌ میدانند، به‌خود حق‌ میدهم‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ را مبنی بر لاقيدی و بیاعتنايی به‌قضايای مملكتی پنداشته‌، و با تمام‌ قوا بيش‌ از پيش‌ خود را حاضر نمايم‌ كه‌ به‌اين‌ مملكتی كه‌ به‌خطرناكترين‌ جبهه‌ها تصادف‌ كرده‌ بود و خودم‌ آن‌ را از اضمحلال‌ و نيستی خلاصی داده‌ام‌ خدمت‌ نمايم‌. اين‌ نسبتهايی كه‌ در آن‌ مجلس‌ داده‌ شده‌ مربوط‌ به‌كسی است‌ كه‌ كمترين‌ خدمت‌ او تجديد استقلال‌ مملكت‌ نبوده‌ باشد، به‌كسی است‌ كه‌ تمام‌ عمليات‌ و سياست‌ او برای تجديد حيات‌ مملكت‌ نبوده‌ و بالاخره‌ آن‌ را مستقل‌ و سرافراز به‌جامعه‌ دنيا معرفی ننموده‌ باشد، و عاقبت‌ مربوط‌ به‌كسی است‌ كه‌ تمام‌ زندگانی و حيات‌ خود را برای حفظ‌ عظمت‌ و استقلال‌ مملكت‌ به‌كار نبرده و باز هم‌ تا آخرين‌ نفس‌ در مقام‌ اجرای عقايد صافيانه‌ خود نباشد. حقيقتاً فوق‌العاده‌ بیانصافی و بيوجدانی میخواهد كه‌ تمام‌ اين‌ عمليات‌ و اقدامات‌ چندين‌ ساله‌ را كان‌لم‌ يكن‌ پنداشته‌، و آن ‌وقت‌ در يك‌ مجلس‌ كه‌ حيات‌ و بقايش‌، شايد از اثر عقايد مملكت‌خواهانه‌ او بوده ‌است‌، اين‌ قبيل‌ اظهارات‌ بشود. آنوقت‌ هم‌ هيأت‌ دولت‌ با كمال‌ متانت‌ نشسته‌ و از تمام‌ اين‌ قضايا اظهار بیاطلاعی نمايد. من‌ هيچ‌وقت‌ عادت‌ ندارم‌ كه‌ به‌شرح‌ حكايات‌ و قصه‌ها بپردازم‌ و با آن‌ معتقداتی كه‌ نسبت‌ به‌اين‌ مملكت‌ در نهاد من‌ مفطور است‌ قطعاً مسلم‌ و بديهی است‌ كه‌ مراتب‌ وجدانی خود را در مقابل‌ ايران‌ و مسؤوليت‌ خود را درمقابل‌ خدای ايران‌ فراموش‌ نكرده‌، اقداماتی را كه‌ منجر به‌خير و سعادت‌ مملكت‌ بشمارم‌، با مسؤوليت‌ خود عملی خواهم‌ نمود. و احتراز میجويم‌ از اينكه‌ از اين‌ به‌بعد طرف‌ مخابره‌ و مكالمه‌ با جماعتی بشوم‌، كه‌ بهيچ‌وجه‌ من‌الوجوه‌ در خط‌ شناختن‌ سعادت‌ مملكت‌ نبوده‌ و نيستند. اين‌ عقايد، جديداً در من‌ احداث‌ نشده‌ اخلاق‌ عمومی را مدتی است‌ تشخيص‌ داده‌ام‌ و سابقاً هم‌ اگر اشارتی رفته‌ است‌ كه‌ بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ اقدامی به‌عمل‌ نخواهد آمد، پر واضح‌ است‌، مقصود، همان‌ نمايندگان‌ صالح‌ مجلس‌شورای ملی بوده‌ است‌. واّلا خون‌ چندين‌ هزار جوانانی كه‌ عاشقانه‌ در راه‌ عظمت‌ و اقتدار و استقلال‌ اين‌ مملكت‌ فديه‌ شدند را نمیتوان‌ فدای اغراض‌ نفسانی و خيالات‌ مجنونانة‌ چند نفر مفسد معلوم‌الحال‌ نمود

 

رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌قوا

28 عقرب‌

 

 

 

تلگراف‌ ذيل‌ شب‌ قبل‌ از حركت‌ از بوشهر واصل‌ شد، چون‌ جواب‌ كافی و شافی داده‌ و شفاهاً مذاكرات‌ را قطع‌ كرده‌ بودم‌ لازم‌ ندانستم‌ عجالتا‌ً جوابی داده‌ شود.

 

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«در تعقيب‌ معروضه‌ نمره‌ 3700 و دستخط‌ جوابيه‌ نمره‌ 4115 برای استحضار خاطر مبارك‌ سواد تلگراف‌ وزير مختار را كه‌ از وزير امورخارجه‌ گرفته‌ شده‌ ذيلاً به‌استحضارخاطر مقدس‌ میرساند:

محبت‌ فرموده‌ تحيات‌ دوستانه‌ مرا الحال‌ كه‌ به‌ايران مراجعت‌ نموده‌ بپذيريد. يقين ‌دارم‌ اگر وضع‌ بدون‌ تغيير بماند، نتيجة‌ منظور حاصل‌ خواهد شد. به‌واسطه‌ پيش‌ رفتن‌ قوای دولتی در خط غربی «بهبهان‌» و «زيدون‌» و «بندر ديلم‌» كه‌ حضرت‌ اشرف‌ وعده‌ فرموده‌ بوديد، كار دوستدار خيلی مشكل‌ شده‌ است‌. در «سويره‌» و «جيری» فيمابين‌ قشون‌ «ايلجاری» با كمك‌ قشون‌ دولتی و ايلات‌ هوادار خزعل‌ و بختياری مصادماتی واقع‌، متأسفانه‌ منجر به‌تلفات‌ جانی طرفين‌ شده‌ است‌، چون‌ اماكن‌ مزبوره‌ چهارفرسخی «اپلش‌» طرف‌ غربی خط‌ فوق‌الذكر واقع‌ است‌، مسلم‌ است‌ كه‌ تجاوز از طرف‌ هواداران‌ خزعل‌ و بختياری نبوده‌ است‌. بايد همچو تصور كنم‌ كه‌ اين‌ كار بدون‌ اجازه‌ بندگان ‌حضرت‌ اشرف‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ صميمانه‌ خواهشمندم‌ احكام‌ اكيده‌ برای فرماندهان‌ محلی صادر فرمايند كه‌ به‌كلی در خط‌ بهبهان‌ و بندر ديلم‌ بمانند. هرگاه‌ بيش‌ از اين‌ از خط‌ مزبور پيش‌ بروند و مصادمه‌ واقع‌ شود، شكی نيست‌ كه‌ نتايج‌ بسيار وخيمه‌ داشته‌ و باعث‌ منازعه‌ خواهد گرديد. موقع‌ را مغتنم‌ شمرده‌ احترامات‌ فائقه‌ خود را تقديم ‌میدارد.

وزير خارجه‌ عرض‌ میكند منتظر دستور و امر مبارك‌ هستم‌»

 

رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

نمره‌ 3767

 

 

من‌ ملزم‌ بودم‌ كه‌ به‌هيچ‌ يك‌ از اين‌ مذاكرات‌ و اخبار و تلگرافات‌ و تبادل‌ عقايد و افكار و سوداهايی كه‌ هر كس‌ در مغز خود میپروريد اعتنايی ننمايم‌، و فقط‌ از عقايد شخصی و تصميماتی كه‌ اتّخاذ نموده‌ بودم‌ پيروی كنم‌ و در اين‌ موقع‌ برای آنكه‌ نائره‌ جنگ‌ خوزستان‌ بيگناهان‌ آن‌ سامان را فرا نگيرد، ابلاغيه‌ ذيل‌ را نوشته‌ و به‌طبع‌ رسانيده‌، امر دادم‌ كه‌ به‌وسيله‌ ايروپلان‌ در خوزستان‌ انتشار بدهند، تا همه‌ دشمن‌ مملكت‌ را شناخته‌ و از نيّات‌ و عقايد من‌ هم‌ مستحضر باشند. اين‌ است‌ ابلاغيه‌ مزبور:

 

 

ابلاغيه‌ رياست‌ وزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

«اهالی خوزستان‌ از علما و اعيان‌ و تجار و كسبه‌ و طوايف‌ و شيوخ‌ و غنی و فقير و زارع‌ و كاسب‌ و بالاخره‌ فرداًفرد و بلااستثنا بايد بدانند، كه‌ قطعة‌ خوزستان‌، يكی از ايالات‌ قديم‌ و عزيز ايران‌ و جزو صفحاتی است‌ كه‌ انتظام‌ و آسايش‌ عموم‌ اهالی آنجا از روز اول‌ مركوز خاطر من‌ بوده‌ و در تمام‌ اقدام‌ و عملياتی كه‌ تا به‌حال‌ مصروف‌ انتظامات‌ ايران‌ نموده‌ام‌، هميشه‌ وضع‌ رقّت‌بار مردم‌ آنجا درضمير من‌ منعكس‌ و منتهز فرصت‌ بودم‌ آن‌ نعمتی كه‌ امروز شامل‌ حال‌ ايرانيان‌ است‌ متوجه‌ حال‌ اهالی مصيبت‌زده‌ اين‌ مرزو بوم‌ هم‌ بشود.

اينك‌ كه‌ پريشان‌ حواسی خزعل‌ دارد او را به‌طرف‌ عواقب‌ روزگار خود سوق‌ میدهد و همين‌طور انتقامی كه‌ طبيعتاً در مقابل‌ تعديات‌ و تجاوزات‌ سابقة‌ او نسبت‌ به‌اهالی بايد متوجه‌ مشاراليه‌ شود، مرا به‌اين‌ حدود رهبری كرده‌ و امر به‌سوق‌الجيش‌ داده‌ام‌، كه‌ هم‌ او را از اين‌ خواب‌ گران‌ بيدار كرده‌ و هم‌ آن‌ بيچارگانی را كه‌ تاكنون‌ اسير چنگال‌ بيرحمی او بوده‌ و خون‌ و مال‌ آنها را ظالمانه‌ مكيده‌ است‌ رهايی بخشند.

برادران‌ و فرزندان‌ من‌

تمام‌ شما‌ از وضيع‌ و شريف‌ مظلوم‌ بوده‌ و هستيد و قشون‌ دولت‌ با هيچ‌يك‌ از شما طرفيت‌ ندارد، زيرا من‌ شماها را مقصر نمیدانم‌ و همه‌ بايد از نعمت‌ ايرانّيت‌ بهره‌مند شده‌، با كمال‌ ناز و نعمت‌ زندگانی نماييد. فقط‌ و فقط‌ خزعل‌ مقصر دولت‌ است‌ و اگرعده‌ای نظامی به‌آن‌ حدود اعزام‌ میشوند، برای سركوبی و تدمير شخص‌ اوست‌، و ‌تنها اوست‌، كه‌ بايد در زير شمشير انتقام‌ در آمده‌ و مكافات‌ اعمال‌ او، همان‌ اعمالی كه‌ تا كنون‌ دربارة‌ شما روا داشته‌ است‌، در كنارش‌ گذارده‌ شود.

با ياری خداوند عنقريب‌ او به‌صورت‌ ساير خائنين‌ خواهد نشست‌. شما كه‌ تمام‌، اولاد و برادر من‌ هستيد، همه‌جا تكيه‌ به‌قشون‌ دولت‌ داده‌ و قشون‌ را برای حفظ‌ آسايش‌ خود بدانيد. زيرا به‌فرماندة‌ آنها امر قطعی داده‌ شده‌ كه‌ تمام‌ شما را به‌منزلة‌ خود قشون‌ و برادران‌ من‌ دانسته‌ و از هيچ‌ مساعدتی در حفظ‌ آسايش‌ شما فروگذار نكنند.

اهالی خوزستان‌ در هر نقطة‌ اين‌ ايالت‌ كه‌ باشند به‌طور قطع‌ و يقين‌ بدانند كه‌ همة‌ آنها به‌موجب‌ همين‌ بيانيه‌ در امان‌ من‌ هستند و هيچ‌كس‌ مزاحم‌ آنها نبوده‌ و نيست‌ و بايد از تمام‌ قلب‌ به‌توجّهات‌ و سرپرستی من‌ مستظهر و اميدوار باشند. فقط‌ بايد مراتب‌ ايران‌پرستی و دولتخواهی خود را به‌فرماندة‌ قشون‌ اثبات‌ كرده‌ و از هر نوع‌ تعرضی مصون‌ و محروس‌ نشينند.

چنانكه‌ گفتم‌ من‌ چون‌ شخصاً به‌اين‌ صفحه‌ آمده‌ام‌ كه‌ برادران‌ خوزستانی خود را ملاقات‌كرده‌ و نويد امنيت‌ و انتظام‌ و آسايش‌ و ترقّی و تعالی آتيه‌ آنها را حضوراً به‌آنها گوشزد نمايم‌، و دستور سركوبی و قلع‌ و قمع‌ خزعل‌ و هر كس‌ كه‌ تابع‌ و پيرو اوست‌ عنقريب‌ صادر خواهد شد. تمام‌ اهالی بايد به‌كلی برحذر باشند كه‌ كسی از پيروان‌ خزعل‌ را در منازل‌ خود راه‌ و پناه‌ ندهند. نظر به‌اينكه‌ از هوا و زمين‌ عنقريب‌ خانه‌ خزعل‌ و تابعين‌ او طعمه‌ توپ‌ و آتش‌ خواهد شد، بايد با تمام‌ قوا از خزعليها دوری بجويند كه‌ هيچ‌ خانه‌ای مورد سوء ظن‌ قشون‌ واقع‌ نشود.

اين‌ آخرين‌ وقعه‌ايست‌ كه‌ برای خوزستان‌ پيش‌ خواهد آمد و خيلی مردم‌ آنجا بايد احتياط‌ داشته‌ باشند كه‌ محشور با پيروان‌ خزعل‌ نشوند، و اگر ديده‌ و شنيده‌ شود كه‌ كسي ‌حتی يك‌ نفر از كسان‌ خزعل‌ را پناه‌ داده‌ و يا از زن‌ و بچه‌ آنها سرپرستی كرده‌، دچار شديدترين‌ مجازات‌ خواهد شد.

در خاتمه‌ نظر به‌اينكه‌ من‌ جز شخص‌ خزعل‌ ديگری را مقصر نمیشناسم‌، تا زمانی كه‌ اعلان‌ يورش‌ داده‌ نشده‌، هر يك‌ از اتباع‌ خزعل‌ هم‌ بيايند و پناهنده‌ به‌قشون‌ شوند، من‌ از تقصير سابقة‌ آنها صرفنظر میكنم‌ و به‌نظر سرپرستی به‌او نگاه‌ خواهم‌ كرد. ولی اگر اعلان‌ حمله‌ و يورش‌ داده‌ شد، هر كسی كه‌ بر ضد قشون‌ اسلحه‌ در دست‌ داشته‌ باشد، در رديف‌ خود خزعل‌ محسوب‌ و جزای او فقط‌ مرگ‌ خواهد بود.

تمام‌ عشاير و طوايف‌ ساكن‌ خوزستان‌ لازم‌ است‌ مدلول‌ اين‌ بيانيه‌ را با كمال‌ دقّت‌ بخوانند و پند بگيرند، زيرا بعد از اين‌ پشيمانی سود و حاصلي ‌ندارد

رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

رضا

بسم‌الله‌ الرحمن‌الرحيم‌

«فليعلم‌، كل‌ من قطن‌ خوزستان‌، من‌العالم‌ والجاهل‌ والوضيع‌ والرفيع‌ و الفقير والغنی والشيّوخ‌ والاعيان‌ و الزّراع‌ من‌ دون‌ استثناء، فرد من‌الافراد، ان‌ قطر صفحهٌ‌ خوزستان‌، ايالهٌ‌ مهمهٌ‌ عزيزهٌ جليلهٌ‌ من‌ايالات‌ مملكهٌ‌ ايران‌ - صانهاالله‌ عن‌ الحدثان‌ - و هی من‌الصّفحات‌ التّی، لازذلت‌ قاصدا اصلاحها و امنيهٌ‌ اهاليها، و كلّما صرفت‌ اوقاتی فی اصلاح‌ داخل‌ المملكهٌ‌ كنت‌ متوجّها الی حال‌ اهالی تلك‌الصّفحهٌ‌ المهّمهٌ‌ الّتی كانت‌ سكنتها تحت‌الشّدهٌ‌ و كنت‌ انتهزالفرصهٌ‌ حتّی ادخلها فیالعيش‌ الرّغيدالّذی، كانت‌ الرّعيهٌ‌ فی تمام‌ ايران‌ تستريح‌ به‌، وتستانس‌ منه‌، و هذالاختلال‌الّذی شمل‌ حال‌ خزعل‌ لابّد، و ان‌ يسوقه‌ الی مالاينتظر من‌ عواقبه‌الوخيمهٌ‌ الّتی حصد تهايده‌ لنفسه‌، و كما ان‌ّالدهر يذيق‌ كلمن‌ اذاق‌العباد جوراً كذلك‌ انهضتی و ساقنی الی هذه‌الناحيهٌ‌، لنجاهٌ‌ صحفهٌ‌ خوزستان‌ اهاليها من‌ شدائد من‌ تسلّط‌ عليها و لذا امرنا بسوق‌الجيش‌ والعساكر، لايقاظه‌ من‌هذه‌النومهٌ‌ الثقيله‌، حتی تنجیالرعايا والسّكنهٌ ‌المظلومين‌ من‌ شّدهٌ‌ ظلمه‌ و جوره‌.

يا اخوانی و يا اولادی كلّكم‌ مظلومون‌ ولا يخفی عليكم‌ ان‌ّالعساكرليسوا، بصدد ايذائكم‌ و تخويفكم‌، لاّنكم‌ لستم‌ مقصّرين‌ بل‌ ترجوا من‌الائمه‌، انّكم‌ تتنّعمون بنعمهٌ‌الايرانيهٌ‌ والامنيهٌ‌ و بالعيش ‌ الّرغيد تتعيّشون‌ و ليس‌، نظرالدولهٌ‌ الی احد الا ّالي خزعل‌، لاّنه‌ هوالمقصر. و ان‌سيق‌النظام‌ والجيش‌ الی تلك‌الناحيهٌ‌‌ فهو محط‌ّ نظرالدولهٌ‌‌ لاغير، و هوالّذی لابّد له‌ من‌الاضمحلال‌ و الهلاك‌، تحت‌ سيف‌ الانتقام‌، لعّله‌ يذوق‌ ما اذاقكم‌ و بتأييدالله‌ تعالی، عماًقريب‌ يتلبس‌ بلباس الّذلهٌ‌ والهوان‌ الّذی يلبسه‌الخائنون‌. و انتم‌الّذين‌، تكونون‌ بمنزلهٌ‌ اخوانی و اولادی‌، فلاّ بدوان‌ تكونوا معتمدين‌ علی قوهٌ‌ جنودالّدولهٌ‌ و‌ اعالموا ان‌ّ الجنود سيقت‌لحراستكم‌ و رفاهيتكم‌ لان‌الامرالقطعی قد صدر ان‌ّالجنود لاتنظر اليكم‌ الاّ بعين‌ الاخوهٌ‌ ‌و الوداد والمحبهٌ‌.

وليعلم‌

اهالی خوزستان‌ قطعاً انّهم‌ فی ای نقطهٌ‌ من‌ نقاط‌ خوزستان‌، كانوا قاطنين يطمئنون‌ بانّهم‌ فی حمايتي بموجب‌ هذه‌الابلاغيه‌ ولا يتعرّض‌ لهم‌ احد بالسّوه‌ و يستظهرون‌ بمظاهرتی لهم‌ فیكل‌ امر من‌ الامور، ولا يتوقّع‌ منهم‌، الاّ ان‌ يثبتوا حبّهم‌ لايران و اعلام‌ رئيس‌ الجنود بانّهم‌تحت‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اوامرها و انّا توجّهنا الیهذه‌الناحيهٌ‌ لانّ الاقي اخوانیالخوزستان‌، و ابشرهم‌ حضوراً ببشارة‌السعادهٌ والاصلاح‌ و الامنيهٌ ‌المقبلهٌ‌ اليهم‌، فيما سيأتی انشاءالله‌ تعالی ولايخفی عليكم‌، ان‌ الاوامر الاكيدهٌ‌ فی خذلان‌ خزعل‌، و كل‌ من‌ تابعه‌ سيصدر قريبا ًو ليحذرالاهالی من‌ ايجادالخائنين‌ و اتباع‌ خزعل‌ فی بيوتهم‌ و مساكنهم‌ لانّه‌ عمّا قريب‌ تكون بيوته‌ و مساكنه‌ تحت‌ شراره‌الاطواب‌ الهّوائيّهٌ‌ والارضيهٌ‌، فيلزم‌ كل‌ّ احد من‌ الاهالی، ان‌ يبعد نفسه‌ من‌ موافقهٌ‌ خزعل‌ و اتباعه‌ لئلاّيكونوا متّهمين‌ عند روساء جيوش‌الّدولهٌ‌ و هذه‌اخر واقعهٌ‌ من‌ وقايع‌ خوزستان‌، فليحذرالنّاس‌ من‌الحشر مع‌ اتباع‌ خزعل‌، و ان‌ علم‌ او عرف‌ ان‌ّ احداً من‌ اتباع‌ خزعل‌ كان‌ فی بيت‌ احد من‌الاهالی، او توجّه‌ الی اهل‌ بيت‌ اتباع ‌و اولاده‌، فهو من‌ المقصّرين‌، و سيعذب‌ بعذاب‌ شديد، و فیالخاتمهٌ‌ منه‌ و تفضّلاً عليهم‌ مالم‌يكن‌ يصدر حكم‌ تهاجم‌الجيوش‌ و قدمهم‌ الی تلك‌اناحيهٌ‌، لرجع‌ احد من‌ اتباع‌خزعل‌، الی اطاعة‌الدولهٌ‌ و اتصّل‌ و توسّل‌ بالجيش‌ فلنصرف‌ عنة‌الّنصر و لننظر اليه ‌بنظرالعطف‌ واللطف‌ و كذا عند صدور امر التهاجم‌ والتقدم‌ و حركة‌ العساکر للاشتغال ‌بالحرب‌، لووجدوا سلاحاً عند احد من‌ اهالی تلك‌الناحيهٌ‌، علی خلاف‌ مقصد الجيش‌، لابدّ ، و ان‌ يكون‌ فی عداد اتباع‌ خزعل‌ و جزائه ‌الاعدام‌، لاغير، فليقراء، تمام‌ اهالی و عشاير تلك‌الحدود هذه‌الابلاغيهٌ‌ و لقد اعذر من‌انذر ايّاكم‌ ان تاسّفوا و تندموا بعد هجوم‌البليّات‌ والسلام‌.

رئيس‌ الوزراء و الحاكم‌ علی كل‌قوی

رضا

 

عمارات‌ حكومتی و محلی كه‌ فعلاً من‌ سكونت‌ دارم‌ مشرف‌ به‌درياست‌، و واردين‌ را هم‌ در اين‌ نقطه‌ میپذيرم‌. اگر چه‌ منظرة‌ دريا بينهايت‌ زيباست‌ و گاهی با دوربين‌ آمدورفت‌ كشتيها راتماشا میكنم‌ و از مشاهدة‌ اين‌ صفحه‌ دلربای طبيعت‌ لذّت‌ میبرم‌، ولی تمام‌ توجّهم‌ معطوف‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ است‌ و خيالی جز عزيمت‌ بدان‌ صوب‌ ندارم‌. به‌ اين‌ قصد امر دادم‌ فوری كشتی حاضر كنند تا از بوشهر به‌طرف‌ بندر ديلم‌ حركت‌ نمايم‌.

اخيراً يك‌ فروند كشتی جنگی از آلمان‌ خريده‌ام‌ كه‌ آن‌ را به‌«پهلوی» موسوم‌ كرده‌اند. خيلي ‌ميل‌ داشتم‌ با آن‌ كشتی حركت‌ نمايم‌، زيرا كه‌ هم‌ از كشتيهای قديمی مظفّری و پرسپوليس‌ بزرگتر بود و هم‌ از آنها از همه‌ جهت‌ مطمئنتر. تحقيق‌ كردم‌، معلوم‌ شد كشتی مزبور حاليه در عدن‌ متوقّف‌ است‌ و چهارده‌ روز طول‌ دارد تا به‌بوشهر برسد. چون‌ عجله‌ داشتم‌ و تأخير و توقف‌ را صلاح‌ نمیديدم‌، گفتم‌ همان‌ كشتی مظفری را با وجود كهنگی و پوسيدگی و كوچكیحاضر كنند تا فردا به‌طرف‌ ساحل‌ خوزستان‌ حركت‌ نمايم‌.

 

در كشتی مظفری

 

مسافرت‌ در اين‌ كشتی مخاطره‌ عظيمی بود. زيرا كه‌ مخصوص‌ سفر دريا ساخته‌ نشده‌ و چند جای آن‌ رخنه‌های فاحش‌ داشت‌ كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود، در آب‌ فرو رود. وقتی كه‌ به‌همراهان‌ تكليف‌ ورود در اين‌ كشتی كردم‌، رقّتی به‌من‌ دست‌ داد. كاپيتان‌ كشتی كه‌ موافق‌ انتظار، اطلاعات‌ وسيعی در امر دريانوردی نداشت‌، يك‌ روز مهلت‌ خواست‌ كه‌ كشتی را مرمّت‌ كرده‌، سوراخهای آن‌ را مسدود نمايد و من‌ متفكر بودم‌ در دريايی مثل‌ خليج‌ فارس‌ چگونه‌ میتوان‌ در چنين‌ سفينه‌ای مدت‌ سیوهشت‌ ساعت‌ زمام‌ اختيار را به‌دست‌ امواج‌ داد؟

علیالتّحقيق در اين‌ سفر صدی هفتاد بيم‌ خطر میرفت‌. اما من‌ هيچ‌وقت‌ در مهالك‌ انديشه‌ به‌خود راه‌ نداده‌ و در راه‌ وصول‌ به‌مقصود جان‌ و مال‌ را مهم‌ نمیشمارم‌. فردا يك‌ ساعت‌ بعد ازظهر از منزل‌ به‌جانب‌ نقطه‌ای از بندر كه‌ قايق‌ در آنجا منتظر ما بود حركت‌ كردم‌. كشتی در يك‌ فرسخی ساحل‌ انتظار داشت‌ و بايستی اين‌ مسافت‌ را با قايق‌ طی نمود. خدا و مقصود مقدس‌خود را در نظر گرفته‌، با حاكم‌ و اعيان‌ بوشهر و اهالی كه‌ تا كنار دريا به‌بدرقه‌ آمده‌ بودند خداحافظی كرده‌ در قايق‌ نشستم‌. بعضی از همراهان‌ را اجازه‌ دادم‌ كه‌ با من‌ سوار شوند و بقيه‌ در قايق‌ ديگر بنشينند. قايق‌ با حركتی ناگهانی از ساحل‌ دور گشت‌ و به‌جانب كشتی رهسپار شد.حركات‌ قايق‌ بیتماشا نبود. از جانبی به‌جانبی متمايل‌ میشد و امواج‌ با چهرة‌ سياه‌ و لبان‌ كف‌آلود حاشيه‌ اعلای آن‌ را میبوسيدند.

اين‌ قايق‌ ضعيف‌ كه‌ بر پشت‌ امواج‌ قوی سوار بود و با چابكی تمام‌ با حركات‌ متغيرانه‌ آنها بازی كرده‌ و يكان‌يكان‌ را به‌ملاطفت‌ از پهلوی خود دور نموده‌ با جنبشی چالاكانه‌ بر دوش ‌موج‌ ديگری بالا میگرفت‌، مرا به‌انديشه‌ فرو برد و به‌خاطرم‌ آورد كه‌ نوع‌ بشر برای مقهور كردن‌ اين‌ عنصر بيرحم‌ و پرنفع‌، يعنی دريا، چه‌ زحماتی كشيده‌ و چه‌ تجربياتی كرده‌ است‌. آن‌ شخصی كه‌ قايق‌ را اختراع‌ كرد و دورة‌ سواری بر تنه‌های درخت‌ و الوارهای ناهموار را سپری نمود، حقيقتاً چه‌ خدمت‌ بزرگی به‌تمدن‌ و آسايش‌ زندگانی انسان‌ كرده‌ است‌! همين‌ مقدار ترقی آيا چقدر مدت‌ لازم‌ داشته‌ و چه‌ جانها بر سر اين‌ كار رفته‌ است‌؟ و از آن‌ روز تاكنون‌ فن‌كشتيرانی و صنعت‌ كشتیسازی چه‌ مراحل‌ عظيمی را طی كرده‌ است‌؟

مثل‌ هميشه‌ از فكر عمومی متوجه‌ منظور خصوصی و هميشگی خود، يعنی ايران‌ افتادم‌ و برحرمان‌ وطن‌ خود از نعمت‌ دريانوردی و حكومت‌ بر اين‌ عنصر سيال‌ محزون‌ گشتم‌. متأسفانه‌ در عهدی كه‌ ممالك‌ روی زمين‌ بيش‌ از پيش‌ به‌اهميت‌ درياها واقف‌ شده‌ و بر سر تصرّف‌ يك‌ مشت‌ آب‌ شور، خونها میريختند و خاكها از دست‌ میدادند، سرنوشت‌ ملت‌ ايران‌ به‌دست‌ پادشاهانی طماع‌ و خودخواه‌ و غافل‌ افتاده‌ بود كه‌ ديدة‌ كوتاه‌بين‌ آنها از حدود «چشمه‌علی» و رودخانه‌ «جاجرود» دورتر نمیديد. به‌شكار رفتند و سرسره‌بازی كردند و بر عدة‌ زنان‌ و خواجه‌سرايان‌ افزودند و گذاشتند كه‌ دول‌ اروپا نه‌ تنها آبهای دوردست‌ را برادرانه‌ يا خصمانه‌ تقسيم‌ كنند، بلكه‌ به‌دريای مخصوص‌ ايران‌ و راه‌ منحصر به‌فرد مملكت‌ آنها نيز وارد شوند، ودست‌ بیاحترامی دراز كنند. دريايی كه‌ در اعماق‌ آن‌ گنجهای بی پايان‌ خفته‌ و سطح‌ آن‌ گذرگاه‌ ذخاير و مصنوعات‌ روی زمين‌ است‌، متأسفانه‌ هيچ‌ بهبودی در اوضاع‌ ساحل‌ نشينان‌ خود خاصه‌ ايرانيان‌ بنادر حاصل‌ نكرده‌ است‌. ثروت‌ بی پايان‌ از پيش‌ چشم‌ آنها میگذرد و از دست‌ آنها عبور میكند و ذرّه‌ای احوال‌ معاش‌ و علمی آنها خوبتر نمیشود. فیالحقيقتاً چقدر تأسف‌آور است‌ و چقدر شبيه‌ است‌، وضع‌ ايرانيان‌ مقيم‌ بنادر و جزاير خليج‌ فارس‌ به‌ماهی كه‌ در امثال‌ گويند، همواره‌ غريق‌ بحر است‌ و هميشه‌ خشك‌ لب‌ و آرزومند آب‌. در تمام‌ عالم‌ اشخاصی كه‌ در ساحل‌ درياها هستند به‌زودی توانگر میشوند، اما روزبه‌روز اهالی بنادر خليج‌فارس‌ گداتر میگردند. زيرا كه‌ سياست‌ بی عمق‌ و سبكسرانه‌ قاجاريه‌، اين‌ هموطنان‌ زحمتكش‌ ما را مزدور يا تماشاچی اجانب‌ كرده‌ است‌.

مثلاً اهل‌ بوشهر با تحمّل‌ گرمای سخت‌ و هوای بد، هنوز استطاعت‌ ندارند كه‌ كوچه‌های شهرخود را پاك‌ و آباد سازند، و از دنيای متمدنی كه‌ در دروازة‌ آن‌ قرار گرفته‌اند اندكی استفاده‌ نمايند. اگر داخلة‌ خاك‌ امن‌ باشد، تمام‌ بنادر خليج‌ فارس‌ كم‌ و بيش‌ قابل‌ ورود به‌صدور مال‌التّجاره‌ و توقف‌ سفاين‌ هستند. نقص‌ اين‌ بندرگاهها علاوه‌ بر امنيت‌ داخله‌ و فقدان‌ راههای بزرگ‌ تجارتی مخصوصاً يك‌ رشته‌ راه‌آهنی است‌ كه‌ اگر كشيده‌ شود و مركز بنادر را به‌بلاد معتبره‌ داخل‌ فلات‌ متصل‌ كند اهميت‌ خليج‌ فارس‌ و بنادر جنوبی ايران‌ صد درجه‌ بيشتر خواهد شد.

هوای اين‌ قسمت‌ به‌قدری گرم‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ برج‌ عقرب‌ بود، در برازجان‌ همراهان‌ شب‌ را روی بام‌ استراحت‌ كردند. درجة‌ حرارت‌ خليج‌ فارس‌ در تابستان‌ در بعضی نقاط‌ چهل‌ و در بعضی نواحی پنجاه‌ درجه‌ سانتيگراد است‌. آب‌ خليج‌ فارس‌ از هر دريايی شورتر است‌. اوضاع‌ زندگانی و لباس‌ و ميزان‌ فكر و ذوق‌ اهل‌ بنادر به‌غايت‌ تأسف‌آور است‌. در اين‌ موقع‌ كه‌ قايق‌ متزلزل‌، ما را در ميان‌ آب‌ و هوا حركت‌ میداد، در كمال‌ خلوص‌ از خداوند مسألت‌ نمودم‌ كه‌ مرا موفق‌ دارد، مطابق‌ آروزی ديرين‌ خود، بنادر ايران‌ را آزاد و آباد كنم‌ و اين‌ خليج‌ پربركت‌ را كه‌ اكنون‌ ديوار زندان‌ ايران‌ محسوب‌ میشود، مبدل‌ به‌دروازه‌ای كنم‌ كه‌ ثروت‌ و علوم‌ و صنايع ‌دنيای متمدن‌ از آن‌ به‌داخلة‌ مملكت‌ ورود نمايد.

بالاخره‌ قايق‌ به‌سلامت‌ رسيد. از پلكان‌ به‌عرشه‌ كشتی صعود كرديم‌. اما كثافت‌ و اندراس‌كشتی و بوی نفت‌ و گرد ذغال‌سنگی كه‌ تازه‌ ريخته‌ بودند و سطح‌ كشتی را سياه‌ كرده‌ بود، اسباب‌ انزجار خاطر شد. هر چند امر دادم‌ با تلمبه‌ شست‌ و شوی كامل‌ كردند به‌قسمي كه‌ تامسافتی آب‌ دريا قيرگون‌ شد. اما بوی تعفّن‌ باقی ماند. حركات‌ كشتی نيز مزيد بر علت‌ گرديد. كم‌كم‌ هوا تاريك‌ و دريا منقلب‌ شد و همراهان‌ به‌كلی از پای در آمدند و به‌ناخوشی دريا و دوّار سر مبتلا شدند. دبير اعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ و قوام‌الملك‌ چنان‌ انقلابی داشتند كه‌ حالتشان‌ رقّت‌انگيز بود. حتی نمیتوانستند كلاه‌ را از زمين‌ برداشته‌ بر سر بگذارند. عموماً درحال‌ اغما بودند. در اين‌ ميان‌ من‌ و وزير داخله‌ مقاومت‌ میكرديم‌. از انقلاب‌ دريا، كاپيتن‌ متوحش‌ شد.

دولت‌ ايران‌ در خليج‌ فارس‌، دارای كشتی قابلی كه‌ لايق‌ دريانوردی باشد نيست‌ و من‌ هم‌ عزم‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ اگر قايق‌ كوچكی هم‌ از مال‌ دولت‌ ايران‌ دست‌ بيايد، آن‌ را بر هر كشتی ديگر ترجيح‌ داده‌ و در آن‌ مسافرت‌ كنم‌. اين‌ كشتی كه‌ من‌ و اتباع‌ مرا میبرد و گرفتار امواج‌ ساخته‌، موسوم‌ است‌ به‌كشتی مظفّری، و تقريباً زورقی است‌ كه‌ اساساً برای سير در دريا ساخته‌ نشده‌ و مخصوص‌ عبور از كانالها و رودخانه‌ها و تفرّج‌ در سواحل‌ است‌. با وجود كوچكی، ای كاش‌ نو و پاكيزه‌ بود كه‌ در آن‌ صورت‌ به‌طيب‌ خاطر خود را به‌دريا میسپرديم‌ ولی كشتی مزبور گويا كثيف‌ترين‌ سفينه‌ای باشد كه‌ امروز در درياها و اقيانوسها در گردش‌ است‌. در و ديوار و روزنه‌های آن‌ به‌غبار ذغال‌ و چربی نفت‌ آغشته‌ است‌. و اگر شخصاً نمیايستادم‌ و امر به‌شستن‌ نمیكردم‌ توقف‌ در آن‌ ميسر نبود. عفونت‌ كشتی اگر هم‌ امواج‌ شبانه‌ ممّد آن‌ نمیشد برای مريض‌ كردن‌ مسافرين‌ كفايت‌ میكرد.

جای تشكر است‌ كه‌ در خط‌سير ما هيچ‌ كشتی بزرگ‌ و با مهابتی ملاقات‌ نشد كه‌ حقارت‌كشتی ما را نمايانتر سازد والا تجسم‌ حقارت‌ كشتی از نقطه‌نظر مملكت‌ شايد تأثيراتش‌ برای من‌ زيادتر بود از اين‌ ابتلايی كه‌ در قبّة‌ دريا داشتم‌. خاصيت‌ موجود زنده‌ و نشوونمای عالم‌ در ميل‌ به‌توسعه‌ و ترقّی است‌. فوق‌العاده‌ تأسف‌خيز است‌، كه‌ در تمام‌ دوره‌ سلطنت‌ قاجاريه‌، كسی به‌فكر تهيّه‌ چند كشتی معتبر در اين‌ گذرگاه‌ مهم‌ نيفتاده‌، امر اين‌ شريان‌ بزرگ‌ تجارتی را مهمل‌ گذاشتن‌ و به‌تفرّج‌ در چمن‌ سلطانيه‌ و شكار جرگه‌ اطراف‌ تهران‌ و عشرت‌ «عشرت‌آباد» پرداختن‌ شخص‌ را متعجب‌ و خشمناك‌ میكند. آيا میشود خليج‌ فارس‌ را فراموش‌ كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت‌ چقدر بايد در خواب‌ باشد كه‌ اين‌ موقع‌ مهم‌ را نبيند!

خليج‌ فارس‌ را اولين‌ عرصه‌ كشتيرانی انسان‌ بايد دانست‌. از كشفيات‌ و حفريات‌ بحرين‌ و حوالی بوشهر معلوم‌ شده‌ است‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد در خليج‌ فارس‌ مؤسسات‌ بحرپيمايی داير بوده‌ است‌. از عهدی كه‌ اولين‌ دولت‌ مقتدر در حدود خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ تا امروز هيچ‌ پادشاه‌ دورانديش‌ و ترقّیطلبی از ياد خليج‌ فارس‌ غافل‌ نبوده‌ است‌. در تاريخ‌ عالم‌، نخستين‌ اسمی كه‌ از دريا برده‌ میشود ذكر اين‌ خليج‌ است‌. قريب‌ چهارهزار سال‌ قبل‌ از ميلاد پادشاهان‌ كلده‌ در اين‌ دريا كشتی رانده‌ و حتی به‌بحر عمان‌ نيز دست‌ انداخته‌اند. تجارتی كه‌ در عهد فنيقيها و بابليها در اين‌ بحر میشده‌ بیاهميت‌ نيست‌. امتعه‌ آسيای جنوبی از اين‌ راه‌ به‌بازارهای اروپای جنوبی نقل‌ میشد. داريوش‌ كبير سطح‌ خليج‌ فارس‌ را از سفاين‌ ايران‌ مستور نمود و اسكندر در سيصدوبيست‌وپنج‌ قبل‌ از ميلاد وقتی به‌كنار «سند» رسيد «نثاركوس‌» اميرالبحر خود را امر داد كه‌ بحر عمان‌ و خليج‌ فارس‌ را گردش‌ كند. او نيز از «سند» تا شط‌العرب‌ را متهورانه‌ سياحت‌ كرد. «تراژان‌» سردار رومی بعد از غلبه‌ بر آسيای غربی بیاختيار خود را به‌خليج‌ فارس‌ رسانيده‌ و در آن‌ به‌كشتیرانی مشغول‌ شد. در عهد ساسانيان‌، ايـن‌ گذرگاه‌ مهم‌، تجارت‌ دنيای متمدن‌ را از روی سينه‌ خود عبور میداد و از اقصـای آسيا،

اجناس‌ مختلفه‌ در آن‌ وارده‌ شده‌ و در انتهای خليج‌ به‌دست‌ كاروان‌ و قوافل‌ سپرده‌ میشد.

بيدارترين‌ ملت‌ آنهايی بوده‌اند كه‌ بيشتر به‌خليج‌ فارس‌ اعتنا میكرده‌اند. تذكّر تاريخ‌ اين‌ دريا نكته‌ فوق‌ را ثابت‌ میسازد. دولت‌ ايران‌ در زمانی كه‌ تاريخش‌ روشن‌ است‌، توجّهاتش‌ به‌طرف‌ اين‌ آبها جزرومد غريبی داشته‌ است‌. مدّ آن‌ در عهد جلوس‌ پادشاهان‌ توانا، مثل‌ سلاطين‌ اول‌ و سوم‌ صفويه‌ و قهرمان‌ افشار و جزر آن‌، در ادوار ضعف‌آور شاه‌ سلطان‌حسين‌ و قاجاريه‌ است‌. توجه‌ دول‌ دريانورد اروپا به‌خليج‌ فارس‌ در عهد صفويه‌ شروع‌ شد. تجارت‌ اين‌ دريا، خاصه‌ ابريشم‌ ايران‌، رشته‌ای بود كه‌ تجار طماع‌ را به‌اين‌ دريا میكشيد. در عهد شاه‌اسمعيل‌ اول‌، پرتغاليها كه‌ ملاح‌ و سياح‌ معروفشان‌ «واسكودگاما» پيشرو دريانوردان‌ عهد بود، به‌خليج‌ فارس ‌راه‌ يافتند. در 913 «آلفونس‌ دالبوكرك‌» با سفينه‌ای چند به‌«مسقط‌» وارد شده‌ سپس‌ شهر«هرمز» را به‌دادن‌ ماليات‌ ساليانه‌ مجبور كرده‌ و بعدها آنجا را كاملاً قبضه‌ نمود و محل‌ قلاع‌ نظامی و استحكامات‌ كرد. بنا بر قول‌ مورخين‌ اروپايی در اين‌ زمان‌ «هرمز» چهل‌هزار سكنه‌ داشته‌ است‌. پرتغاليها بعد از تصرف‌ اين‌ موقع‌ مهم‌، كه‌ مركز عمليات‌ نظامی و تجارتی آنها شد، به‌تدريج‌ كه‌ تمام‌ بنادر و سواحل‌ خليج‌ ايران‌، خاصه‌ نقطه‌ای كه‌ امروز بندرعباس‌ نام‌ دارد. و پرتغاليها آن‌ را «كامبرون‌» خواندند غلبه‌ نمودند، و بيش‌ از يك‌ قرن‌ صاحب‌ اختيار خليج‌ فارس ‌شده‌ و هيچ‌ كشتی را بدون‌ دادن‌ باج‌، رخصت‌ ورود و خروج‌ نمیدادند.

قدرت‌ آنها به‌درجه‌ای رسيد كه‌ تا مسافتی در داخله‌ مملكت‌ هم‌ دخالت‌ كرده‌ و حکام را به‌انقياد خود وامی داشتند و دولت‌ صفويه‌ را به‌چيزی نمیشمردند.

شاه‌عباس‌ بعد از نظم‌ داخله‌ متوجه‌ دريای فارس‌ شد و به‌معاضدت‌ دولت‌ انگليس‌ كه‌ در اين‌ وقت‌ حاضر برای شركت‌ در جنگ‌ و طرد پرتغاليها شده‌ بود، بر سواحل‌ خليج‌ فارس‌ حمله‌ برد. در 1023 داودخان‌ حاكم‌ فارس‌ را به‌تصرّف‌ بندرعباس‌ گماشت‌ و در 1031 با انگليس‌ عهدنامة‌ مفيدی بست‌. دو ماه‌ تمام‌ حصار «هرمز» محصور بود. ايرانيها در اين‌ جنگ‌ به‌قدری رشادت‌ و لياقت‌ بروز دادند كه‌ امروز من‌ از تذكر آن‌ به‌وجد آمده‌ سختيهای اين‌ كشتی كثيف‌ و دريای منقلب‌ را فراموش‌ میكنم‌. ايرانی در هر عهدی كه‌ قائد توانايی دارد، تواناست‌ و روزی كه‌ دولتش‌ ضعيف‌ است‌، ضعيف‌ و عبارت‌ «الناس‌ علی دين‌ ملوكهم» بيش‌ از همه‌ جا در ايران‌ مصداق‌ پيدا میكند. اين‌ اسباب‌ تأسف‌ است‌ زيرا كه‌ من‌ ميل‌ دارم‌ ملتی كه‌ امروز به‌خدمت‌ آن‌ قيام‌ كرده‌ام‌، ثبات‌ خلق‌ و استقلال‌ ذات‌ و اعتماد بر نفس‌ داشته‌ باشد، تا بيشتر فرمانده‌ از فكر و شمشيرش‌ استفاده‌ كند و مملكت‌ سعادتمندتر باشد. اما چه‌ چاره‌، كه‌ سلاطين‌ سلف‌، باب‌ هر قسم‌ تعليم‌ را جز درويشی و عيّاشی و لاقيدی بر روی خلق‌ بستند، و از اعمال‌ ناشايست‌ و سستی ارادة‌ خود درس‌ بسيار وخيمی به‌مردم‌ دادند. سابقاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ در فاصلة‌ قليل‌ ميان‌ عهد شاه‌سلطان‌حسين‌ و نادر، چگونه‌ ملت‌ ايران‌ از حضيض‌ سستی به‌اوج‌ قدرت‌ و توانايی رسيد. اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ هم‌ مثل‌ اخلاق‌ ملت‌ ايران‌ بود.

شاه‌عباس‌ قريب‌ چهارصد توپ‌ از قلعة‌ هرمز گرفت‌. پرتغاليها تسليم‌ شدند و تمام‌ متصرفات‌ و مؤسسات‌ و قلاع‌ خود را به‌ايران‌ واگذاشتند، به‌استثنای صيد مرواريد در بحرين‌ و حق‌ گمرك‌ در جزيره‌ قشم‌. و شاه‌ به‌شرط‌ آنكه‌ فقط‌ تاجر باشند و در سياست‌ وارد نگردند، به‌آنها اجازه‌ اقامت‌ داد و قلاع‌ آنها را محل‌ ساخلو ايران‌ ساخت‌. حتی انگليسيها را هم‌ با آن‌ همه‌ مساعدت‌كه‌ به‌وسيله‌ بحريه‌ خود كرده‌ بودند درخليج‌ فارس‌، تصرف‌ و اختياری نداد چون‌ برافراشتن‌ بيرق‌، خاص‌ دولت‌ ايران‌ بود، شاه‌ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ انگليس‌ هم‌ فقط‌ يك‌ بيرق‌ بلند كند.

بعد از شاه‌عباس‌ تدريجاً ايران‌ خليج‌ خود را فراموش‌ نمود و اعراب‌ آن‌ سوی مرز دست‌ تطاول‌ دراز كرده‌ در آب‌ و در خشكی به‌دزدی و راهزنی مشغول‌ گشتند و عمال‌ دولت‌ را بیاختيار ساختند. نادرشاه‌ با نظر دوربين‌ خود اهميت‌ خليج‌ فارس‌ را دريافت‌ و چون‌ ملت‌ ايران‌ تاج‌ پادشاهان‌ خود را به‌او تقديم‌ كرد، بدواً به‌دريا روی آورد. تمام‌ سواحل‌ و جزاير خليج‌ فارس ‌را منقاد نمود. اين‌ پادشاه‌ اگر مجال‌ میيافت‌، بحريه‌ صحيحی ايجاد مینمود. مقدمات‌ آنرا به‌اين‌ ترتيب‌ فراهم‌ آورد كه‌ در شمال‌ و جنوب‌ كارخانه‌ كشتیسازی ايجاد كرد و از مازندران‌ به‌بنادر، چوب‌ حمل‌ مینمود و استادان‌ انگليسی را برای تعليم‌ و تربيت‌ ايرانيان‌ اجير كرد و قرب ‌سی كشتی جنگی در خليج‌ فارس‌ به‌حركت‌ آورد و پرتغاليها و هنديها و انگليسيها را مزدور سفاين ايران‌ ساخت‌ تا ايرانيان‌ عملاً دريانوردی بياموزند. اما چه‌ سود كه‌ دورة‌ اقتدار اين‌ شاه‌ طولی نكشيد. با رفتن‌ او، كشتيها نيز پراكنده‌ و تارومار گرديد و دولت‌ قاجار كه‌ بعد از دولت‌ كم‌ دوام‌ زنديه‌ تثبيت‌ يافت‌، از آن‌ بحريه‌ كه‌ شالوده‌اش‌ ريخته‌ شده‌ بود، نتوانست‌ استفاده‌ كند وحتی بقايای آن‌ را جمع‌ آورد. يكی از سياحان‌ اروپا كه‌ يك‌ قرن‌ بعد از نادر به‌بنادر آمده‌ گويد « در سواحل‌ ايران‌ استخوانبدی كشتيهای عهد نادر را ديدم‌ كه‌ چون‌ مال‌ بیصاحب‌ ريخته‌ وپاشيده‌ بود و محافظ‌ و مراقبی نداشت‌

در ضمنی كه‌ اوراق‌ تاريخ‌ خليج‌ فارس‌ را از پيش‌ نظر میگذرانم‌ بار ديگر سيمای محبوب‌ كريم‌خان‌ پيش‌ چشمم‌ مجسم‌ میشود. اين‌ سلطان‌ را من‌ دوست‌ دارم‌ و بیاندازه‌ احترام‌ میكنم‌ زيرا كه‌ بعد از شاه‌عباس‌ و نادر، و شايد بهتر از اين‌ دو پادشاه‌، راه‌ ترقی مملكت‌ را دريافته‌ بود و از اين‌ جهت‌ هم‌ّ خود را به‌توسعة‌ تجارت‌ و صنعت‌ مصروف‌ میكرد.

در اوضاع‌ خليج‌ فارس‌ مهر مخصوص‌ اخلاق‌ او پديدار است‌. زيرا كه‌ بعد از مصفا كردن‌ ايران‌ از وجود رقبای خود، بیتأمل‌ به‌خليج‌ فارس‌ روی آورد. خارجيان‌ را نوازش‌ كرد و آنها را به‌تجارت‌ تشويق‌ نمود و آزادی بخشيد، اما در تحت‌ نظر عمال‌ ايرانی، تا جز به‌تجارت‌ نپردازند.

 

 

جزيره‌ خارك‌

 

هلانديها كه‌ از هرج‌ومرج‌ قبل‌ از كريم‌خان‌ استفاده‌ كرده‌ از بصره‌ به‌جزيره‌ خارك‌ كه‌ اكنون‌ كشتی ما از نزديكی آن‌ میگذرد، آمدند و استحكاماتی ساختند. اين‌ جزيره‌ در ده‌فرسخی شمال‌ غربی بوشهر است‌. يك‌ فرسخ‌ و نيم‌ طول‌ و يك‌ فرسخ‌ عرض‌ دارد. در محصول‌ مرواريد، اين‌جزيره‌ رقيب‌ بحرين‌ است‌. ماهی و گچ‌ نيز از مال‌التجاره‌های آنجاست‌. مرواريد خارك‌ در صلابت‌ و سفيدی بر مرواريد بحرين‌ و «سرنديب‌» ترجيح‌ دارد. عدة‌ سكنة‌ آن‌ را در آن‌ عهد، دوازده‌هزار نفر نوشته‌اند. بيشتر سنّی هستند. شغلشان‌ تجارت‌ و ملاحّی و صيد مرواريد است‌ اما كريم‌خان‌، خارك‌ را از آنها گرفته‌، به‌فرانسويها بخشيد كه‌ به‌تجارت‌ مشغول‌ باشند. فرانسويها مواظبت‌ كاملی در آنجا نكردند و بعدها در عهد قاجاريه‌، انگليسيها به‌خيال‌ تصرف‌ آن‌ افتادند، زيرا كه‌ موقعيت‌ نظامی مهمی دارد. دو مرتبه‌ در موقع‌ جنگهای هرات‌ اين‌ جزيره‌ را ايستگاه‌ نظامی كردند و مأمورين‌ و اموال‌ خود را از بوشهر به‌آنجا نقل‌ نمودند، ليكن‌ بعد از «مصالحه‌پاريس‌» آنجا را تخليه‌ كردند. در مقابل‌ جزيره‌ خارك‌، جزيره‌ خاركو است‌ كه‌ زمستانها غالباً غيرمسكون‌ و تابستانها منزلگاه‌ ماهيگيران‌ است‌.

 

 

عهد قاجاريه‌

 

دوره‌ قاجاريه‌ شروع‌ شد. انگليسيها با شيوخ‌ متمرّد قراردادهايی بستند. دولت‌ ايران‌ به‌انگليسيها حق‌ داد، كه‌ در موقع‌ لزوم‌، برای مرمت‌ كردن‌ كشتيهای خود، در ساحل‌ ايران‌ قدم‌گذارند. ناپلئون‌ كه‌ از اقصای اروپا بهتر از فتحعلیشاه‌ به‌اهمّيت‌ خليج‌ فارس‌ آگاه‌ بود خواست‌ از وضع‌ جغرافيای اين‌ معبر معتبر استفاده‌ كند. پس‌ با دربار قاجاريه‌ وارد گفتگو گرديد. اماحكومت‌ ايران‌ به‌قدری نالايق‌ بود كه‌ از اين‌ فرصت‌ بینظير استفاده‌ مهمی نكرد، و درباريان‌ كه‌ از برق‌ طلای روس‌ و انگليس‌ خيره‌ بودند نتايجی را كه‌ میشد از رقابت‌ اين‌ دول‌ اروپايی نصيب‌ دولت‌ ايران‌ گردد و به‌مساعدت‌ فرانسه‌ بحريه‌ ايران‌ قوت‌ بگيرد، هيچ‌ در نظر نياوردند و كار به‌جايی كشيد كه‌ دولت‌ از اين‌ دريا در حقيقت‌ محروم‌ ماند و خارجيان‌، حتی در عهدنامه‌هايی كه‌ ميان‌ خود میبستند، لازم‌ نمیدانستند آب‌ خليج‌ فارس‌ را هم‌ تقسيم‌ كنند. زيرا كه‌ آن‌ را اصلاً مال‌ دولت‌ ايران‌ نمیخواستند بدانند كه‌ محتاج‌ به‌تقسيم‌ باشد.

دولت‌ انگليس‌ بعد از آنكه‌ در محاصرة‌ هرات‌ كاميابی را با ايران‌ ديد، قشونی در بوشهر پياده‌ كرد تا ايران‌ متوجه‌ جنوب‌ شود، و از هرات‌ كه‌ دروازة‌ هندوستانش‌ میگفتند، صرفنظر نمايد. از آن‌ وقت‌ تا كنون‌ اين‌ دولت‌ از خليج‌ فارس‌ صرفنظر نكرده‌ است‌. ادارات‌ آنها، خاصه‌ تلگرافخانه‌های بنادر، ملجاء ناراضيها و بست‌ فراريان‌ شد. به‌وسيله‌ كمپانی لينچ‌، كشتيرانیخليج‌ فارس‌ را به‌خود انحصار داد و هفت‌ خط‌ مهم‌ داير كرد. در اول‌ قرن‌ بيستم‌ از سه‌ ميليون‌ ليره‌ قيمت‌ صادرات‌ خليج‌ فارس‌، قريب‌ چهل‌ هزار تومان‌ فقط‌ سهم‌ ساير ملل‌ بود. مأمورين‌ سياسی در مسقط‌ و كويت‌ و جزاير بحرين‌ و بوشهر و بندرعباس‌ مقام‌ دارند كه‌ مواظب‌ منافع‌ انگليس‌اند. تقريباً تمام‌ تجارت‌ رود كارون‌ متعلق‌ به‌انگلستان‌ و مستعمرات‌ آن‌ است‌.

بديهی است‌ به‌واسطه‌ مخازن‌ سرشار نفتی كه‌ در ايران‌ موجود است‌ و فعلاً استخراج‌ میشود، میتوان‌ گفت‌، شركتهای ايرانی اگر در خليج‌ فارس‌ تشكيل‌ شود، هميشه‌ بار برای حمل‌خارجه‌ كه‌ عبارت‌ از مواد نفتی باشد، دارا خواهد بود و حقيقتاً مورد تأسف‌ است‌ كه‌ تا به‌حال‌ سرمايه‌ داران‌ ايرانی اين‌ نكته‌ را در نظر نگرفته‌اند. به‌همين‌ ملاحظه‌، من‌ كه‌ هميشه‌ علاقه‌ تامي ‌به‌توسعة‌ اقتصاديات‌ و تجارت‌ ايران‌ داشته‌ و دارم‌ به‌تجار ايرانی خاطرنشان‌ كرده‌ام‌ كه‌ بايد در فكر تكميل‌ مؤسسات‌ تجارتی خود بوده‌، اسباب‌ كار را مستقلاً فراهم‌ سازند.

 

 

فوت‌ فرصت‌

 

در نوشتن‌ اين‌ سطور، قصدم‌ تحرير گزارش‌ يوميه است‌ و ابداً ميل‌ ندارم‌ به‌اشخاص‌ و دودمانها تعرض‌ بكنم‌. ولی چه‌ بايد كرد كه‌ هر قدمی برمیدارم‌، علامتی از تن‌پروری و بيفكری و خرابكاريهای عمدی تخت‌نشينان‌ قاجار حكايت‌ میكند. سلطنت‌ پنجاه‌ساله‌ ناصرالدين‌ شاه‌، كه‌ قاجاريه‌ او را گل‌ سرسبد و درّة‌التّاج‌ خود میدانند، تصادف‌ كرده‌ بود، با جنبش‌ علم‌ و صنعت‌ ممالك‌ متمدنة‌ كرة‌ ارض‌ كه‌ با نهايت‌ سعی و جدّ، خود را از سلاح‌ دانش‌ و فنون‌ مختلفه‌ مسلّح‌ و مجهّز میكردند.

نوع‌ بشر در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادی شتاب‌ و دقّتی كه‌ در پيش‌رفتن‌ و ترقّی كردن‌ نشان‌ میداد، شبيه‌ بود به‌شخصی كه‌ پنجاه‌ سال‌ در خواب‌ غفلت‌ باشد و بخواهد در پنج‌ روز باقی، تلافی مافات‌ كند. در اين‌ قرن‌ میتوان‌ گفت‌ كه‌ انسان‌ به‌قدر تمام‌ دورة‌ ايجاد خود، صرف‌ قوه‌ و ابراز كوشش‌ كرده‌ است‌. ملل‌ متنوعه‌ سعی داشتند كه‌ در آخرين‌ مسابقه‌ از يكديگر باز نمانند و بيش‌ از همسايگان‌ خود به‌وسعت‌ خاك‌ و آب‌ و استقرار نظم‌ و توسعه‌ تمدن‌ و ترقّی سرزمين‌ خود بيفزايند. رفتند و رسيدند به‌جايی كه‌ نه‌تنها باعث‌ آسايش‌ خودشان‌ است‌، بلكه‌ افتخار نوع‌ بشراست‌.

در بحبوحة‌ اين‌ گيرودار، شاهنشاه‌ ايرانمدار نه‌ تنها به‌خود تكانی نداد، عالماً و عامداً با طرز ريا و سالوس‌ و خوابهای خرگوشی چنان‌ پشت‌پايی بر اين‌ مملكت‌ زد كه‌ ذرات‌ آن‌ را فقط‌ در ديار بدبختی يا سرزمين‌ عدم‌ بايد جست‌وجو نمود! من‌ منتظرم‌ كه‌ ايران‌ بحريه‌ داشته‌ باشد. غريب‌ خيالی و عجب‌ انتظاری! كسی كه‌ اوضاع‌ آنروز را در مقابل‌ خود ببيند و آگاه‌ باشد كه‌ درآن‌ نيم‌قرن‌ منحوس‌، چه‌ بلايی بر سر خليج‌ فارس آمده‌ است‌، آيا باز متوقّع‌ مشاهده‌ بحريه‌ درخليج‌ فارس‌ بايد باشد؟

بهتر آنكه‌ از اين‌ موضوع‌ نيز صرفنظر كنم‌، زيرا كه‌ خون‌ جاری میشود از چشم‌ اشخاصی كه‌ به‌تعصّب‌ ملی آشنا بوده‌ و صفحه‌ خليج‌ فارس‌ را با اين‌ نقوش‌ ننگ‌ ببينند. خدای را شكر كه‌ من‌ موفق‌ شدم‌ قشون‌ بيگانگان‌ را از بنادر خارج‌ كنم‌، و بيرق‌ شيروخورشيد را بر سواحل‌ جنوب‌ ايران‌، نصب‌ نمايم‌. خدای را شكر كه‌ همين‌ زورق‌ معيوب‌ كه‌ خود ايستاده‌ و دادم‌ تعميرش‌ كردند، زورقی است‌ كه‌ نسيم‌ دريا بيرق‌ شيروخورشيد را بر فراز آن‌ به‌اهتزاز در میآورد. در اين‌صورت‌ هيچ‌ اهميّت‌ ندارد كه‌ من‌ و همراهانم‌ دراين‌ سفينه‌ مريض‌ شويم‌ و يا در قلب‌ دريا جای كنيم‌.

 

 

خطر

شب‌ قبل‌ از عزيمت‌ از بوشهر، خبر كتبی محرمانه‌ از يكی از مبادی مهمه‌ رسيد و دبير اعظم‌ به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ شيخ‌خزعل‌ از تجهيزات‌ قشون‌، سخت‌ نگران‌ است‌ و قوای خود را در سر راهها تمركز داده‌ است‌ و میداند كه‌ برای فرماندة‌ كل‌ قوا، خط‌سيری جز بندر بوشهر به‌بندر ديلم‌ نيست‌، و مجبورم‌ به‌ذلّت‌سواری كشتی مظفّری تن‌ در دهم‌، و شيخ‌ هم‌ از ساعت‌ حركت‌ من‌ آگاه‌ است‌. آخرين‌ تدبيرش‌ اينكه‌ يك‌ كشتی بزرگ‌ جنگی روانه‌ كرده‌ و با يك‌ ضربة‌ توپ‌، كشتي ‌ضعيف‌ و كوچك‌ مرا واژگون‌ سازد، يا مرا اسير كرده‌ به‌هر جا میخواهد ببرد. قبل‌ از وصول‌ اين‌ راپرت‌ خودم‌ نيز به‌اين‌ فكر افتاده‌ بودم‌ و راپرتهای ديگری هم‌ به‌من‌ رسيده‌ بود. واقعاً برای غلبة‌ خود، خوب‌ نقشه‌ كشيده‌ بود.

مقامات‌ سياسی هم‌ اين‌ تهديد و تخويف‌ را كرده‌ بودند. اخباری هم‌ كه‌ میرسيد اين‌ خيال‌ را تأكيد میكرد. معذلك‌ عالماً و عامداً خود را در اين‌ مهلكه‌ انداخته‌ و از عزم‌ خود صرفنظر ننموده‌، صلاح‌ مملكت‌ را بر جان‌ و مال‌ خود ترجيح‌ دادم‌ و وارد اين‌ زورق‌ پوسيده‌ و دريای مخوف‌ شدم‌. خيلی مسرورم‌ كه‌ جز من‌ و رئيس‌ دايرة‌ تحريرات‌ من‌، كسی از اين‌ موضوع‌ سابقه‌ نداشت‌، والاّ بيشتر مضطرب‌ و آشفته‌ میشدند. در اين‌ كشتی جز من‌ و قريب‌ بيست‌ نفر كه‌ همراهم‌ بودند، كسی وجود نداشت‌. چون‌ كشتی مخصوص‌ سفر دريا نبود، توپ‌ و وسايل‌ دفاعيه‌ نداشت‌. واقعاً اين‌ اقدام‌ من‌ يك‌ جانبازی غيرعادی بود در راه‌ عظمت‌ مملكت‌.

شيخ‌خزعل‌ را نديده‌ بودم‌، ولی قيافه‌ او را در عكسش‌ ديده‌ و تحت‌ دقّت‌ قرار داده‌ بودم‌ و میدانستم‌ كه‌ با قيافه‌های جنگی متفاوت‌ است‌، و حدس‌ میزدم‌ كه‌ اعمال‌ قشون‌ فاتح‌ من‌ در اكناف‌ مملكت‌ و اين‌ سيلابی كه‌ فعلاً به‌اطراف‌ و نواحی او جاری كرده‌، قدرت‌ او را تهديد نموده‌ام‌. مجال‌ و قوة‌ انديشيدن‌ اينگونه‌ تدابير را ندارد.

به‌علاوه‌ متموّل‌ است‌ و دارای ثروت‌ گزاف‌، و شخص‌ توانگری كه‌ سنگ‌ ديگران‌ به‌سينه‌ زده‌ و در همان‌ حال‌ جواهر و نقدينه‌ خود را هم‌ از دسترس‌ حوادث‌ محفوظ‌ دارد، غير از كسی است‌ كه‌ با يك‌ عقيده‌ خلل‌ناپذيری در راه‌ مملكت‌ حاضر به‌جانبازی و فداكاری شده‌ است‌. با تكيه‌ به‌توجهات‌ خداوند متعال‌ و شمشير درخشان‌ خود هيچ‌ يك‌ از اين‌ اخبار و تهديدات‌ داخلی وخارجی را اهميت‌ نداده‌، وارد دريا شدم‌ و به‌سلامت‌ در بندر ديلم‌ پياده‌ گرديدم‌. آنچه‌ بر من‌ و همراهان‌ گذشت‌ اهميت‌ ندارد. از روز اول‌ خير و صلاح‌ مملكت‌ در ساية‌ زحمت‌ و فداكاری و شهامت‌ اهل‌ آن‌ حفظ‌ شده‌ است‌، و من‌ هم‌ همين‌ اصول‌ قطعی را بايد همواره‌ در نظر داشته‌، روی پای خود ايستاده‌، به‌بازوی خود تكيه‌ كنم‌. فرضاً در دريا غرق‌ میشديم‌ و مملكت‌ آن‌ فايده‌ای را كه‌ بايد، از جانبازی ما نمیبرد. ولی تاريخ‌ اسم‌ ما را به‌وظيفه‌شناسی ثبت‌ نمیكرد.

 

 

 

 

در سرزمين‌ الام‌

 

پنجشنبه‌ پنجم‌ قوس‌

مقارن‌ ظهر بندر ديلم‌ از دور نمايان‌ شد و برق‌ شعف‌ از چشم‌ اطرافيان‌ من‌ درخشيد. همه‌ دورنمای عمارات‌ را با آنكه‌ از گل‌ و خشت‌ خام‌ است‌ به‌يكديگر نشان‌ داده‌ و يكديگر را تبريك‌ میگفتند.

در يك‌ فرسخی بندر، كشتی ايستاده‌ و نتوانست‌ پيشتر برود. زورقی لازم‌ بود كه‌ ما را به‌ساحل‌ برساند. در اين‌ وقت‌ باز مقدمات‌ انقلاب‌ دريا كه‌ تازه‌ آرام‌ شده‌ بود، شروع‌ شد. امواج‌ كف‌آلود از هر طرف‌ برخاست‌ و در سطح‌ دريا گاهی پنج‌ ذرع‌ بالا و گاهی پنج‌ ذرع‌ پايين‌ میآمد. در ميان‌ اين‌ تلاطم‌ بايستی كشتی را ترك‌ گفته‌ به‌زورق‌ سوار شويم‌. كاپيتن‌ در زورق‌ جای گرفت‌ و من‌ فوراً همراهان‌ دل‌باخته‌ را به‌وسط‌ زورق‌ كشيدم‌. زورق‌ جدا شد و در تصادف‌ با هر يك‌ از امواج‌ طوری بالا و پايين‌ میرفت‌ كه‌ حقيقتاً وحشتناك‌ بود. دريا با زورق‌ بازی میكرد و از اين‌ طرف‌ به‌آن‌ طرف‌ پرتابش‌ مینمود و ما تسليم‌ رب‌النوع‌ دريا شده‌ و دل‌ بر غرق‌ نهاديم‌. در اينجا قعر دريا از ده‌ الی بيست ذرع‌ عمق‌ داشت‌. امواج‌ ساحلی هم‌ كه‌ به‌شدّت‌ معروف‌ است‌، بيشتر اسباب‌ نگرانی بود. به‌هر حال‌ اين‌ يك‌ فرسخ‌ هم‌ طّی شد. در بين‌ راه‌ صحبت‌ میكردم‌ و میخنديدم‌ تا حواس سايرين‌ را جلب‌ نموده‌، نگذارم‌ به‌اطراف‌ خود متوجه‌ باشند. در نزديكی بندر، زورق‌ هم‌ ايستاد. چند نفر حاضر شدند كه‌ ما را به‌دوش‌ كشيده‌ به‌خشكی برسانند. اين‌ هم‌ خالی از زحمت‌ نبود و عاقبت‌ مركوبهای مختلف‌ را ترك‌ كرده‌ به‌خشكی رسيده‌ قلباً خدا را شكرگزار شديم‌ و زورق‌ را امر دادم‌ ببرند و بقيه‌ همراهان‌ را بياورند.

 

 

نشان‌ دولت‌

 

در ساحل‌ چيز مضحكی كه‌ ديدم‌ اين‌ بود كه‌ كاپيتن‌ به‌خاك‌ افتاده‌ شكر خداوند را به‌جای آورد. چون‌ به‌او نزديك‌ شدم‌، برخاست‌ نشان‌ درجه‌ اول‌ خارجه‌ را از من‌ تقاضا كرد. سبب‌ پرسيدم‌. معلوم‌ شد همان‌ وقت‌ كه‌ ما سوار شديم‌، كشتی از دوجانب‌ سوراخ‌ بوده‌، و او رخنه‌ها را مسدود ساخته‌ و در تمام‌ راه‌ بيم‌ داشته‌ است‌ كه‌ رخنه‌ باز شده‌، آب‌ وارد گردد و كشتی به‌قعر دريا فرو رود. مخصوصاً در حوالی نصف‌شب‌ كه‌ باد و طوفان‌ شروع‌ شد، میگفت‌ دومرتبه‌ نزديك‌ آمدم‌ كه‌ مطلب‌ را بگويم‌ اما چون‌ مشغول‌ تحرير بوديد، جرئت‌ تكلم‌ نكردم‌. يك‌ساعت‌ بعد از نصف‌شب‌، صدای شكستن‌ يكی از چرخهای كشتی به‌گوش‌ رسيد. يقين‌ كردم‌ كار تمام‌ است‌ و همه‌ طعمة‌ ماهی شده‌ايم‌. فوراً زورق‌ كوچك‌ را از كشتی جدا نمودم‌.

به‌خاطرم‌ آمد كه‌ درست‌ همان‌ اوقات‌ صدايی شنيده‌ بودم‌، ولی گمان‌ كردم‌ در خارج‌ است‌ و به‌كشتی ربطی ندارد. باری كاپيتن‌ نشان‌ میخواست‌ برای اينكه‌ توانسته‌ است‌ ما را با اين‌ كشتیخراب‌ به‌ساحل‌ برساند. اما من‌ از دادن‌ مدال‌ خودداری كردم‌ و او را به‌بذل‌ انعام‌ اميدوار و دلگرم‌ نمودم‌ و احترام‌ نشان‌ را محفوظ‌ داشتم‌. اگر چه‌ متأسفانه‌ دربار قاجار احترام‌ و عظمتی برای نشان‌ و علامت‌ دولتی باقی نگذارده‌ است‌. يكی از فرانسويان‌ موسوم‌ به‌ويكتور برار، در اوايل‌ مشروطيت‌ كتابی راجع‌ به‌انقلاب‌ ايران‌ نگاشته‌ و در صفحه‌ 119 مینويسد:

«عشاير، با پادشاهان‌ قجر قراردادهای فردی و جمعی دارند. سلطان‌ نيز در اتلاف‌ وجه‌ و اعطای نشان‌ حاتمی میكند

غالباً اشخاص‌ نالايق‌ و خائن‌ به‌وطن‌ را میبينيد كه‌ از جانب‌ دربار دارای نشان‌ شده‌اند. واقعاً كار نشان‌ به‌جايی رسيده‌ است‌ كه‌ صاحبان‌ فضيلت‌ و تقوی و خدمتگزاران‌ فداكار، نشان‌ خود را در بینشانی تشخيص‌ میدهند. كاپيتن‌ تقصيری نداشت‌. شايد در دوران‌ قاجاريه‌ او اولين‌ مأموری بود كه‌ به‌پاداش‌ خدمت‌ معين‌ و محسوسی تقاضای نشان‌ میكرد. در ضمن‌ استنكاف‌ از دادن‌ نشان‌، دلم‌ به‌حال‌ كاپيتن‌ سوخت‌ و در سيمای او علائم‌ تعجب‌ ظاهر بود، كه‌ چگونه‌ در ازای خدمتی كه‌ جان‌ ما را محروس‌ داشته‌، از اعطای يك‌ نشان‌ خودداری میكنم‌ در صورتيكه‌ سينة‌ هر خائن‌ مذبذب‌ نالايقی به‌آن‌ مزين‌ است‌.

اين‌ نشان‌ رسمی دولت‌ و علامت‌ قابل‌ احترام‌، حتی در سينة‌ بيطارهای خارجی ديده‌ شده‌ و در داخله‌ نيز اشخاصی به‌اخذ آن‌ نايل‌ شده‌اند كه‌ سينه‌شان‌ مستحق‌ گلوله‌ است‌. بعضی از خائنين‌ مملكت‌ كه‌ از ورود به‌قهوه‌خانه‌های اروپا ممنوع‌ اند به‌نشانهای درجه‌ اول‌ مملكت‌ مفتحر و كمتر مأموری میبينم‌ كه‌ عرض‌ و طول‌ سينه‌اش‌ به‌نشانهای خرد و بزرگ‌ و حمايلهای رنگارنگ‌ آراسته‌ نباشد. و عجيب‌ اين‌ است‌ كه‌ مأمورين‌ صديق‌ و خدمتگزار، آنهايی هستند كه‌ سينه‌ ايشان‌ از نشان‌ عاری است‌. روح‌ پاك‌ ايرانی را بايد ستايش‌ گفت‌ كه‌ اين‌ قبيل‌ مأمورين‌، با مذلّت‌ و خفتی كه‌ از طرف‌ دربار متحمل‌ شده‌اند، باز رويّة‌ امانت‌ و صداقت‌ را ترك‌ نگفته‌ و صميمانه‌ به‌انجام‌ خدمات‌ مرجوعه‌ مشغول‌اند.

تا كسی وارد در عمل‌ نباشد، نمیتواند به‌حقايق‌ آشنا شده‌، طرز اعمال‌ اين‌ دربار را تشخيص‌ بدهد. آيا تعجب‌آور نيست‌ كه‌ نشان‌ دولت‌ كه‌ به‌پاداش‌ خدمات‌ برجسته‌ و درجه‌ اول‌ بايد اعطا شود و موجب‌ افتخار مأمورين‌ باشد، در نظر مردمان‌ صديق‌ و آگاه‌ تا اين‌ درجه‌ پست‌ جلوه‌ كند كه‌ نشان‌ خود را در بینشانی بدانند؟ اشخاصی كه‌ از قبول‌ نشان‌ دولتی احتراز كرده‌اند، در ميان‌ مأمورين‌ دولت‌ بسيارند.

 

 

نتهای سفير انگليس‌

 

در بندر «ديلم‌» تلگرافی از تهران‌ رسيد كه‌ هيأت‌ وزرا تقاضای مخابرة‌ حضوری دارند. به‌دبيراعظم‌ و وزير پست‌وتلگراف‌ امر دادم‌ با من‌ به‌تلگرافخانه‌ بيايند. معلوم‌ شد در تعقيب‌ سختگيريهايی كه‌ انگليسيها برای عدم‌ عزيمت‌ من‌ به‌خوزستان‌ كرده‌ بودند، در اين‌ موقع‌ كه‌ ديدند جداً وارد ميدان‌ جنگ‌ میشوم‌، عصبانی گشته‌ و دو فقره‌ يادداشت‌ شديداللحن‌، يكي ‌صبح‌ و يكی عصر امروز به‌وزارت‌ خارجه‌ فرستاده‌اند، و به‌شتاب‌ تمام‌ مطالبه‌ جواب‌ میكنند. صورت‌ تلگراف‌ وزارت‌ امور خارجه‌ متضمن‌ نتها از اين‌ قرار است‌:

حضور حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌:

دو مراسله‌ فوری امروز ظهر چهارم‌ قوس‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ كه‌ عيناً به‌عرض‌میرسد.

 

مراسلة‌ اول‌

آقای وزير

«پس‌ از ملاقات‌ امروز صبح‌ با آن‌ جناب‌ مستطاب‌، دستورالعملی از وزير امور خارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رسيده‌ كه‌ مراسله‌ای به‌مفاد ذيل‌ به‌عنوان‌ جناب‌ مستطاب‌عالی ارسال‌ دارم‌. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ پيشنهاد دوستانه‌ نموده‌ بودند كه‌ مساعی جميله‌ خود را برای ايجاد مصالحه‌ دوستانه‌ با شيخ‌خزعل‌ (شيخ‌ محمّره‌) به‌كار برند، و حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا وعده‌ داده‌ بودند كه‌ هرگاه‌، شيخ‌، اظهار اطاعت‌ و انقياد نمايد، معظم‌له‌ بر عليه‌ مشاراليه‌ استعمال‌ قوای مسلحه‌ نخواهند نمود. دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ افسوس‌ دارند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌وعده‌ مزبور وفا نكرده‌ و نصيحت‌ دوستانه‌ دولت‌ دوستدار و وساطت‌ مشاراليه‌ را رد نموده‌اند. و پيشنهاد ايشان‌ را مورد توجه‌ قرار نداده‌اند، بنابراين‌، دولت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، حال‌ ناگزيرند كه‌ پيشنهاد خود را مسترد و اظهار نمايند كه‌ ديگر نمیتوانند به‌«شيخ‌ محمّره‌» و به‌«بختياريها» فشاری را كه‌ برای اسكات‌ آنها میآورند، ادامه‌ دهند. هرگاه‌ عمليات‌ فعلی كارگزاران‌ ايران‌ موجب‌ ورود صدمه‌ و خسارات‌ جانی و مالی به‌اتباع‌ انگليس‌ گردد، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ دولت‌ عليه‌ را مستقيماً مسؤول‌ آن‌ دانسته‌، و عهده‌دار پرداخت‌ غرامت‌ كامل‌ صدمات‌ و خسارات‌ مزبور میشمارند. در همين‌ حال‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ برای خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ میكنند، كه‌ به‌هر نحو و طريقیكه‌ صلاح‌ و مقتضی بداند از طرف‌ خود اقداماتی برای حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعايای انگليس‌ به‌عمل‌ آورند. بر حسب‌ دستورالعمل‌ مستقيم‌ مستر چمبرلن‌ محترماً خواهش‌ دارم‌، محبت‌ فرموده‌ اين‌ مراسله‌ را بدون‌ تأخير به حضرت اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا ابلاغ‌ داريد

 

مراسله‌ دوم‌

آقای وزير

«نظر به‌مراسله‌ سابقة‌ خود مورخه‌ امروز بر حسب‌ دستورالعمل‌ وزير امورخارجه‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ محترماً مراسله‌ رسمی ذيل‌ را به‌عنوان‌ آن‌ جناب‌ مستطاب‌ ارسال‌ میدارم‌. بايد خاطر آن‌ جناب‌ مستطاب‌ را مستحضر سازم‌ كه‌ در ماه‌ نوامبر 1914دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ اطمينانات‌ رسمی به‌جناب‌ اجل‌ شيخ‌ محمّره‌ داده‌اند، كه‌ در صورت‌ وقوع‌ تجاوزی از طرف‌ دولت‌ عليه‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار معزیاليه‌ نسبت‌ به‌حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ او، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و علاقجات‌ ايشان‌ در ايران‌ متعهّد خواهند بود، برای تحصيل‌ راه‌ حلی كه‌ نسبت‌ به‌خود ايشان‌ و دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رضايت‌بخش‌ باشد به‌ايشان‌ مساعدت‌ لازمه‌ بنمايند. به‌همين‌ نحو دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ جميع‌ قوای معزیاليه‌ را از هرگونه‌ تعرضات‌ و حملات‌ دولت‌ خارجی يا تجاوزات‌ چنين‌ دولتی نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار مزبور و حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ مشاراليه‌، يا نسبت‌ به‌اموال‌ و عمارات‌ ايشان‌ در ايران‌، حفظ‌ و حراست‌ خواهند نمود. اطمينانات‌ فوق‌ به‌شيخ‌ محمره‌ و جانشين‌ مشاراليه‌، كه‌ از اعقاب‌ ذكور او باشند، داده‌ شده‌، و تا وقتی كه‌ شيخ‌ و اعقاب‌ ذكور او، از مراعات‌ تعهدات‌ خود نسبت‌ به‌دولت‌ عليه‌ تصور ظن‌ نمايند، معتبر و دارای اثر است‌، ولی مشروط‌ بر اين‌ كه‌ انتخاب‌ جانشين‌ شيخ‌ از اعقاب‌ ذكور مشاراليه‌، منوط‌ باشد به‌مشاوره‌ محرمانه‌ با دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه انگلستان‌، و جلب‌ رضايت‌ ايشان‌ تا وقتی كه‌ معزیاليه‌ و اعقاب‌ ذكور مزبور رويّه‌ اطاعت‌ نسبت‌ به‌آراء و نصايح‌ دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ را ادامه‌ دهند، و رويه‌ای كه‌ نسبت‌ به‌دولت‌ مشاراليه‌ رضايت‌بخش‌ باشد داشته‌ باشند، در مقابل‌ دولت‌ عليه‌، دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، جميع‌ مساعی خود را به‌كار خواهند برد كه‌ «شيخ‌ محمره‌» را در وضعيت‌ فعلی و استقلال‌ محلی نگاهدارند. مستر چمبرلن‌، از سرپرسی لرن‌ خواهش‌ نموده‌اند كه‌ مقرر دارند قونسول‌ ژنرال‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ بوشهر يا قونسول‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقيم‌ شيراز، در صورتی كه‌ حضرت‌ اشرف‌ در نقاط‌ مزبوره‌ باشند مكاتبه‌ رسمی به‌مفاد فوق‌ تسليم‌ حضرت‌ اشرف ‌آقای رئيس‌الوزرا نمايند. انتهی.

جواب‌ مراسلة‌ هفته‌ قبل‌، كه‌ متن‌ تلگراف‌ وزير مختار را به‌حضرت اشرف‌ به‌شيراز درج‌ نموده‌ بودند، تلگرافا به‌عرض‌ رسانده‌ چون‌ تعليماتی برای صدور جواب‌ نرسيد بلاجواب‌ مانده‌ حاليه‌، نسبت‌ به‌مراسله‌ سابق‌ و اين‌ دو مراسله‌ هر قسم‌ مقرر فرمايند جواب‌ داده‌ شود

 

مشارالملك‌

شب‌ پنجشنبه‌ 5 قوس‌ - نمره‌ 3791

رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

 

هيأت‌ وزرا كه‌ استيصالشان‌ از عبارت‌ تلگراف‌ حضوری واضح‌ بود، كسب‌ تكليف‌ كردند. بعد از ملاحظه‌ تلگراف‌، چون‌ هيچ‌ پيشامدی و موضوع‌ مهمی در فكر من‌ نمیتواند ايجاد تزلزل‌كند، بدون‌ ترديد هيأت‌ وزرا را مورد مؤاخذه‌ قرار دادم‌ كه‌ چرا اصلاً نتها را گرفته‌اند. اينك‌ عين‌ تلگراف‌ كه‌ در اين‌ مورد به‌هيأت‌ وزرا مخابره‌ نمودم‌:

 

تهران‌

 

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

«گرچه‌ جواب‌ مراسله‌ای را كه‌ تهيه‌ كرده‌ايد هنوز من‌ نديده‌ام‌ و از مفاد آن‌ مسبوق‌ نيستم‌ كه‌ نظريات‌ خود را در نفی و اثبات‌ آن‌ اظهار دارم‌، با اطلاعی كه‌ از مدلول‌ مراسله‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، همينقدر تذكر میدهم‌ كه‌ من‌ اين‌ قبيل‌ مراسلات‌ و مكاتب‌ را نمیتوانم‌ دركابينه‌ خود ضبط‌ و ثبت‌ نمايم‌. جنابعالی اگر مفاد مراسله‌ را بخواهيد در تحت‌ شور و مشاوره‌ قرار دهيد، مختاريد، زيرا كه‌ معتقدات‌ من‌ همين‌ است‌ كه‌ اظهار كردم‌. فعلاً كه‌ جمعه‌ غرة‌ ماه است‌ مشغول‌ حركت‌ به‌فرونت‌ هستم‌

رئيس‌الوزراء و فرمانده‌ كل‌ قوا

نمره‌ 6930

چنانكه‌ ملاحظه‌ میشود و تصريح‌ كردم‌ كه‌ كابينه‌ من‌ معتاد به‌گرفتن‌ اين‌ قبيل‌ نوشته‌ها نيست‌، امر دادم‌ با كمال‌ شدت‌ نتها را مسترد داشته‌، بگويند هر كس‌ هر عقيده‌ای دارد، اعمال‌ كند. من‌ نظرية‌ خود را انجام‌ خواهم‌ داد.

 

 

روابط‌ با انگليس‌

 

انگليسيها از ديرزمانی خود را موظف‌ به‌دخالت‌ در امور تجارتی و سياسی ايران‌ میدانستند. واقع‌ بودن‌ اين‌ سرزمين‌ در جوار و معبر هندوستان‌ برای ساكنين‌ اين‌ خاك‌، جرمی عظيم‌ شمرده‌ شده‌، و برای فاتحين‌ درياها، يك‌ حق‌ دخالتی در اوضاع‌ آن‌. به‌اينواسطه‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ است‌ كه‌ اعمال‌ انگلستان‌ نسبت‌ به‌ايران‌، درحكم‌ تصرف‌ بطئی بوده‌ كه‌ در نظر دول‌ ديگر سياست‌ محافظه‌ هندوستان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌.

هند غنیترين‌ و زيباترين‌ مستعمرات‌ انگليس‌ است‌. قريب‌ 25 مرتبه‌ از جزاير انگلستان‌ بزرگتر و دارای 300 ميليون‌ جمعيت‌ است‌. هندوستان‌ بنيان‌ عظمت‌ انگلستان‌ و محور و محرك‌ اطوار سياست‌ خارجی آن‌ دولت‌ به‌شمار میآيد زيرا كه‌ منبع‌ تجارت‌ است‌ و معروف‌ است‌ كه‌ «سياست‌ انگليس‌ يعنی تجارت‌ انگليس‌». خيلی اسباب‌ تأسف‌ بايد باشد كه‌ در اين‌ مورد، مجاورت‌ اغنيا باعث‌ آزار همسايگان‌ شده‌ است‌. هر قسمتی از ايران‌ كه‌ به‌آن‌ همسايه‌ غنی، يعنی هند نزديكتر باشد، بيشتر موجب‌ اضطراب‌ بريتانيا و جالب‌ توجه‌ اوست‌. خليج‌ فارس‌ را دروازه‌ هندوستان‌ میدانند و به‌اين‌ لحاظ‌ در دوره‌ قاجاريه‌ از جبن‌ و جهل‌ دربار ايران‌ استفاده‌ كرده‌ و چنگال‌ تجارتی خود را در اطراف‌ آن‌ فرو بردند. اين‌ غلبه‌ نه‌ به‌جنگ‌ بوده‌ است‌، چنانكه‌ يكی از بزرگان‌ انگليس‌ عقيده‌ داشته‌ كه‌ «تجارت‌ از پی بيرق‌ بايد برود»، بلكه‌ به‌وسائل‌ ديگر، يعنی كشيدن‌ راه‌ و ساختن‌ منزلگاههای تجارتی ميسر شده‌ است‌. به‌اين‌ جهت‌ ثابت‌ كرده‌اند كه‌ «تجارت‌ از پی راه‌ میرود». راهی كه‌ كمپانی لينچ‌ احداث‌ كرده‌ نمونه‌ اعمال‌ اين‌ نظراست‌.

ناگفته‌ نماند كه‌ ملت‌ منصف‌ ايران‌ هم‌ هميشه‌ مايل‌ بوده‌ است‌ كه‌ با اين‌ دريانوردان‌ لايق‌ و فعال‌ به‌مسالمت‌ پيش‌ بيايد. در تمام‌ تجاوزاتی كه‌ میشده‌ حتیالامكان‌ با صبر و متأنت‌ رفتار میكرده‌ است‌. ولی بعضی از سياسيون‌ انگليس‌ (كه‌ از حق‌ نبايد گذشت‌ در ميان‌ رجال‌ انگليس‌ مخالف‌ هم‌ بسيار داشتند و نظرياتشان‌ نظريه‌ ملت‌ بريتانيای كبير عموماً شمرده‌ نمیشود) از ضعف‌ و بیارادگی قاجاريه‌ خيلی سوءاستفاده‌ كرده‌ و دولت‌ را در بحبوحة‌ گرفتاريهای اقتصادی و سياسی، وادار به‌تفويض‌ امتيازات‌ مهمه‌، از قبيل‌ امتياز منسوخه‌ راه‌ آهن‌ سرتاسری ايران‌ در1289، و امتياز تأسيس‌ بانك‌ در 1307، و امتياز تنباكو و توتون‌ در 1308، و تصويب‌ انتقال‌ و امتياز نفت‌ در 1319 و غيره‌ مجبور كردند. نزديك‌بينی و طمعكاری دربار قاجاريه‌ به‌اين‌ درجه‌ بود كه‌ مثلاً در مقابل‌ 15000 ليره‌ منبع‌ هنگفتی مثل‌ توتون‌ و تنباكو را از دست‌ داد. اگر تودة‌ ملت‌ ايران‌ احساسات‌ نمیكردند، خسارات‌ ايران‌ فوق‌العاده‌ بود. اين‌ سياستها را بعضی از سياسيون‌ بیاطلاع‌ انگليس‌ طرح‌ میريختند و به‌زودی پشيمان‌ میشدند، زيرا كه‌ نتايج‌ امر و نصايح‌ عقلای خودشان‌ بر آنها ثابت‌ میكرد كه‌ از اين‌ رويه‌ هيچ‌ سودی نمیبرند و روزبه‌روز موقعيت‌ محبوبانه‌ای را كه‌ در دل‌ اهل‌ ايران‌ داشته‌، و در هنگام‌ استقرار مشروطيت‌ مستقر شده‌ بود، از دست‌ میدهند و نظر اساسی آنها كه‌ فقط‌ حفظ‌ هندوستان‌ است‌ دچار بطلان‌ و تزلزل‌ میگردد. البته‌ ايران‌ قوی و آباد در مجاورت‌ هند، بهتر است‌ از ايران‌ ضعيف و خراب‌. اما اين‌ نكته‌ را بسياری از سياسيون‌ انگليس‌ درك‌ نمیكنند يا شهرت‌ پلتيكی خود را در مخالفت‌ به‌آن‌ تشخيص‌ داده‌اند.

من‌ از بدو زمامداری خود از وقتی كه‌ در كارها تسلطی يافته‌ام‌، هميشه‌ ميل‌ داشته‌ام‌ دول‌ اروپا با ايران‌ مهربان‌ و متحد باشند. مخصوصاً روس‌ و انگليس‌ كه‌ سابقة‌ آشنايی دارند و در همسايگي ما علاقه‌مند و صاحب‌ قدرت‌ هستند. اما قوياً خودداری كرده‌ام‌ كه‌ ذره‌ای از نفوذ آنها را در امور حكومتی خود دخالت‌ داده‌ و ايران‌ را در هيچ‌ موردی بازيچه‌ جريان‌ يكی از سياستهای متخالف‌ كنم‌. ايران‌ را دارای يك‌ پلتيك‌ مستقل‌ و آزادی كرده‌ و هميشه‌ هم‌ّ خود را مصروف‌ نموده‌ام‌، كه‌ در آن‌ طريق‌ سير كنم‌. در قضيه‌ خوزستان‌ باز يك‌ سياست‌ غلط‌، يا تعقيب‌ رويه‌ ناهنجار سياسيون‌ سابق‌، نمايندگان‌ انگليس‌ را واداشت‌ كه‌ از نزاكت‌ خارج‌ شده‌ و در قضيه‌ دخالت‌ كنند. زيرا كه‌ مايل‌ نبودند ايران‌ در اطراف‌ خليج‌ فارس‌، خاصه‌ در پهلوی معادن‌ نفت‌، سوق‌ قشون‌ كند. میخواستند مثل‌ سابقين‌ خود اين‌ عبارت‌ كودكانه‌ را تكرار كنند كه‌ «خليج‌فارس‌ يك‌ درياچه‌ انگليس‌ است‌» اما من‌ مثل‌ هميشه‌ جداً مقاومت‌ نمودم‌ و يادداشت‌ آنها را رد كردم‌، و از عزم‌ خود باز نگشتم‌. زيرا كه‌ ابداً نمیتوانم‌ تصور كنم‌ كه‌ يك‌ دولت‌ خارجی، حق‌ ورود در اين‌ قبيل‌ مسائل‌ ما را داشته‌ باشد. اين‌ بود كه‌ به‌وزرا امر دادم‌ نتها را پس‌ بفرستند، و ابداً از رويه‌ سابق‌ من‌ تجاوز نكرده‌ به‌اخلاق‌ و روش‌ كابينه‌های اسبق‌ تأسی ننمايند.

اين‌ جواب‌ را كافی و مقنع‌ دانستم‌ و به‌دستجات‌ قشونی از هر طرف‌، امر تلگرافی كردم‌ كه‌ مطابق‌ نقشه‌ای كه‌ ترتيب‌ داده‌ام‌ پيش‌ بروند.

با اينكه‌ خستگی دريا و نخوابيدن‌ شب‌ پيش‌ و طی مسافت‌ بعيده‌ تا درجه‌ای مرا كسل‌ كرده‌ بود، آسايش‌ در بندر را جايز نديده‌، مأمورين‌ مخصوص‌ فرستادم‌ كه‌ از اردگاه‌ به‌قدر كفايت‌ اسب‌ بياورند. خيلی ميل‌ دارم‌ فردا، اسبها زود رسيده‌ و من‌ بتوانم‌ قبل‌ از عصر، چهار فرسخ‌ مسافت‌ ميان‌ ديلم‌ و زيدون‌ را قطع‌ كرده‌، موقع‌ برای بازديد اين‌ قسمت‌ از اردو و دادن‌ دستورهای لازم‌، داشته‌ باشم‌. رئيس‌ تلگرافخانة‌ بندر ديلم‌ با اينكه‌ لباس‌ و وضعش‌ ساده‌ و دهاتی بود، در مخابره‌ تلگراف‌ و اخذ خبر مهارتی غير مترقب‌ نشان‌ داد و خوشوقتی مرا فراهم‌ آورد. زيرا كه‌ برای آن‌ مذاكره‌ مهم‌، اگر اتفاقاً شخص‌ بیلياقت‌ و كودنی واسطه‌ میبود، اسباب‌ تأسف‌ و شايد موجب‌ سوءتفاهم‌ میگشت‌. اما در اين‌ تلگرافچی، من‌ ذكاوت‌ ذاتی ديدم‌ و بار ديگر بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ ايرانی طبعاً هوشيار و فعال‌ است‌، و اگر سرپرست‌ دلسوز و فداكار داشته‌ باشد كه‌ از او نگاهداری نمايد، خدمات‌ سزاوار تمجيد به‌ظهور خواهد رسانيد. به‌رئيس‌ كابينه‌ گفتم‌ وجهی به‌او انعام‌ بدهد.

 

 

 

تسليم‌ خزعل‌

 

در اين‌ ضمن‌ تلگرافی از طريق‌ بوشهر از خزعل‌ رسيد به‌شرح‌ ذيل‌:

 

مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

«تأخير اسف‌انگيز كه‌ در رسيدن‌ تلگراف‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌فدوی روی داده‌، مانع‌ شد از اينكه‌ زودتر در جواب‌ مبادرت‌ شود، و باعث‌ انفعال‌ و شرمندگی فدوی گرديد. تلگراف‌ سابق‌ فدوی نه‌ فقط‌ انقياد و اطاعت‌ فدوی را به‌دولت‌ عليه‌ ايران‌، كه‌ هميشه‌ مطيع‌ اوامر مطاعة‌ آن‌ دولت‌ بوده‌ و هستم‌، ظاهر میساخت‌ بلكه‌ اطاعت‌ صميمانه‌ و قلبيه‌ فدوی را در آتيه‌ ضمانت‌ مینمود. به‌قدری سوءتفاهم‌ به‌واسطه‌ عدم‌ مراوده‌ شخصی فيمابين‌ حضرت‌ اشرف‌ و فدوی به‌وقوع‌ پيوسته‌ كه‌ فدوی شرفيابی حضور حضرت‌ اشرف‌ را فوق‌ تصور برای رفع‌ اشتباهات‌ و سوءتفاهم‌ كه‌ درخاطر مبارك‌ جای گرفته‌، ضرور میدانم‌. فدوی مطمئن‌ از انجام‌ اين‌ مقصود هستم‌. همان‌ ملاقاتی كه‌ مشتاقانه‌ مترصد بوده‌ام‌، باكمال‌ شعف‌ استقبال‌ میكنم‌، تا دفعه‌ ديگر حضرت‌ اشرف‌ را از اطاعت‌ و انقياد و دولتخواهی و جان‌نثاری خود مطمئن‌ و خود را در لياقت‌ و اطمينان‌ و دوستی و مساعدت‌ حضرت‌ اشرف‌ ثابت‌ نمايم‌

فدوی خزعل‌

 

جوابی به‌اين‌ مضمون‌ به‌او مخابره‌ نمودم‌:

 

آقای سردار اقدس‌

«خود شما بهتر از همه‌ كس‌ مسبوقيد كه‌ من‌ در ضمن‌ تمام‌ اقدامات‌ و عمليات‌ خود، جز استحكام‌ اركان‌ مملكت‌ قصدی نداشته‌ و هميشه‌ مايل‌ بوده‌ام‌ كه‌ كاركنان‌ امور، ازقبيل‌ شما، پيوسته‌ متوجه‌ مركزيت‌ مملكت‌ باشند. هرگز مايل‌ نيستم‌ امثال‌ شما را كه‌ میتوانيد مصدر خدمت‌ عمده‌ به‌مملكت‌ باشيد، محو و نابود نمايم‌. در جواب‌ تلگراف‌ اوليه‌ هم‌ كه‌ تسليم‌ قطعی را تذكر داده‌ بودم‌، نظرم‌ همان‌ حفظ‌ اصول‌ تمركز، يعنی اصول‌ اوليه‌ بود. حالا كه‌ ندامت‌ را پيشرو مقصود قرار داده‌ و از روی عمق‌ خاطر به‌تمام‌ احكام‌ و مطالب‌ سابقة‌ من‌ متوجه‌ شده‌ايد، من‌ هم‌ ملاقات‌ شما را استقبال‌ میكنم‌ و حالا كه‌ به‌«ديلم‌» آمده‌ و به‌شما هم‌ نزديك‌ شده‌ام‌، با كمال‌ اطمينان‌ خاطر میتوانيد به‌«هنديجان‌» آمده‌، اين‌جانب‌ را ملاقات‌ و به‌توجهّات‌ دولت‌ و سرپرستی من‌ اميدوار باشيد

رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

جمعه‌ ششم‌ قوس‌

ساعت‌ چهار بعدازظهر به‌ناحيه‌ «زيدون‌» كه‌ قسمت‌ اول‌ اردوگاه‌ در آنجاست‌، وارد شديم‌. در نيم‌فرسخی رودخانه‌ باز اراضی رو به‌ انخفاض‌ مینهادند، به‌قسمی كه‌ رودخانه‌ درست‌ در يك‌ ارتفاع‌ هشتاد الی صدمتری از سطح‌ دريا جاری است‌.

 

در زيدون‌

 

من‌ كه‌ معتاد به‌اعمال‌ سربازی هستم‌ و عمر خود را در ميدانهای جنگ‌ و مؤانست‌ با توپ‌ و تفنگ‌ صرف‌ كرده‌ام‌، اشتغال‌ به‌مهام‌ مملكت‌ در اين‌ چند سال‌ مرا از توقف‌ در اردوگاهها بازداشته‌ است‌. از ديدن‌ لشكرگاه‌ چنان‌ سروری به‌من‌ دست‌ داد كه‌ گويی بعد از سالها غربت‌ به‌وطن‌ رسيده‌ام‌، يا دوستان‌ عزيز را پس‌ از سفری دورودراز ملاقات‌ كرده‌ام‌.

از ملاحظة‌ چادرهای اردو كه‌ در كنار رودخانه‌ زده‌اند، لذتی فوق‌العاده‌ میبرم‌، زيرا كه‌ بهترين‌ موقع‌ زندگانی را كه‌ عبارت‌ باشد از ايام‌ توقف‌ در ميان‌ سپاه‌ به‌خاطرم‌ میآورد. فوراً به‌سرتيپ‌ فضل‌الله‌خان‌، رئيس‌ اردو كه‌ تا يك‌ فرسخ‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود، امر دادم‌ قشون‌ مهيای سان‌ شود. مقارن‌ اين‌ حال‌ ايروپلانی كه‌ مأمور اكتشافات‌ بود رسيد، و موضوع‌ تحقيقات‌ خود را در لفافه‌ پيچيده‌ از بالا به‌زير افكند. بسته‌ را گشودم‌ و از طرز اعمال‌ و نظريات‌ و مراكز قوای دشمن‌ مطلع‌ شدم‌. صاحبمنصب‌ مأمور اين‌ اكتشافات‌، نايب‌ ارفع‌الملك‌ است‌ كه‌ از جوانان‌ تحصيل‌ كرده‌ در اروپاست‌ و اخيراً امر به‌ورود او در قشون‌ داده‌ بودم‌ در انجام‌ وظيفه‌ خود، هوشی قابل‌ تمجيد ابراز داشته‌ و با طرز رضايت‌بخشی از نقاط‌ مختلفه‌ تحقيق‌ كرده‌ است‌. پيشنهاد اركان‌ حرب‌ را داير به‌ترفيع‌ رتبه‌ او، در همين‌ محل‌ تصويب‌ و ابلاغ‌ كردم‌. معلوم‌ میشود ابلاغيه‌ای كه‌ در بوشهر امر به‌تحرير و طبع‌ داده‌ بودم‌، توسط‌ همين‌ صاحبمنصب‌ و همين‌ ايروپلان‌ در صفحه‌ خوزستان‌ پراكنده‌ شده‌ و اسباب‌ وحشت‌ فوق‌العاده‌ قوای خصم‌ گرديده‌ است‌، ملتفت‌ شده‌اند كه‌ كارهای من‌ با اعمال‌ صدوپنجاه‌ ساله‌ اخير زمامداران‌ ايران‌ قابل‌ مقايسه‌ نيست‌، و التجای به‌خارجه‌ به‌اندازة‌ خردلی برای آنها مفيد نبوده‌، جز اطاعت‌ به‌مركزيت‌ مملكت‌ و انقياد نسبت‌ به‌اوامر دولت‌ و فرمان‌ من‌ چاره‌ ندارند. انتشار اين‌ ابلاغيه‌ طوری آنها را پريشان‌ كرده‌ كه‌ خزعل‌ و بستگانش‌ به‌جای تصميمی كه‌ دو شب‌ قبل‌ برای غرق‌ كشتی من‌ داشتند فوراً به‌نقل‌ و تحويل‌ نقدينه‌ و جواهر خود پرداخته‌، ديگر مجال‌ تصميم‌ جدی ندارند. چون‌ به‌رأیالعين‌ ديدند كه‌ هيچ‌ خطری و امر خطيری، حتی غرق‌ در دريا، مرا از عزمم‌، متزلزل‌ نخواهد نمود، بعد ازگذشتن‌ از آن‌ مهالك‌ مرا سالماً در اردوگاه‌ ديدند، جز فرار و تسليم‌ برای خود راهی و چاره‌ نمیبينند. اين‌ نقاطی است‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ با جنگ‌ از دست‌ خزعليان‌ انتزاع‌ شده‌ است‌. تنها برای تصرف‌ قصبه‌ «زيدون‌» دوازده‌ ساعت‌ جنگ‌ مستمر لازم‌ بود. اين‌ نقطه‌ در دهم‌ عقرب‌ به‌تصرف‌ قشون‌ در آمد. و متمردين‌ به‌جانب ‌ «ده‌ملا» و «هنديجان‌» گريختند. هنوز هم‌ علائم‌ گلوله‌ توپ‌ بر ديوار خانه‌ها نمايان‌ است‌.

 

 

احوال‌ اردوی بهبهان‌

 

برای اينكه‌ از حالت‌ و علميات‌ ستونی كه‌ از اصفهان‌ تجهيز شده‌ بود و بايستی از بحبوحة‌ بختياری گذشته‌ به‌بهبهان‌ بيايد، اطلاع‌ كامل‌ حاصل‌ گردد، طياره‌ را مأمور كردم‌ به‌بهبهان‌ برود و خبر بياورد. شهر بهبهان‌ در سيزده‌ فرسخی شمال‌ «زيدون‌» واقع‌ است‌. اين‌ عده‌ تحت‌ فرماندهی سرتيپ‌ محمدحسين‌ ميرزا رئيس‌ اركان‌ حرب‌ لشكر جنوب‌ تجهيز شده‌ بود و معلوم‌ شد با وجود تمام‌ موانع‌ و زحماتی كه‌ برای عبور اين‌ عده‌ از داخله‌ بختياری و گذشتن‌ از جبال‌ صعب‌العبور فراهم‌ بوده‌، برف و كوه‌ و دره‌های سخت‌ را طی كرده‌ و به‌بهبهان‌ وارد شده‌اند. عبور از كوهستان‌ بختياری، به‌نظر خيلی خطير میآمد، زيرا كه‌ سال‌ گذشته‌ كه‌ عدة‌ مختصری به‌طرف‌ خوزستان‌ اعزام‌ داشته‌ بودم‌، در داخله‌ بختياری به‌مشكلاتی برخورده‌ و غفلتاً مورد حمله‌ واقع‌ شدند، و چون‌ ابداً مهيای جنگ‌ نبودند، جمعی از آنها را گرفتار و قطعه‌ قطعه‌ ساختند.

البته‌ احتمال‌ میرفت‌ كه‌ اين‌ اردو هم‌ كه از هر حيث‌ موقعيت‌ بختياری را تهديد میكرد مجدداً دچار خطر شود. خاصه‌ با نقشه‌ای كه‌ ميان‌ خزعل‌ و بعضی از خوانين‌ بختياری ترسيم‌ شده‌ بود. البته‌ برای اينكه‌ عده‌ مزبور به‌اردوی جنوب‌ ملحق‌ نشود، يا حتیالامكان‌ ديرتر به‌بهبهان‌ برسد، تصور میرفت‌ كه‌ ايل‌ مزبور از هيچ‌ اقدامی خودداری ننمايد. اين‌ همان‌ اردويی است‌ كه‌ شخصاً در اصفهان‌ مجهز كرده‌ و سان‌ ديده‌ و در هفدهم‌ عقرب‌ روانه‌ كرده‌ بودم‌. چنانكه‌ ذكر شد يكی از نظاميان‌ را در اصفهان‌ به‌مشق‌ تيراندازی آزمودم‌ و بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ تربيت‌ شدگان‌ من‌ مافوق‌ بعضی توهمّات‌ و تصورّات‌ اند و يقين‌ داشتم‌ میتوانند در آن‌ واحد، هم‌ بختياری را سركوب‌ كنند، و هم‌ خود را به‌محل‌ مأموريت‌ برسانند.

اردوهای من‌ نيز با سرعت‌ عملی فوق‌العاده‌ پيش‌ میآيند و بيشتر اسباب‌ اضطراب‌ دشمن‌ شده‌اند. میخواهم‌ كه‌ به‌مركز خوزستان‌ بروم‌. چه‌ مانعی میتواند از من‌ ممانعت‌ كند؟ عهد كرده‌ام‌ كه‌ شخصاً به‌سركوبی اشرار و متجاسرين‌ بپردازم‌. جز مرگ‌ چه‌ عايقی قادر به‌جلوگيری من‌ خواهد بود؟

بعد از سان‌ اردو، به‌چادری كه‌ به‌من‌ اختصاص‌ داده‌ بودند، رفتم‌. بعد از قدری صحبت‌ با اطرافيان‌ و مشغول‌ داشتن‌ آنها به‌مذاكرات‌ متفرقه‌ و افزودن‌ قوت‌ قلب‌ و صبر و طاقت‌ آنها، اجازه‌ دادم‌ به‌چادرهای خود بروند. تنها ماندم‌ كه‌ بيشتر از سكوت‌ لذت‌ ببرم‌، زيرا كه‌ مدتهاست‌ شب‌ در اردوگاه‌ نخفته‌ام‌. اين‌ خاموشی را فقط‌ گاهگاه‌ شيهه اسبان‌ و بانگ‌ قراولان‌ برهم‌ میزند. اقرار میكنم‌ كه‌ اين‌ دو صدا از هر آواز لطيفی در گوش‌ من‌ مطبوعتر میافتد و در قلبم‌ خاطره‌ هايی را بيدار میكند كه‌ هيچ‌ زمزمه‌ طرب‌انگيزی قادر به‌ايجاد آن‌ نيست‌ و نخواهدبود.

ابلاغيه‌ ذيل‌ را امر دادم‌ به‌تهران‌ مخابره‌ كنند كه‌ منتشر شود:

 

ابلاغيه‌ وزارت‌ جنگ‌

 

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

كپيه‌ حكومت‌ نظامی

«امروز كه‌ غره‌ جمادیالاولی است‌، وارد فرونت‌ شدم‌. طيارات‌ ما كه‌ صبح‌ برای اكتشافات‌ پرواز كرده‌ بودند، عمليات‌ خود را انجام‌ دادند. قسمت‌بندی اردوی زيدون‌، تمام‌ رضايت‌بخش‌ میباشد. ستون‌ مقدم‌ قوای اصفهان‌ به‌بهبهان‌ وارد شدند. قوای اعزامی آذربايجان‌، سه‌ قسمت‌ اولی وارد كرمانشاه‌ شدند. امروز مجدداً از خزعل‌ تلگرافی رسيده‌كه‌ بدواً به‌واسطه‌ مستقيم‌ نبودن‌ خطوط‌ تلگرافی و نبودن‌ سيم‌، و اينكه‌ مجبوراً بايد باكشتی بادی تلگراف‌ مرا به‌او برسانند، و از اين‌ تأخيری كه‌ طبيعتاً پيش‌ آمده‌ است‌ و نتوانسته‌ است‌ فوری مبادرت‌ به‌تقديم‌ جواب‌ نمايد، اظهار تأسف‌ و انفعال‌ كرده‌، سپس‌ در ضمن‌ تجديد اطاعت‌ و انقياد متذكر شده‌ است‌ كه‌ مدلول‌ تلگراف‌ اوليه‌ او در حكم‌ تسليم‌ قطعی بوده‌ و همان‌ است‌ كه‌ من‌ قبلاً متذكر شده‌ بودم‌ و ضمناً مصرّانه‌ طلب‌ تأمين‌ و عفو و اغماض‌ نموده‌ است‌.

در جواب‌ به‌او نوشتم‌ كه‌ چون‌ مشاراليه‌ يك‌ نفر ايرانی و منم‌ به‌اضمحلال‌ آحاد و افراد ايرانی راضی نيستم‌، و جز حفظ‌ اصول‌ مركزيت‌ مملكت‌، كه‌ هميشه‌ خاطر نشان‌ عموم‌ كرده‌ام‌ هيچ‌ قصد و منظوری ندارم‌ لازم‌ است‌ به‌فرونت‌ مقدم‌ آمده‌، حضوراً تأمين‌ خود را درخواست و مراتب‌ اطاعت‌ و انقياد خود را تجديد نمايد.

رئيس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا - رضا

5 قوس‌ 1303 - نمره‌ 4194

 

تلگراف‌ ذيل‌ هم‌ از كفيل‌ رياست‌ وزرا رسيد. و جواب‌ داده‌ شد‌:

 

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«عين‌ تلگراف‌ آقای ذكاءالملك‌ ذيلاً به‌عرض‌ مبارك‌ میرسد. دو فقره‌ مراسله‌ كه‌ ديشب‌ از سفارت‌ انگليس‌ رسيده‌ متن‌ كامل‌ آن‌ را آقای وزير امور خارجه‌ به‌توسط‌ اركان‌ حرب‌، شبانه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رساند. امروز صبح‌ پنجشنبه‌، مراسلات‌ در هيأت‌ وزرا قرائت‌ و جوابی كه‌ به‌نظر رسيده‌، ضميمة‌ اين‌ تلگراف‌ به‌عرض‌ میرسد. استدعا میشود نسبت‌ به‌معروضات‌ ذيل‌ عقايد حضرت‌ اشرف‌ اظهار شود:

1 ـ اين‌ كه‌ مراسله‌ جوابيه‌ را تصويب‌ میفرمايند يا خير؟

2- چون‌ اين‌ مراسله‌ و مراسله‌ای كه‌ هفته‌ قبل‌ رسيد متضمن‌ تلگراف‌ سر پرسی لرن‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ كه‌ به‌شيراز مخابره‌ شده‌ بود، هنوز به‌مجلس‌ ارائه‌ نشده‌، آيا تصويب‌ میفرمايند مراسلات‌ وارده‌ و جوابی كه‌ به‌عرض‌ میرسد قبلاً به‌اطلاع‌ مجلس‌ يا بعضی از وكلای مخصوص‌ برسد يا خير؟

3- با وجود اين‌ مراسلات‌، عزم‌ حضرت‌ اشرف‌ در جلو رفتن‌ قوا ثابت‌ خواهد بود، يا موقتاً متوقّف‌ خواهند شد؟ زيرا هر يك‌ از اين‌ شقوق‌ ممكن‌ است‌ تأثيرات‌ مهمه‌ را متضمن‌ باشد.

منتظر دستورالعمل‌ عاجل‌ هستيم‌.

صورت‌ جوابی كه‌ برای مراسله، تهيه‌ شده‌، اين‌ است‌:

دو مراسلة‌ شريفه‌ مورخه‌ 4 قوس‌ نمره‌ 314 و نمره‌ 315 واصل‌ شد، و از استحضار از قرار منعقده‌ بين‌ دولت‌ انگلستان‌ و شيخ‌خزعل‌، كه‌ اكنون‌ اول‌ دفعه‌ است‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ دوستدار میرسد، نهايت‌ تعجب‌ حاصل‌ گرديد، كه‌ آن‌ دولت‌ فخيمه‌، با وجود مناسبات‌ حسنه‌ فيمابين‌ و بر خلاف‌ رسوم‌ و مقررات‌ بين‌المللی چگونه‌ چنين‌ قراردادی را كه‌ منافی حق‌ حاكميت‌ دولت‌ ايران‌ میباشد، با يك‌ نفر تبعة‌ مسلّمة‌ ايران‌ جايز دانسته‌ و حوزه‌ اقتداراتی برای مشاراليه‌ و اعقاب‌ او در خاك‌ ايران‌ قائل‌ شده‌اند. دولت‌ ايران‌ قرارداد مزبور را به‌هيچوجه‌ نمیتواند به‌رسميت‌ بشناسد و خود را محق‌ّ میداند كه ‌نسبت‌ به‌چنين‌ اقدامی پرتست‌ نمايد و نيز زحمت‌ افزا میشود، كه‌ دولت‌ ايران‌ هيچ‌وقت‌ وساطت‌ و دخالت‌ هيچ‌ دولت‌ خارجی را در عمل‌ خوزستان‌ و شيخ‌خزعل‌ كه‌ از امور داخلی مملکت‌ ايران‌ است‌ نمیپذيرد. اما اين‌ كه‌ در مراسلة‌ خود، دولت‌ ايران‌ را مسؤول‌ وقوع‌ خسارات‌ دانسته‌اند، لازم‌ است‌ خاطر شريف‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ بايد تصديق‌ بفرمايند، كه‌ پس‌ از آنكه‌ يك‌ نفر تبعه‌ و گماشتة‌ دولت‌ ايران‌ در يك‌ قسمت‌ از خاك‌ اين‌ مملكت‌ كه‌ با ساير قطعات‌ آن‌ از حيث‌ واقع‌ بودن‌ تحت‌ اقتدار و اختيار دولت‌ ايران‌ هيچ‌ تفاوت‌ و مزيّت‌ ندارد، بنای تمرّد و طغيان‌ گذارد، و با اينكه‌ دولت‌ برای مصلحت‌ با او منتهای مدارا و مماشات‌ را نموده‌، و بالاخره‌ آن‌ متمرّد اظهار ندامت‌ و معذرت‌ كرده‌ و دولت‌ به‌همان‌ نظر مصلحت‌، معذرت‌ او را پذيرفته‌ و معذلك‌ مشاراليه‌ به‌وظايف‌ تبعيت‌ و اطاعت‌ خود عمل‌ ننمايد، چگونه‌ دولت‌ میتواند تحمل‌ اين‌ نافرمانی و ياغيگری را بنمايد، و در صدد مطيع‌ ساختن‌ او برنيايد؟ در انجام‌ اين‌ وظيفه‌ كه‌ قهراً مستلزم‌ سوق‌ قشون‌ و عمليات‌ جنگي است‌، چگونه‌ مسؤوليّت متوجه‌ دولت‌ میشود؟ در اينجا ناگزيرم‌كه‌ خاطر محترم‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ با وجود قراردادی كه‌ در مراسله‌ دوم‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ رسانده‌اند، واضح‌ و مبرهن‌ میشود كه‌ تمرّد و خودسری شيخ‌خزعل‌ نسبت‌ به‌دولت‌ متبوع‌ خود به‌استظهار همين‌ قرارداد و اطمينانی است‌ كه‌ از طرف‌ دولت‌ فخيمه‌ انگلستان‌ داشته‌ است‌، والاّ مشاراليه‌ مسلمّا چنين‌ جسارتی نمیكرد. بنابراين‌ نه‌ تنها دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ مسؤوليّت‌، در خصوص‌ نتايج‌ اين‌ قضيّه‌ ندارد، بلكه‌ مسؤوليّت‌ متوجه‌ مسببين‌ واقعه‌ خواهد بود.

در خاتمه‌ زحمت‌ افزا میشود اينكه‌ مرقوم‌ داشته‌اند دولت‌ اعليحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ برای خود اين‌ حق‌ را حفظ‌ میكند، كه‌ به‌هر نحو و طريقی صلاح‌ و مقتضی بدانند از طرف‌ خود اقداماتی برای حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعايای انگليس‌ به‌عمل‌ آورند، لزوماً متذكر میشوم‌، كه‌ در اين‌ موضوع‌ دولت‌ ايران‌ هيچگونه‌ حقی را كه‌ اعمال‌ آن‌ منافی استقلال‌ حاكميت‌ ايران‌ نسبت‌ به‌خاك‌ و اهالی او باشد قائل‌ نيست‌

 

ذكاءالملك‌

رئيس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ سرتيپ‌ امان‌الله‌

نمره‌ 4800

 

جواب‌

 

رياست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

«با استحضار از مفاد رمز نمرة‌ 4800 به‌آقای وزير امور خارجه‌ جواباً تذكردهيد:

اولاً - اگر بنا باشد دو مراسله‌ اخير پذيرفته‌ شود، جوابی كه‌ تهيه‌ شده‌ بد نيست‌.

ثانياً- راجع‌ به‌مراسلة‌ هفتة‌ قبل‌ متذكر میشوم‌ كه‌ مراسله‌ نبوده‌، بلكه‌ فقط‌ تلگرافی از سرپرسی لرن‌ توسط‌ قونسول‌ شيراز به‌عنوان‌ من‌ و مشعر بر صلح‌ و عدم‌ تعقيب‌ خزعل‌ بوده‌ كه‌ جواب‌ سخت‌ داده‌ شد. آن‌ هم‌ فقط‌ تلگراف‌ حضوراً قرائت‌ گرديد ولی عين‌ آن‌ تسليم‌ من‌ نشده‌ است‌.

ثالثاً- البته‌ تصويب‌ میكنم‌ مراسلات‌ وارده‌ و جوابيه‌ را با يك‌ عدّه‌ از وكلا، تحت‌ شور و مداقّه‌ در آوريد.

رابعاً- در موضوع‌ جلو رفتن‌ قوا و يا توقّف‌ آن‌ اطلاعاً اشعار میدارم‌ كه‌ البته‌ پيش‌ رفته‌، هيچ‌ مانعی مرا از اين‌ عزم‌ باز نخواهد داشت‌

 

وزير جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا

7 قوس‌ - نمره‌ 4181

 

 

 

حركت‌ به‌«لنگير»

 

يكشنبه‌ 8 قوس‌

بعد از دو شب‌ توقّف‌ در اردوگاه‌ اوليه‌ «زيدون‌»، صبح‌ امروز، مطابق‌ امری كه‌ داده‌ شده‌ بود به‌طرف‌ مركز اردو كه‌ در «لنگير» است‌ حركت‌ كرديم‌. بيابانی خشك‌ پيش‌ آمد كه‌ از هيچ‌ طرف‌، علائم‌ خرمی و شادابی در آن‌ به‌نظر نمیرسيد. فقط‌ رودخانه‌ «زهره‌» كه‌ به‌طور مارپيچ‌ آب‌ گل‌آلود خود را از اين‌ بيابان‌ میگذراند نشان‌ زندگی محسوب‌ میشد.

 

 

تشويش‌ اردوی غرب‌

 

در طول‌ طريق‌ من‌ متفكر و واقعاً ناراحت‌ بودم‌ و كمتر با كسی صحبت‌ میداشتم‌. تمام‌ توجّهم‌ به‌طرف‌ قشونی بود كه‌ از طرف‌ لشگر غرب‌ امر به‌تجهيز داده‌، و بايستی از خط‌ خرم‌آباد و لرستان‌ عبور كرده‌، و از مناطق‌ صعب‌العبور و جبال‌ شامخه‌ سفر نموده‌ و از ميان‌ طوايف‌ لر بگذرد.

لرستان‌ قطعه‌ايست‌ كوهستانی و پوشيده‌ از جنگلهای انبوه‌. جلگه‌ها و دشتهای خرم‌ آن‌ را، سلاسل‌ جبالی احاطه‌ كرده‌ است‌، كه‌ جز تنگه‌های باريك‌ و گردنه‌های خطرناك‌ لغزنده‌ معبری ندارند. سالها است‌ كه‌ طوايف‌ چادرنشين‌ اين‌ ولايت‌ از موقع‌ استثنايی مستحكم‌ خود و از ضعف مركز استفاده‌ كرده‌ و لرستان‌ را حصاری فتح‌ نشدنی ساخته‌ بودند. دولت‌ ايران‌ هم‌ اگر قشونی میفرستاد، و يا مخارجی میكرد، فقط‌ بنا بر تقاضای حكام‌ و مأمورينی بود كه‌ از مركز میرفتند، و قصدی جز گرفتن‌ پول‌ و ظاهرسازی نداشتند. اين‌ سياست‌ خائنانه‌ حكام‌ از طرفی لرها را خودسر و بيباك‌ كرده‌، و از طرفی دولت‌ را مرعوب‌ ساخته‌ بود. زيرا كه‌ طوايف‌ لر مطمئن‌ شده‌ بودند كه‌ تمام‌ مساعی دولت‌ در مقابل‌ يك‌ حمله‌ آنها با يك‌ تقديمی كه‌ به‌حكام‌ بروجرد میدهند هباوهدر است‌. و دولت‌ هم‌ معتقد گشته‌ بود كه‌ لرها به‌قدری قوی هستند كه‌ قلع‌ و قمع‌ آنها از محالات‌ است‌.

قشون‌ من‌ بود كه‌ لرها را مطيع‌ و لرستان‌ را فتح‌ كرد.

از اين‌ خاك‌ بود كه‌ بايستی ستون‌ لشكر غرب‌ گذشته‌، وارد شهرهای شمالی خوزستان‌ بشود. چون‌ نه‌ تلگرافی داشتم‌ و نه‌ وسيلة‌ استخباری، در انديشه‌ بودم‌ كه‌ آيا اين‌ قشون‌ از لرستان‌ گذشته‌، يا به‌حملة‌ لرها دچار گشته‌ است‌؟ والی پشتكوه‌ و خزعل‌ و بعضی از خوانين‌ بختياری كه‌ معاهده‌ بسته‌ بودند و لرها را تحريك‌ میكردند، قصدشان‌ اين‌ بود كه‌ از هر طرف‌ راه‌ را برقشون‌ من‌ مسدود سازند.

باری حيران‌ بودم‌ كه‌ چگونه‌ از حال‌ اين‌ اردو خبر بيابم‌! فقط‌ انگليسيها تلگراف‌ داشتند. نمیشد هم‌ كه‌ از آنها كسب‌ خبر نمايم‌. به‌علاوه‌ با سابقه‌ای كه‌ در اين‌ امر داشتند، ممكن‌ بود راست‌ نگويند و حقايق‌ را نوع‌ ديگر جلوه‌ دهند.

 

 

ورود به‌«لنگير»

 

عصر وارد «لنگير» شديم‌. اين‌ نقطه‌ هم‌ جزء ناحيه‌ زيدون‌ است‌ و با منزل‌ شب‌ گذشته‌، شش‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد. نظاميها طاق ‌نصرتی بسته‌ بودند. به‌محض‌ ورود از عدّة‌ متمركز در «لنگير» سانی ديدم‌ و ابلاغيه‌ ذيل‌ را صادر نمودم‌:

 

ابلاغيه‌

 

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌

«1- 8 قوس‌ وارد لنگير، مركز فعلی اردوگاه‌ شدم‌. در ساعت‌ 8 عصر همين‌ روز مطابق‌ راپرتی كه‌ به‌واسطة‌ پستهای ارتباطيه‌ رسيد، معلوم‌ شد خزعليان‌ مواقع‌ خود را تخليه‌ كرده ‌و رفته‌اند.

2- ستونهای قسمتهای عمده‌ قوای اصفهان‌ ما متناوباً وارد بهبهان‌ شده‌ و میشوند.

3- قوای تجهيزية‌ شمال‌ غرب‌، از كرمانشاه‌ به‌طرف‌ پشتكوه‌ و از خط‌ پشتكوه‌ به‌جانب‌ دزفول‌ رهسپار و عازم‌ میشوند.

4- تا دو روز ديگر از قرارگاه‌ كنونی لنگير به‌طرف‌ مركز خوزستان‌ حركت‌ مینمايم‌

 

رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا - رضا

نمره‌ 4201

 

بعد از سان‌ در چادرهايی كه‌ زير درختان‌ سدر برپا كرده‌ بودند، استراحتی شد. آفتاب‌ در ميان‌ گردوغبار اردو و بخار افق‌ غايب‌ يا مفقود شد.

 

 

مواقع‌ اشرار

 

از اول‌ خاك‌ «زيدون‌» تا اين‌ نقطه‌ كه‌ قرارگاه‌ اردو است‌، تمام‌ در قلمرو قوای هواداران‌ خزعل‌ و خزعل‌ بود. برادر ميرعبدالله‌ پدرزن‌ خزعل‌ بر اين‌ عدّه‌ رياست‌ داشت‌. حسين‌خان‌ بهمه‌ای نيز در «قلعه ‌اعلی» و سالار ارفع‌ بختياری در ميان‌ بهبهان‌ و رامهرمز بودند. امير مجاهد رياست‌ کل قشون را داشت‌ و سيار بود.

ولی بعد از ورود لشكر جنوب‌، قدم‌به‌قدم‌ با جنگهای شديد عقب‌ نشسته‌اند، و برادر ميرعبدالله‌ كشته‌ شد. فعلاً هم‌ مسافت‌ بين‌ من‌ و قوای دشمن‌ زياده‌ از چند فرسخ‌ نيست‌.

خزعليان‌ و ساير معاهدين‌ كميتة‌ «قيام‌ سعادت‌»، تصور ورود مرا به‌اين‌ نقطه‌ نكرده‌ بودند، و اصلاً باور نداشتند كه‌ در اثر تجربيات‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ دورة‌ قاجاريه‌، برای رئيس‌الوزرا همت‌ و مجالی باشد كه‌ بر خوشگذرانيهای تهران‌ پشت‌ پا زده‌ و با اين‌ مشقّت‌ خود را به‌صحنة‌ كارزار برساند.

چنانكه‌ مكرر گفته‌ام‌، گزارشات‌ دورة‌ قاجاريه‌ و رخوتی كه‌ به‌تبعيت‌ سلاطين‌، در ادارة‌ مردم‌ پيدا شده‌ بود، در هيچ‌ عهدی نظير ندارد. دولت‌ ايران‌ قبل‌ از من‌ اسمی بلامسمی بود. حتی از حيث‌ نفرات‌ قشونی هم‌ مركز، همواره‌ تحت‌الشعاع‌ و مقهور ملوك‌الطوايف‌ و فرمانفرمايان‌ عشاير محسوب‌ میشد. خوانين‌ اطراف‌ كمترين‌ خراجی نداده‌، بلكه‌ همه‌ساله‌ مبالغ‌ هنگفتی به‌عنوان‌ حراست‌ راهها و عدم‌ تجاوز به‌شهرها، خود را دستي ‌بگير قلمداد میكردند. همين‌ خزعل‌ و والی پشتكوه‌ و خوانين‌ بختياری، و همين‌ ايلات‌ جنوب‌ و غرب‌ كه‌ امروز نقشة‌ خود را برای تزلزل‌ من‌ طرح‌ريزی كرده‌ و به‌نام‌ «قيام‌ سعادت‌»، به‌شرارت‌ و فساد و كندن‌ ريشة‌ مملكت‌ مشغول‌اند، ساليان‌ دراز است‌ كه‌ حق‌ حاكميت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ ايران‌ محفوظ‌ داشته‌، اكنون‌ كه‌ مرا در مقابل‌ خود میبينند جز به‌كار بردن‌ تمام‌ قوا و دفاع‌ از مالكيت‌ مطلقة‌ خود چاره‌ای ندارند. آيا تقصير زمامداران‌ يكصدوپنجاه‌ سالة‌ اخير چه‌ نوع‌ خذلانی درپی خواهد داشت‌؟ آنها تمام‌ اوقات‌ را به‌شقاوت‌ و سفاكی و بیاعتباری گذرانيده‌ و از اثر بیاعتباری خود ايالتی مثل‌ خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ و اجازه‌ داده‌اند چهارنفر خودسر بی هنر، عنوان‌ تجزيه‌ و تفكيك آن‌ را در دماغ‌ خود بپرورانند، تا جايی كه‌ شروع‌ به‌تجهيزات‌ مسلح‌ نموده‌ و بر ضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ و اقدام‌ نمايند.

شاه‌ در پاريس‌ نشسته‌ و به‌لهوولعب‌ مشغول‌ است‌ و به‌تصور اينكه‌ كوچكترين‌ و يا بزرگترين‌ صدمه‌ای را به‌من‌ متوجه‌ سازند، اجازه‌ میدهد كه‌ خزعل‌ و خزعليان‌ برضد مركزيت‌ مملكت‌ قيام‌ مسلح‌ نمايند. در كوچكترين‌ سلولهای دماغی خود خطور نمیدهد، كه‌ اگر اين‌ قيام‌ عاقبت‌ به‌منفعت‌ اشرار خاتمه‌ يابد، ديگر مركزی وجود نخواهد داشت‌ كه‌ او زمامداری آن‌ را براي خود مسجل‌ ديده‌ باشد. مگر نمیبيند كه‌ خارجيها تا چه‌اندازه‌ مرا تعقيب‌ كرده‌ و چه‌ اولتيماتومها و نتهايی است‌ كه‌ پیدرپی و گاه‌وبيگاه‌ حضوراً و غياباً و كتباً و شفاهاً به‌بدرقة‌ مسافرت‌ من‌ ايثار مینمايند؟

مگر خوزستانيان‌ امروزه‌، با داشتن‌ وطن‌فروشان‌ مستقلی، مثل‌ خزعل‌، خود را مطيع‌ اوامر و رعيت‌ شاه‌ میدانند كه‌ او در تحريك‌ باطنی آنها خود را دلخوش‌ كرده‌ و از زوايای قهوه‌خانه‌های پاريس‌، سيم‌ تحريك‌ و آشوب‌ را به‌جانب‌ آنها امتداد داده‌ است‌؟ از اين‌ تحريك‌ و القای فساد چه‌ فايده‌ و حظی خواهد برد؟ چه‌ لذتی به‌او عايد خواهد شد كه‌ ببيند قشون‌ ايران‌ با رعايای ايران‌ دست‌ به‌گريبان‌ گشته‌، خون‌ يكديگر را جاری و آرزوی خارجيان‌ را اقناع‌ میكنند؟

مگر تصور كرده‌ است‌ كه‌ كميتة‌ قيام‌، همين‌ قدر كه‌ مقاوله‌نامه‌ و يا قسم‌نامة‌ خود را به‌پاريس‌ نزد شاه‌ فرستاد و عمليات‌ خود را فرع‌ اجازة‌ او قرار داد، حقيقتاً بعد از فتح‌ و بعد از تخريب‌ اساس‌ مملكت‌، باز در تجزية‌ ايالات‌ و تحكيم‌ امارات‌ و استقلال‌ موقعيت‌ خود از او اجازه‌ خواهند خواست‌ كه‌ هركدام‌ بساط‌ پادشاهی خود را در يك‌ گوشه‌ از مملكت‌ بگسترند؟

خزعل‌ خود را فعلاً «اميرخوزستان‌» معرفی میكند. جرايد بين‌النهرين‌ و امارات‌ جزيرهٌ‌العرب‌ نيز بشاشت‌ قلب‌ و خرمی چهرة‌ خود را به ‌او اهدا میكنند. سياستمداران‌ حقيقی نيز باطناً باد درآستين‌ آنها انداخته‌ و كلاه‌ گوشة‌ آنان‌ را به‌مواعيد آتيه‌ خود برق‌ مصنوعی میدهند!

آيا در تمام‌ اين‌ مواعيد فريبنده‌، و در اعماق‌ هر يك‌ از اين‌ وعدووعيدها كمترين‌ روزنة‌ نوری هم‌ برای شاه‌ بازگذارده‌اند ؟

مسافرتهای شاه‌ به‌اروپا، غالباً از راه‌ بين‌النهرين‌ و بالاخص‌ از راه‌ محمّره‌ بوده‌ است‌ و در اياب‌وذهاب‌، مختصر وجهی از طرف‌ خزعل‌ به‌ايشان‌ تقديم‌ میشد. تقديم‌ اين‌ وجوه‌ حسيات‌ مودت‌آميزی را فيمابين‌ توليد كرده‌ و اجازة‌ انعقاد كميتة‌ قيام‌ نيز مربوط‌ به‌همين‌ حسيات ‌است‌.

چون‌ اتومبيلها در بوشهر مانده‌ بودند و طی مسافات‌ بعيده‌ با اسب‌ تأخيری بیهنگام‌ بود، تلگراف‌ كردم‌ اتومبيلها را به‌وسيلة‌ كشتی به‌«هنديجان‌» بياورند، كه‌ از آن‌جا به‌«ده‌ملا» آمده‌ ما را به‌اهواز برسانند.

دبير اعظم‌ رئيس‌ تحريرات‌ من‌، تلگرافات‌ و راپرتهای واصله‌ را از نظرم‌ گذرانيد. از جمله‌ تلگرافی از خزعل‌ بود كه‌ پس‌ از وصل تلگرافی كه‌ از ديلم‌ به‌او مخابره‌ كرده‌ بودم‌ و اميدوار شدن‌ از عفو من‌، مخابره‌ كرده‌ و عين‌ آن‌ به‌قرار زير است‌:

 

 

تلگراف‌ خزعل‌

 

مقام‌ منيع‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«زيارت‌ تلگراف‌ مبارك‌ كه‌ مبنی بر اظهار مرحمت‌ نسبت‌ به‌اين‌ فدوی واقعی بود، بردرجات‌ استظهار و اميدواريم‌ افزوده‌، با كمال‌ اميدواری مراحم‌ مبذوله‌ را عرض ‌شكرگزاری تقديم‌، و بقای آن‌ وجود مبارك‌ را برای سرپرستی ايران‌ و ايرانيان‌ از خداوند خواستارم‌.

فدوی را به‌«هنديجان‌» احضار فرموده‌ بوديد. هر چند علت‌ مزاج‌ و ضعف‌ قوه‌ كه‌ چندی است‌ شدت‌ كرده‌ مانع‌ وصول‌ اين‌ نعمت‌ بوده‌، معذلك‌ از فرط‌ اشتياق‌ به‌شرفيابی حضور مبارك‌ با نهايت‌ آرزومندی به‌زيارت‌، هر صوب‌ را امر و مقرر فرمايند به‌قصد زيارت‌ حضور مبارك‌ حركت‌ میكنم‌. اميدوارم‌ به‌مساعدت‌ بخت‌ و اقبال‌ هر چه‌ زودتر به‌شرف‌ حضور مبارك‌ نائل‌ گردم‌. برای هدايت‌ راه‌، يكی از فدويزادگان‌ را به‌حضور مبارك‌ میفرستم‌، كه‌ برای تعيين‌ شرفيابی از بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ عالی اخذ دستورات‌ بنمايد

 

فدوی - خزعل‌

 

 

در جواب‌ به‌او نوشتم‌:

 

تلگراف‌ شما را در «لنگير» قرارگاه‌ اردو، ديدم‌. چون‌ من‌ به‌طرف‌ «ده‌ملا» حركت‌ میكنم‌، به‌طوريكه‌ درخواست‌ كرده‌ايد، يكی از پسرهای خود را به‌«ده‌ملا» نزد من‌ بفرستيد.

 

لنگير - قرارگاه‌ اردو

دهم‌ قوس‌

 

تلگرافات‌ تهران‌

 

دو تلگراف‌ ذيل‌ را هم‌ وزير خارجه‌ مخابره‌ نموده‌ بود:

 

«حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

پس‌ از وصول‌ دو مراسلة‌ اخير سفارت‌ در شب‌ پنجشنبه‌، همان‌ ساعت‌ صورت‌ آن‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ فرستادم‌، حضور مبارك‌ مخابره‌ شود، و صبح‌ روز بعد هم‌ بر حسب‌ مسؤوليّت‌ مشتركه‌ و اينكه‌ آقای ذكاءالملك‌ سمت‌ كفالت‌ رياست‌ وزرا را دارند، به‌منزل‌ ايشان‌ رفته‌ مراسلات‌ را ارائه‌ و چنين‌ اظهار عقيده‌ نمودم‌:

بهتر است‌ كه‌ اين‌ مسأله‌ مابين‌ دو نفر مكتوم‌ مانده‌ تا نظريات‌ حضرت‌ اشرف‌ برسد. ايشان‌ صلاح‌ ديدند ساير آقايان‌ وزرا هم‌ مطلع‌ شوند. تلفن‌ شد. آمدند و تصميم‌ گرفتند كه‌ وزارت‌ خارجه‌ جوابی حاضر نمايد. عصری منزل‌ بنده‌ بيايند كه‌ آن‌ مراسله‌ جوابيه‌ را ديده‌ به‌عرض‌ برسد. اگر تصويب‌ فرموديد با اطلاع‌ مجلس‌ يا بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ به‌سفارت‌ نوشته‌ شود. وزارت‌ خارجه‌ مراسله‌ را خيلی ساده‌ فقط‌ پرتست‌ به‌مسأله‌ قرارداد با شيخ‌ و اينكه‌ معلوم‌ میشود مخالفت‌ او كه‌ يك‌ نفر نوكر و تبعة‌ ايران‌ است‌ با دولت‌، به‌اتكای چنان‌ قراردادی بوده‌ كه‌ مخالف‌ قانون‌ بين‌الملل‌ و هر اصولی است‌. ولی آقايان‌ چنان‌ صلاح‌ ديدند، كه‌ نسبت‌ به‌ساير مسائل‌ و مداخلات‌ سفارت‌ در كارهای شيخ‌ اسم‌ برده‌ شود. در صورتيكه‌ عقيده‌ بنده‌ و وزارت‌ خارجه‌ اين‌ بود كه‌ اصلاً نبايد مذاكرات‌ شفاهی و وساطت‌ آنها را كه‌ خالی روی كاغذ برده‌اند، متعرض‌ جواب‌ شده‌ و تصديق‌ نماييم‌ كه‌ مذاكراتی در بين‌ بوده‌، به‌هر حال‌ مراسلة‌ جوابيه‌ به‌عرض‌ رسيده‌ است‌. البته‌ تصديق‌ میفرمايند كه‌ بنده‌ با مسؤوليّت‌ مشتركه‌، يك‌ مسؤوليّت‌ شخصی هم‌ نسبت‌ به‌مصالح‌ خود كه‌ مربوط‌ به‌امور وزرا نيست‌، دارم‌. به‌اين‌ لحاظ‌ عقيده‌ام‌ اين‌ شدكه‌ با مذاكرات‌ ديپلماسی، سفارت‌ را حاضر به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ نموده‌. از اين‌ نقطه‌نظر ملاقاتی با سفارت‌ نموده‌، مذاكراتی شد كه‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ لندن‌ و سر پرسی لرن‌ اطلاع‌ بدهند. خلاصة‌ مذاكرات‌ اين‌ بود كه‌ ارسال‌ اين‌ مراسلات‌ و انتشار آن‌ در مجلس‌ و مواقع‌ عامه‌ يك‌ تنفر عمومی را تجديد خواهد نمود كه‌ سه‌ سال‌ قبل‌ روزافزون‌ بود و سرپرسی لرن‌ در مدت‌ اقامت‌ خود در تهران‌، با مساعدت‌ رئيس‌الوزرا موفق‌ به‌بازگشت‌ آن‌ شده‌، و مناسبات‌ حسنه‌ تاحدی مستقر گرديده‌ بود. در اينصورت‌ چون‌ دولت‌ ايران‌ نمیخواهد در اين‌ حسن‌ روابط‌ خللی وارد آمده‌، تنفر عمومی تجديد شود و اهالی ايران‌ دولت‌ انگليس‌ را دولت‌ جابری تصور كنند، نه‌ فقط‌ برخلاف‌ مناسبات‌ آنها، بلكه‌ برخلاف‌ حقوقی كه‌ در تمام‌ دنيا جاری است‌ بشناسند. البته‌ مذاكرات‌ خيلی مفصلتر بود، لهذا خاطر نشان‌ مینمايد صلاح‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مراسله‌ را عيناً به‌سفارت‌ مسترد داشته‌، وگمان‌ میكنم‌ نسبت‌ به‌عمل‌ خوزستان‌ هم‌ در صورتيكه‌ شيخ‌ تسليم‌ قطعی خود را ابراز نمايد، جواب‌ داده‌ شود، به‌قسمي كه‌ دولت‌ با هر رعيت‌ و نوكر مطيع‌ خود رفتار مینمايد.

قرار شد كه‌ تلگرافاتی به‌لندن‌ و لرن‌ نموده‌ موافقت‌ آنها را با اين‌ اظهاراتی كه‌ ابلاغ‌ خواهد نمود به‌استرداد اين‌ مراسلات‌ جلب‌ كند. عقيدة‌ بنده‌ اين‌ است‌ اگر به‌اين‌ ترتيب‌ موفق‌ شويم‌، مشكلات‌ و كشمكشها تخفيف‌ حاصل‌ نمايد.

چنان‌ استنباط‌ كردم‌ كه‌ خودشان‌ هم‌ ملتفت‌ سوء اثر فرستادن‌ چنين‌ مراسله‌ای به‌دولت‌ ايران‌ شده‌ باشند. زيرا میگفت‌ تعليماتی رسيده‌ كه‌ مراسلة‌ راجع‌ به‌قرارداد با شيخ‌ را، قونسول‌ بوشهر به‌آقای رئيس‌الوزرا فعلاً ابلاغ‌ ننمايند. اگر چه‌ عدم‌ ابلاغ‌ مراسله‌ به‌حضرت‌ اشرف‌، مراسلة‌ واصله‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ را بیاثر نمینمايد، به‌هر حال‌ اگر اين‌ نظر بوده‌ و اقداماتی كه‌ نموده‌ام‌ صحيح‌ میدانند، اگر مقتضی باشد قوا در فرونتها به‌حال‌ توقّف‌ بماند، تا نتيجة‌ اين‌ مذاكرات‌ معلوم‌ شود.

در خاتمه‌ جسارت‌ مینمايد كه‌ بنده‌ از يك‌ قسمت‌ از همقطارها كه‌ سياست‌ دوشاخه‌بازی نموده‌، صلاح‌ نظريات‌ خود را بر صلاح‌ مملكت‌ و شخص‌ حضرت‌ اشرف‌ در باطن‌ مقدّم‌ میدارند و عملياتی میكنند، خوشوقت‌ نيستم‌. و مسائلی در غيبت‌ حضرت‌ اشرف‌ ملاحظه‌ نموده‌ام‌، كه‌ اگر به همين ‌حال‌ باقی بماند ترجيح‌ میدهم‌ كه‌ در مراجعت استدعای معافيت‌ خود را بخواهم‌

مشارالملك‌

 

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئيس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌

«در تعقيب‌ تلگراف‌ مفصل‌ ديروز، جمعه‌، به‌استحضار خاطر مبارك‌ میرسانم‌. امروز شنبه‌ رسماً شارژ دافر انگليس‌ را به‌وزارت‌ خارجه‌ خواستم‌. هرطور بود مراسلة‌ راجعه‌ به‌قرارداد را پس‌ داده‌، تفصيل‌ را به‌هيأت‌ وزرا اظهار كردم‌. بعد مفصلاً به‌عرض‌ خواهدرسيد

مشارالملك‌

 

همچنين‌ در زمينة‌ تلگرافهای فوق‌، حكومت‌نظامی تهران‌ نيز چنين‌ راپرت‌ داد:

 

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئيس‌الوزرا وزير جنگ‌ دامت‌ عظمته‌

«محترماً معروض‌ میدارد عين‌ خبری را كه‌ رويتر اطلاع‌ داده‌ است‌، رمزاً حضور مبارك‌ معروض‌، و خاطر مبارك‌ را مستحضر میدارد:

 

تهران‌

از قراری كه‌ نقل‌ میكنند انگليس‌ دو فقره‌ يادداشت‌ به‌دولت‌ ايران‌ داده‌. در يادداشت‌ اولی چنين‌ اشعار میشود كه‌ سردار سپه‌ در جنوب‌ ايران‌ شروع‌ به‌عمليات‌ نظامی نموده‌. و در يادداشت‌ ثانوی انگليس‌ تقاضا میكند كه‌ پيشرفت‌ قوای دولت‌ به‌طرف‌ محمّره‌ به‌فوريت‌ موقوف‌ بشود، و اظهار میدارد كه‌ خزعل‌ تحت‌الحماية‌ انگليس‌ میباشد، و با تصدّی به‌اتخاذ اقدامات‌ جدّی برخلاف‌ منافع‌ انگليس‌ و ايران‌، تمام‌ مسؤوليّت‌ خسارتیكه‌ ممكن‌ است‌ در نتيجة‌ عمليات‌ به‌اراضی خوزستان‌ و معادن‌ نفت‌ انگليس‌ وارد آيد، به‌عهدة‌ دولت‌ ايران‌ واگذار میكنند. محافل‌ سياسی و اجتماعی از مداخلة‌ انگليس‌ در امور داخلي ‌ ايران‌ و حمايت‌ علنی انگليس‌ از شيخ‌خزعل‌ بسيار مشوش‌ شده‌اند

حكومت‌نظامی تهران‌ و توابع‌ - سرتيپ‌ مرتضی

نمره‌ 36

 

اين‌ تلگراف‌ را از لنگير به‌كفيل‌ رياست‌ وزرا مخابره‌ كردم‌:

 

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزير ماليه‌ دام‌ اقباله‌

«تلگرافی كه‌ با رمز اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ راجع‌ به‌مراسلات‌ وارده‌ از سفارت‌ انگليس‌ مخابره‌ كرده‌ بوديد در قرارگاه‌ اردو ملاحظه‌ شد. من‌ همانطور كه‌ هميشه‌ طرفدار استشارة‌ امور بوده‌ام‌، فوق‌العاده‌ متأسفم‌ كه‌ در اين‌ مملكت‌ حقايق‌ امور خيلی زود فراموش‌ میشود، و در ضمن‌ مشاوره‌ كه‌ قاعدة‌ كليه‌ قضايا، سابقه‌ و لاحقه‌اش‌، بايد روشن‌ و آشكارگردد، متأسفانه‌ تمام‌ به‌مرحلة‌ استتار و فراموشی محول‌ و منجر میگردد. در اينصورت‌ با مسؤوليّتي كه‌ من‌ در پيشگاه‌ اين‌ مملكت‌ عهده‌دار هستم‌، از اين‌ به‌بعد هر مراسله‌ای كه‌ از هر سفارتخانه‌ای در هر باب‌ برسد، هيأت‌ دولت‌ مكلف‌ هستند كه‌ عين‌ آن‌ را به‌من‌ مراجعه‌ داده‌، كسب‌ تكليف‌ نمايند تا هر جوابی لازم‌ داشته‌ باشد، تعيين‌ و با نظر دولت‌ به‌مقام‌ اجرا و عمل‌ گذارده‌ شود. با اين‌ ترتيب‌ و در مقابل‌ مسؤوليّت‌ قانونی و وجدانی و اخلاقیخود صرفه‌ و صلاح‌ مملكت‌ زياده‌ از حد انتظار منظور نظر واقع‌ خواهدگرديد

رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

چون‌ در جرايد تهران‌ ظاهراً خبر اسيرشدن‌ سی نفر انگليسی انتشار يافته‌، تلگراف‌ ذيل‌ را درتكذيب‌ آن‌ به‌حكومت‌نظامی مخابره‌ كردم‌:

 

حكومت‌ نظامی تهران‌ و توابع‌

«از قراری كه‌ به‌من‌ اطلاع‌ میدهند در جرايد تهران‌ يا در يك‌ جريده‌، خبری انتشار يافته‌ به‌اين‌ عنوان‌ كه‌ در جنگهای خوزستان‌ سینفر هم‌ انگليسی اسير شده‌ و به‌واسطة‌ اسارت‌ آنها مذاكراتی بين‌ من‌ و نمايندة‌ انگليس‌ جريان‌ پيدا كرده‌ است‌. اگر چه‌ از طرف‌ شما تاكنون‌ راپرتی نرسيده‌، معهذا تحقيق‌ كنيد ببينيد منشاء اين‌ خبر چه‌ بوده‌ و از كجاست‌؟ در چه‌ روزنامه‌ای انتشار پيدا كرده‌ است‌؟ مراتب‌ را توضيحاً راپرت بدهيد

رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

ده‌ ملا

 

پنجشنبه‌ 12 قوس‌

قبل‌ از ظهر وارد «ده‌ملا» شديم‌. راه‌ از «سويره‌» تا اين‌ قصبه‌ دوفرسخ‌ يا قدری بيشتر است‌. همه‌ جا جاده‌ به‌طرف‌ جنوب‌ سير میكند و به‌امتداد رودخانه‌.

«هنديجان‌» كه‌ مهمترين‌ قصبة‌ اين‌ ناحيه‌ است‌ هم‌ رودخانة‌ «زهره‌» را كه‌ از كنارش‌ عبور میكند، هم‌ ناحيه‌ جنوب‌ «ده‌ملا» را و هم‌ خليج‌ كوچك‌ دريا را به‌نام‌ خود كرده‌ است‌.

 

سردار لشكر

منزلی در كنار رودخانه‌ «زهره‌» تهيه‌ شده‌ بود. هنگامی كه‌ قدم‌ میزدم‌ و در جريان‌ حركات‌ اين‌ رودخانه‌ خوش‌اسم‌ وكثيرالاسم‌ تفكر میكردم‌ اتومبيلهايی نمايان‌ گرديد و سردارلشگر (شيخ‌عبدالكريم‌) پسرخزعل‌ وارد شد. پس‌ از ادای مراسم‌ مراسلة‌ ذيل‌ را كه‌ جوابش‌ نيز درج‌ ميشود از طرف‌ پدر رسانيد:

 

قربان‌ حضور مبارك‌ شوم‌

«خيلی از بدبختی خود متأسفم‌ كه‌ موقعی به‌شرف‌ افتخار زيارت‌ دست‌خط‌ مبارك‌ تلگرافی نائل‌ شدم‌، كه‌ به‌واسطة‌ شدت‌ مرض‌، به‌جهت‌ استعلاج‌، محمّره‌ رفته‌ بودم‌. اينك‌ حسب‌الامر، خانزاد عبدالكريم‌ را به‌استقبال‌ و تشرف‌ حضور مبارك‌ فرستاده‌، مراتب‌ فدويت‌ بنده‌ را از بذل‌ عطوفت‌ و مرحمتی كه‌ فرموده‌ايد تقديم‌ عرض‌ مینمايد. اميد است‌ كه‌ از تشريف‌ فرمايی محمّره‌، چاكر را مفتخر فرموده‌ و از اين‌ مرحمت‌ مزيد بر عوالم‌ فدويت‌ و چاكريم‌ فرمايند.

امر امر مبارك‌ است‌

خزعل‌

 

جواب‌

 

آقای سردار اقدس‌

«سردار لشكر به‌«ده‌ملا» آمد. مرا ملاقات‌ و مورد توجه‌ و تلطف‌ واقع‌ گرديد. مراسلة‌ شما را هم‌ ارائه‌ داد. ملاحظه‌ كردم‌. نظر به‌مذاكرات‌ شفاهی مشاراليه‌ راجع‌ به‌كسالت‌ مزاج‌ شما، و اينكه‌ قادر به‌سواری اتومبيل‌ نبوده‌، و فقط‌ با جهاز میتوانيد حركت‌ نماييد، برای رفع‌ اين‌ زحمت‌ فوق‌الطاقه‌، تصويب‌ میكنم‌ كه‌ با همان‌ وسيله‌ جهاز به‌اهواز عزيمت‌ نماييد. من‌ هم‌ چون‌ خط‌ سيرم‌ از اهواز است‌، و بدواً به‌آنجا خواهم‌ آمد، درهمانجا مرا ملاقات‌ خواهيد نمود

رئيس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

 

اين‌ جوانی است‌ بلندقامت‌ و سيه‌چرده‌، از رفتار و گفتارش‌ علامت‌ سادگی و صميميت‌ نمايان‌ است‌. از جانب‌ خزعل‌ عذرخواهيها كرد. گناه‌ را به‌مفسده‌جويان‌ و مغرضين‌ داخلی و خارجی نسبت‌ داد، و تقاضا كرد از اين‌ نقطه‌ به‌محمّره‌ بروم‌ و از خيال‌ عزيمت‌ به‌اهواز صرفنظر نمايم‌. من‌ میدانستم‌ قصدش‌ چيست‌. در تمام‌ صفحه‌ خوزستان‌ دلسوختگان‌ و شاكيان‌ بسيار بودند، كه‌ اغلب‌ در اهواز توقّف‌ داشتند. خزعل‌ میخواست‌ مرا مستقيماً به‌محمّره‌ ببرد، تا اين‌ اشخاص‌ مجال‌ تظلم‌ نيابند.

از جمله‌ راپرتهايی كه‌ میرسيد، يكی اين‌ است‌ كه‌ درج‌ میشود:

«عده‌ كثيری از اهالی محمّره‌ و آبادان‌ و اهواز را شيخ‌ محبوس‌ و تبعيد نموده‌. سلطان‌حسين‌خان‌ نظامی را كه‌ در شوشتر بود به‌اتفاق‌ حاجی محمدحسين‌ شوشتری توسط ‌قلیخان‌ نام‌، كه‌ يكی از اعيان‌ شوشتر است‌ دستگير و در اهواز توقيف‌ نموده‌. شيخ‌عاصی و شيخ‌ عوفی كه‌ از مشايخ‌ بنیطرف‌ و حويزه‌ هستند، و قريب‌ ده‌ سال‌ بود كه‌ از تعديات‌ شيخ‌، از وطن‌ خود هجرت‌ و تحت‌الحفظ‌ در حوالی عماره‌ اقامت‌ داشتند، چندی قبل‌ شيخ‌ عاصی را توسط‌ نماينده‌ سياسی عماره‌ جلب‌ به‌محمّره‌ نموده‌ و بدواً او را حبس‌ و ثانياً او را مسموم‌ نمود

خلاصه‌، نظر به‌اين‌ قبيل‌ راپرتها، به‌پسر شيخ‌ گفتم‌:

«خير حتماً بايد به‌اهواز و ساير شهرهای خوزستان‌ بروم‌ و مخصوصاً از حال‌ قشون‌ لرستان‌ كه‌ بايد به‌دزفول‌ برسد استفسار نمايم‌

در اين‌ وقت‌ نكته‌ای به‌خاطرم‌ رسيد و آن‌ كشف‌ حقيقت‌ امر بود.

«چون‌ قشون‌ لرستان‌ به‌موانعی برخورده‌، و عشاير لر به‌مخالفت‌ و ممانعت‌ آنها قيام‌ كرده‌اند بايد به‌زودی خود را به‌دزفول‌ برسانم‌، و بيشتر قصدم‌ از رفتن‌ از استخبار حال‌‌ اين‌ ستون‌ است‌

پسر شيخ‌ بلاتأمل‌ گفت‌:

«پريشب‌ قشون‌ وارد دزفول‌ شده‌ است‌

من‌ از كشف‌ اين‌ حقيقت‌ و اصغای مژده‌ سلامت‌ اين‌ لشكر به‌حدّی مشعوف‌ شدم‌ كه‌ كمتر وقتی آن‌ حالت‌ را در خود ديده‌ام‌، زيرا كه‌ چند شبانه‌روز حواسم‌ را مشغول‌ داشته‌ بود. اما محض‌ حصول‌ اطمينان‌ ظاهراً باور نكردم‌ و پرسيدم‌:

«از كجا اطلاع‌ يافته‌ايد؟»

گفت‌:

«از سيم‌ انگليسیها خبر رسيده‌ است‌

در اينجا بر من‌ محقق‌ گشت‌ كه‌ مطابق‌ راپرتهای سابق‌، انگليسيها كاملاً مواظب‌ سير قشون‌ هستند و در سر هر دستگاه‌، مأمور مخصوصی گماشته‌اند كه‌ اخبار را سانسور كند، و آنچه‌ برای خودشان‌ فايده‌ دارد به‌من‌ نرسد. چون‌ دولت‌ ايران‌ سيم‌ ندارد بیاطلاعی فرمانده‌ قشون‌ از قسمتهای مختلف‌ لشكر، معلوم‌ است‌ كه‌ تا چه ‌اندازه‌ اسباب‌ خسران‌ مملكت‌ و سپاه‌ فرمانده‌ آن‌ ممكن‌ است‌ بشود. با تمام‌ فقری كه‌ بودجة‌ قشونی و بودجة‌ مملكت‌ دارد، همان‌ ساعت‌ امركردم‌ به‌هر قيمتی است‌، دستگاههای تلگراف‌ بیسيم‌ وارد كنند، و در مركز مملكت‌ و مراكز عمده‌ نصب‌ كنند كه‌ رفع‌ احتياج‌ از خارجی بشود. اميدوارم‌ در ورود به‌تهران‌ به‌نصب‌ دستگاههای تلگراف‌ بیسيم‌ مبادرت‌ كنم‌.

بالاخره‌ پس‌ از استماع‌ خبر ورود قشون‌ خرم‌آباد به‌دزفول‌، مشعوف‌ شدم‌ كه‌ محاصره‌ای را كه‌ شيخ‌خزعل‌ و متفقين‌ او دربارة‌ من‌ انديشيده‌ بودند، معكوس‌ ساخته‌ و عين‌ آن‌ را در مورد خودشان‌ مجری داشته‌ام‌، و با ستونهای لشكر خود مركز فساد را محصور ساخته‌ام‌. در اينصورت‌ چاره‌ای ندارند جز اينكه‌ از خط‌ دريا فرار كنند يا به‌استقبال‌ من‌ قدم‌ بردارند.

پسر شيخ‌ كه‌ ديد در هر صورت‌ من‌ عازم‌ اهواز خواهم‌ شد، ساكت‌ شد. او را به‌وزير پست‌وتلگراف‌ سپردم‌ كه‌ پذيرايی و نوازش‌ كنند.

شب‌ تلگراف‌ ذيل‌ از امير لشكر غرب واصل‌ شد كه‌ خبر ورود به‌دزفول‌ را تأييد میكرد:

 

مقام‌ منيع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌

«با كمال‌ احترام‌ به‌عرض‌ مبارك‌ میرساند:

ستون‌ 1 اعزامی به‌دزفول‌ يوم‌ 4 در سر «آب‌ زالو»، امروز به‌قلعه‌ «زره‌» خواهند رسيد و ستون‌ 3 چهارم‌ قوس‌ در بالای «كيالان‌» و ستون‌ 4 در همان‌ تاريخ‌ در «ميشون‌» بوده‌اند واز اين‌ قرار به‌طور قطع‌ بعدازظهر هفتم‌ يا ظهر هشتم‌، قوا وارد دزفول‌ خواهد گرديد و نظر به‌تعليماتی كه‌ وسيله‌ جاسوسين‌ و طياره‌ها به‌عمل‌ آمد، از طرف‌ طوايف‌ «جودگی» و«ميرها»، استقبال‌ شايانی در بين‌ راه‌ از اردوی اعزامی به‌عمل‌ آمده‌ و مخصوصاً چادرهای خودشان‌ را نزديك‌ به‌جاده‌ عبور اردو زده‌ و بدون‌ وحشت‌ در جای خودشان‌ باقی، وكاملاً به‌مراحم‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ اميدوار هستند. حسب‌ الامر مبارك‌ (نمره‌ 9641) از طوايف‌ فوق‌الذكر، امنيه‌ سوار و پياده‌ استخدام‌ و مشغول‌ خدمتگزاری میباشند. فقط‌ كسی كه‌ وحشت‌ داشته‌، «ايمان‌خان‌» بوده‌ كه‌ آن‌ هم‌ در صدد است‌ به‌تأمين‌ ساير ميرها در اردو حاضر شود. تبليغات‌ و ابلاغيه‌هايی كه‌ ميان‌ طوايف‌ به‌وسيله‌ طياره‌ ريخته‌ شده‌، فوق‌العاده‌ اسباب‌ تزلزل‌ آنها را فراهم‌ و در مقابل‌ عظمت‌ قشون‌ سر تسليم‌ و انقياد خم‌ كرده‌، و با توجهات‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌، بدون‌ هيچ‌ سانحه‌ای، اردو پيشرفت‌ خود را به‌استقامت‌ دزفول‌ تعقيب‌ مینمايد

امير لشكر غرب‌ - احمد

 

نايب‌ ارفع‌الملك‌ از ديلم‌ به‌وسيله‌ تلگراف‌ اطلاع‌ داد كه‌ در نتيجة‌ پرواز طياره‌ معلوم‌ كرده‌است‌، در يك‌ كيلومتری شمال‌ معشور، عده‌ای قريب‌ 850 نفر پياده‌ و 450 سوار ديده‌ است‌. ، كه‌ به‌عجله‌ خود را به‌ساحل‌ میرسانيده‌اند. از اين‌ قرار بقية‌ قوای خزعل‌ در دريا يا دهات‌ ساحلی پناهگاهی میجويند.

 

 

 

 

 

 

 

از ده‌ملا به‌اهواز

 

جمعه‌ 13 قوس‌

صبح‌ در اتومبيل‌های خود كه‌ بنابر دستور سابق‌ از راه‌ «هنديجان‌» به‌«ده‌ملا» آورده‌ بودند، نشسته‌ به‌طرف‌ اهواز حركت‌ كرديم‌. پسر شيخ‌خزعل‌ با چهره‌ سيه‌فام‌ در اتومبيلی نشسته‌ و برای هدايت‌ ما جلو افتاد. به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ هميشه‌ راهنمايی غراب‌ را مشؤوم‌ میدانسته‌اند و من‌ امروز به‌مباركی و با فتح‌ و فيروزی طی مسافت‌ میكنم‌ و يادم‌ آمد كه‌ اگر ناصرالدين‌شاه‌ حاضر بود، و اين‌ خيال‌ از ذهنش‌ میگذشت‌ حتماً پسر شيخ‌ را راهنما قرار نمیداد. اعتقاد او به‌اوهام‌ و تطيّر به‌حدّی بود كه‌ روزی در موقع‌ سان‌ يك‌ نفر سوار پيش‌ آمد كه‌ بگذرد. اتفاقاً كلاه‌ ازسرش‌ افتاد. شاه‌ اين‌ را به‌فال‌ بد گرفت‌ و از ادامه‌ سان‌ صرفنظر كرد. يقين‌ دارم‌ در اين‌ موقع‌ نه‌ فقط‌ پسر شيخ‌ را راهنما قرار نمیداد بلكه‌ از سفر خوزستان‌ میگذشت‌. اما من‌ هيچ‌وقت‌ به‌اين‌ قبيل‌ موهومات‌ اعتقاد نداشته‌ و شعر عنصری را همواره‌ به‌خاطر میآورم‌ كه‌ میگويد:

 

چو مرد بر هنر خويش‌ ايمنی دارد رود به‌ديده‌ دشمن‌ به‌جستن‌ پيكار

نه‌ رهنمای به‌كار آيدش‌، نه‌ اختر گر نه‌ فال‌گير به‌كار آيدش‌، نه‌ فال‌ شمار

 

مخصوصاً محض‌ مخالفت‌ و بیاعتنايی به‌خرافات‌ و اوهام‌ در موقع‌ حركت‌ از تهران‌، هر چند يكی دو نفر از همراهان‌، مرا به‌تأخير يكی دوروزه‌ موعظه‌ كردند، نپذيرفتم‌ و در 13 عقرب‌ حركت‌ كردم‌. اين‌ روز و اين‌ برج‌ را برای سفر مناسب‌ نمیدانستند و من‌ اعتنايی به‌موهومات‌ آنها نكردم‌. امروز هم‌ كه‌ 13 قوس‌ است‌ مخصوصاً به‌من‌ خاطرنشان‌ كردند كه‌ از عزيمت‌ به‌شهر اهواز خودداری نمايم‌.

راه‌، در يك‌ زمين‌ مسطح‌ بی فرازونشيبی میگذشت‌. در اين‌ خاك‌ يك‌ قطعه‌ سنگ‌ به‌دست‌ نمیآيد و همه‌ جا اثر دست‌ خلاق‌ رودخانه‌ها پيداست‌ كه‌ ذره‌ ذره‌ اين‌ خاك‌ حاصلخيز را از كوهسار شمالی جدا كرده‌ و در قلب‌ خليج‌ فارس‌ فرو برده‌ و سدی ابدی بنا گذارده‌اند. به‌قسمی كه‌ امروز ديگر خليج‌ فارس‌ مسافتی بعيد، خود را با احترام‌ عقب‌ برده‌ است‌. قشون‌ فاتح‌ من‌ نيز قدم‌به‌قدم‌ خزعليان‌ را عقب‌ نشانده‌ و اين‌ خاك‌ گرامی را از وجود قشونی كه‌ خزعل‌ به‌جبر و تهديد تا «زيدون‌» فرستاده‌ بود، پاك‌ كرد.

 

 

خوزيان‌

 

گاهی دهات‌ و چادرهای ايرانی ديده‌ میشد كه‌ ساكنان‌ آنها ملبس‌ به‌لباس‌ عرب‌ و متكلم‌ به‌زبان‌ عرب‌ بودند، و دولت‌ به‌آنها اعتنايی نكرده‌ و در چنگال‌ خزعل‌ رها كرده‌ تا به‌تدريج‌ نه‌ تنها دارايی و حيثيّت‌ خود را از دست‌ بدهند، بلكه‌ به‌اصطلاح‌ نسبت‌ به‌ايران‌ به‌كلی بيگانه‌ شوند. زبان‌ خود، مليّت‌ خود، شرافت‌ خود را فراموش‌ كنند و هيچ‌ متذكر نشوند كه‌ آنها يادگار اشخاصی هستند كه‌ يك‌ روزی نخستين‌ دولت‌ متمدن‌ دنيا را در اين‌ خاك‌ تشكيل‌ میدادند.

پادشاهان‌ ايران‌ از تقويت‌ آنها خودداری كردند و اعراب‌ از خارج‌ مرز قدم‌به‌قدم‌ پيش‌ آمده‌، آداب‌ و رسوم‌ و زبان‌ خود را پيشرفت‌ دادند، و اين‌ ايرانيان‌ را ظاهراً عرب‌ كردند. ليكن‌ قلب‌ آنها ايرانی مانده‌ بود زيرا كه‌ ديديم‌ به‌محض‌ پيدا شدن‌ پرچم‌ سپاه‌ ايران‌، از خزعل‌ بريده به‌دولت‌ ملحق‌ شدند.

عربها تازه‌ به‌خوزستان‌ آمده‌اند و به‌تدريج‌ نژاد اصلی خوزی را به‌شهرها رانده‌اند. در عهد صفويه‌ احوالات‌ سيد مشعشع‌ و عصيان‌ (70) ساله‌ او و اخلافش‌ معروف‌ است‌. شاه ‌اسمعيل‌ مثل‌ قاجار در خواب‌ نبود. بدون‌ فوت‌ وقت‌ لشكر آورد و آل‌ مشعشع‌ را خاضع‌ و مقهور كرد، و تا اقصای خوزستان‌ لشكر راند، ولی بعد از انقياد، باز حكومت‌ را در خاندان‌ او باقی گذارد. حدودی كه‌ به‌سيد فلاح‌ حاكم‌ خوزستان‌ واگذار كرد عربستان‌ خواندند تا با ايالت‌ خوزستان‌ مشتبه‌ نشود. قاجاريه‌ اين‌ غلط‌ را، از نادانی و سستی توسعه‌ داده‌ و بر تمام‌ ايالت‌ اطلاق‌ كردند. من‌ در مركز، امر كردم‌ اين‌ استقبال‌ زشت‌ را موقوف‌ ساخته‌ و اين‌ ايالت‌ را به‌نام‌ حقيقی و شريف‌ خود يعنی خوزستان‌ بخوانند. و به‌تمام‌ ادارات‌ دستور دادم‌ كه‌ ابداً اين‌ ولايت‌ را عربستان‌ ننويسند. شاه‌اسمعيل‌، اگر چه‌ فاتح‌ بزرگی بود و دلی بيدار داشت‌، اما طرفداری از اشخاصی كه‌ اظهار تشيع‌ میكردند نقطه‌ ضعف‌ قلب‌ او را تشكيل‌ میداد. آل‌ مشعشع‌ را كه‌ به‌كلی مقهور بودند، به‌واسطه‌ تشيع‌ دوباره‌ قدرت‌ بخشيد. اين‌ طايفه‌ تا صفويه‌ را ضعيف‌ میديدند، سر برمیداشتند و هر وقت‌ قوتی در آنها میيافتند در چادرهای خود میخزيدند. علاوه‌ بر سركشيهايي كه‌ میكردند و قتل‌ و غارتی كه‌ در خوزستان‌ مرتكب‌ میشدند، در زمان‌ حمله‌ افغانها نيز خيانتهايی به‌قشون‌ ايران‌، كه‌ به‌مقابلة‌ افغان‌ میرفت‌، نمودند كه‌ به‌علت‌ آن‌ به‌كلی اساس‌ دولت‌ صفويه‌ منهدم‌ شد.

 

 

جنايات‌

 

در اول‌ محرم‌ 1314، هنگام‌ مغرب‌، همين خزعل‌ جمعی تروريست‌ را وادار كرد كه‌ به‌خانه‌ برادر رفته‌ و او را بكشند. خود نير رفت‌ و در گوشه‌ای پنهان‌ شد. جانيان‌ وارد گشتند و او را و 14 نفر از اقوام‌ را در خون‌ كشيدند. بعد برای اينكه‌ هيچ‌ يك‌ از دودمان‌ جابر نتواند با او مخالفت ‌كند، يك‌ يك‌ برادرزادگان‌ را به‌سختترين‌ عقوبات‌ كشت‌. سنبه‌ تفنگ‌ در آتش‌ نهاد و سرخ‌ كرد و در چشم‌ دو نفر از برادرزادگان‌ خود فرو برد. كور شدند و كله‌ شان‌ آماس‌ كرد. ولی نمردند. تا اين‌ اواخر زنده‌ بودند و عمر خود را در گوشة‌ خانه‌ به‌تقاضای مرگ‌ میگذرانيدند. يكی از اقوام‌ ديگر خود را با وجود كمال‌ مساعدتی كه‌ در مورد قتل‌ مزعل‌ با وی كرده‌ بود باز زهر داد و كشت‌. برادرزادة‌ ديگر داشت‌ موسوم‌ به‌حنظل‌ كه‌ از وی ظنين‌ بود، همواره‌ او را به‌مخاطرات‌ میافكند و به‌محاربات‌ ميان‌ اعراب‌ مأمور میكرد، اما او برخلاف‌ آرزوی شيخ‌ خزعل‌ كشته‌ نمیشد. ناچار وی را مسموم‌ ساخت‌. مشايخ‌ نصار و ادريس‌ و مقدم‌ را در «فيليه‌» محبوس‌ و مقتول ‌نمود.

بعد از قتل‌ برادر و برادرزاده‌های خود و تصرف‌ تمام‌ منابع‌ ثروت‌ آن‌ حدود، شيخ‌خزعل‌ سه ‌وسيله‌ مهم‌ برای پيشرفت‌ كار خود تهيه‌ ديده‌ بود. يكی پول‌ كه‌ بی محابا رشوت‌ میداد و صرف‌ میكرد. ديگر، ترور كه‌ بی دغدغه‌ وجدانی به‌كار میبرد و بالاخره‌ تكيه‌ به‌اجانب‌، كه‌ بدون‌ هيچ‌ ندامت‌ و ناموس‌ به‌آن‌ متشبث‌ میشد.

اگر يك‌ مركز قوی و ايران‌شناس‌ و ايران‌پرستی وجود داشت‌، البته‌ اين‌ وسايل‌ را درهم‌ میشكست‌. ولی چه‌ سود كه‌ دولت‌ ايران‌ از آوازه‌ و شهرت‌ اين‌ وسايل‌ سه‌ گانه‌ چنان‌ مرعوب‌ شده‌ كه‌ اساساً جرئت‌ نمیكرد تحقيقی كند و عملاً امتحان‌ نمايد.

عشاير كوچك‌ در مراكز ايالات‌، و اوباش‌ و الواط‌ در داخله‌ شهرها از دولت‌ باج‌ سبيل‌ میگرفتند، و مزد غارتگری و قتل‌ و بیناموسی خود را به‌نام‌ قراسورانی و غيره‌ میستاندند. در اين‌ صورت‌ معلوم‌ است‌ خزعل‌ در انتهای خاك‌ ايران‌ به‌چه‌ آسودگی و سرعتی شالوده‌ سلطنت‌ خود را میريزد. بدواً لقب‌ نصرت‌الملكی و بعدها سردار ارفع‌ و سردار اقدس‌ و درجه‌ اميرتومانی و اميرنويانی به‌دست‌ آورد. حكامی كه‌ از مراكز فرستاده‌ میشدند، نمیدانم‌ چه‌ نامی برايشان‌ بگذارم‌، نوكر - غلام‌ - مزدور و بالاخره‌ همه‌ دلال‌ خزعل‌ بودند. به‌ثمن‌ بخس‌ ايالتی را میفروختند. ای كاش‌ از حق‌ نظارت‌ و حكمرانی خود فقط‌ صرفنظر میكردند. اين‌ عمال‌ دولت‌ وسيله‌ میشدند كه‌ درباريان‌ تهران‌ رشوه‌ بگيرند و شاه‌ را بترسانند و ضربت‌ مهلكی به‌قلب‌ اقتدارات‌ دولت‌ فرو ببرند. شاه‌ ايران‌ بر حسب‌ عادت‌ خود كه‌ با يك‌ تعظيم‌ و قربانت‌ شوم‌ وچند اشرفی مملكت‌ بخشی میكرد، اقتدار و مالكيت‌ خزعل‌ را بر يك‌ قطعه‌ زمينی كه‌ قريب‌2000 فرسخ‌ مربع‌ مساحت‌ دارد شناخت‌ و فرمان‌ همايونی صادر فرمود كه‌ «از كنار شط‌العرب‌ تا فلاحيه‌ و از آبادان‌ تا حوالی شوشتر، ملك‌ آقای شيخ‌ باشد

اين‌ ايران‌ فروشی در هيچ‌ تاريخی نظير ندارد. دهات‌ خالصه‌ را به‌رايگان‌ از دست‌ میدادند. اما تا حال‌ كسی نشنيده‌ است‌ كه‌ پادشاهی يك‌ ايالت‌ را به‌ملكيت‌ واگذار كند.

اين‌ فرمانها، بهانه‌ بود. فیالحقيقه‌ بیفرمان‌ و رضايت‌ شاه‌ هم‌، شيخ‌، خود را مالك‌ مصر ايران‌ میدانست‌. تمام‌ منابع‌ عايدات‌ را به‌تصرف‌ درآورد و از عوايد زراعت‌ و نخلستان‌ و تجارت‌ وگمرك‌ گرفته‌ تا پست‌ترين‌ مشاغل‌ مثل‌ حمالی و دلالی و مرده‌شويی ماليات‌ گرفت‌، و حرف ‌عاليه و دانيه‌ را به‌كنترات‌ داد. اگر شخصی زنبيلی در دست‌ داشت‌ و در سواحل‌ آبادان‌ يا محمّره‌ پياده‌ میشد، يك‌ نفر حمال‌ خود را معرفی میكرد كه‌ آن‌ را ببرد. اگر صاحب‌ زنبيل‌ امتناع‌ نموده‌، میخواست‌ خود حمل‌ نمايد، عاقبت‌ كار به‌مشاجره‌ میكشيد. حمال‌ قانوناً اعتراض‌ میكرد كه‌ شيخ‌ از ما ماليات‌ میگيرد و اين‌ كار را كنترات‌ داده‌ است‌. ما مجبوريم‌ هر چيزی را حمل‌ كنيم‌ و استفاده‌ نماييم‌ و شما نيز نمیتوانيد بدون‌ دادن‌ وجه‌ حمالی اسباب‌ خود را ببريد. يك‌ نفر آخوند حق‌ رسيدگی به‌دعاوی را كنترات‌ كرده‌ است‌. شيخ‌ بايد هر قسم‌ دعاوی را لباس‌ شرعی پوشانده‌ و به‌اين‌ محضر منحصر به‌فرد بفرستد. معلوم‌ است‌ آخوند كنتراتی و قاضی منحصر و اجباری چگونه‌ احقاق‌ حق‌ خواهد كرد، و چگونه‌ طرفی را كه‌ قسطی از وجه‌ كنترات‌ او را بتواند مستهلك‌ نمايد برطرف‌ ديگر كه‌ جز حقانيت‌ سرماية‌ ندارد ترجيح‌ خواهد داد.

مـرده‌شويخانه‌، قمـارخانه‌ و شيره‌كشخانه‌ تمـام‌ كنترات‌ است‌، و مستاجـرين‌ برای استفادة‌ خـود در

توسعه‌ اين‌ قبيل‌ منهيات‌ خودكشی میكنند. اداره‌ گمرك‌ مال‌التجاره‌ را كه‌ به‌نام‌ شخص‌ شيخ‌ وارد و صادر میشود، معاف‌ میداند و جرئت‌ نگاه‌ كردن‌ ندارد. در اينصورت‌ كدام‌ مال‌التجاره‌ است‌ كه‌ مال‌ شيخ‌ نباشد؟

هر روز عدلهای بسياری با اين‌ طلسم‌ و دهانبند، كه‌ نام‌ «شيخ‌خزعل‌» باشد، وارد و خارج‌ میشود و اداره‌ گمرك‌ كه‌ تقويتی از مركز نمیيابد با حسرت‌ به‌آن‌ مینگرد.

در صفحه‌ خوزستان‌ هر كسی سر بردارد و مخالفت‌ كند يا اسمی از تهران‌ و ايران‌ ببرد فوراً مالش‌ غارت‌ و خودش‌ كشته‌ میشود. اوباش‌ و الواط‌ را بر نقاط‌ مختلفه‌ تسلط‌ داده‌ و يكی از دزدان‌ معروف‌ را به‌رياست‌ طوايف‌ نزديك‌ شوشتر گماشته‌ است‌.

شاه‌ ايران‌ اصلاً به‌امتداد ساوه‌ نگاه‌ نمیكرد، مبادا نگاهش‌ به‌جانب‌ خوزستان‌ بيفتد. شاه‌ درسفرهايی كه‌ پیدرپی به‌اروپا میكرد، شيخ‌ را از اين‌ قدرت‌ تبريك‌ میگفت‌ و دوهزار ليره‌ از خزعل‌ گرفته‌ چشم‌ بر هم‌ میگذاشت‌. خزعليان‌ آن‌ نواحی هنگام‌ عبور احمدشاه‌ با كمال‌ افتخار میگفتند «شيخ‌، شاه‌ ايران‌ را خلعت‌ داد

بعد از فراغت‌ از سركوبی اشرار ترك‌ و كرد و لر به‌خوزستان‌ توجه‌ كردم‌. به‌ماليه‌ امر دادم‌ كه‌ بیدغدغه‌ در صدد تصرف‌ املاك‌ دولت‌ برآيد و ماليات‌ و عايدات‌ آن‌ نواحی را وصول‌ كند. ماليه‌ شروع‌ كرد. شيخ‌ با تعجب‌ تمام‌، اعتراض‌ نمود و جواب‌ قانونی شنيد. متغير شد و امنای ماليه‌ و ساير مأمورين‌ دولت‌ را تحت‌ فشار آورد. بعضی از آنها كه‌ فرزند ايران‌ بودند به‌هر سختی تن‌ در داده‌، مقاومت‌ كردند و از مركز استمداد نمودند و بعضی از آنها مثل‌ ثقة‌الملك‌ حاكم‌ و رضاقلی خان‌ به‌پول‌ خزعل‌ فريفته‌ شدند و از وی تقويت‌ كردند. سرهنگ‌ باقرخان‌، رئيس‌ساخلوی شوشتر، مجبور به‌ترك‌ خوزستان‌ شد و به‌مركز حركت‌ كرد و رضاقلیخان‌ نوكر خزعل شده‌ خزعليان‌ را مشق‌ میداد و به‌نام‌ كميتة‌ «قيام‌ سعادت‌» احكام‌ و دستوراتی صادر نمود و هواداران‌ خزعل‌ را به‌قيام‌ و شورش‌ دعوت‌ كرد.

شيخ‌خزعل‌ به‌نواحی و اطراف‌ و ميان‌ قبايل‌ سفر نمود و به‌آنها وانمود كرد كه‌ دولت‌ میخواهد املاك‌ موروثی ما را بگيرد و مالياتهای گزاف‌ ببندد. پس‌ خود را امير خواند و بنا برشهرت‌ 15000 جمعيت‌ گرد آورد. به‌مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و مجلس‌ شورا، تلگراف‌ كرد و به‌علمای اعلام‌ مقيمين‌ عتبات‌ عريضه‌ نوشت‌ و مرا غاصب‌ خواند و خود را حامی قانون‌ و كيفردهندة‌ گناهكاران‌ و تكيه‌گاه‌ دين‌ و دولت‌.........

 

عين‌ مراسلة‌ عربی او به‌آقايان‌ علما با ترجمه‌ از اين‌ قرار است‌:

 

 

اهواز 10 صفر 1343

ثقهٌ‌الاسلام‌ حضرت‌ ميرزا عبدالحسين‌ نجل‌ آيهٌ‌الله‌الشيرازی دامت‌ بركاته‌

«بعدالسّلام‌ و تقديم‌ واجب ‌الاحترام‌ غير خفی علی حضرتكم‌، انّ الامهٌ الايرانيهٌ‌ كانت ‌قد فادت‌ بالنفس‌النفيس‌ و ضحت‌النفوس‌الزكيهٌ‌ فی سبيل‌الحصول‌ علیالمشروطيهٌ ‌المقدّسهٌ‌، و هی شوراءالمقدسهٌ‌ الّتی امرالله‌ بوجوبها فیالقران‌العظيم‌ و علی لسان ‌نبيّه‌الكريم‌.

فاعلنت‌المشروطيهٌ‌ بمقتضیالاحكام‌القانون‌الاساسی كل‌ ذلك‌ جری وفق‌ اساس‌الذي ‌امر به‌مرحوم‌ آيهٌ‌الله‌الخراسانی طاب‌ ثراه‌ فاطمئن‌ الخاص‌ّ والعام‌ّ، علیالّدين‌ والشّرف ‌والمال‌ والحياهٌ‌ فی جميع‌ الاقطار الايرانيهٌ‌ ولكن‌ اتضّح‌ جليّاً ان‌ّ هناك‌ من‌ تغلب‌ علي ‌شأنهاالدّستوری و ارغمه‌ علیالمهاجرهٌ‌ و‌ تسلط علی مقدّرات‌الامهٌ‌ با سرها و سلب‌حرّيهٌ ‌المجلس‌ الملّی بالتّهديد والتّوعيد والبطش‌ الشّديد و استبدّ بالسّلطهٌ‌ استبداد، لم‌يسبق‌ له‌ مثيل‌ و لم‌يكنف‌ بذلك‌، بل‌ تظاهر بالّرعيهٌ‌ فی اعلان‌الجمهوریالّتی لم‌ يقصد منهاالا اخلال‌الاحكام‌ الدّينيّهٌ‌ و تغيير المذهب‌الحنيف‌ الي ‌‌الطّرق‌البلشفيهٌ‌ و ماشا بهما ليتّم له‌التفرّد بالحكم‌ و يفتخر بانّه‌ لم‌يكن‌، قدغلب‌ دولهٌ‌ فقط‌ بل‌ انمّا احدث‌ انقلاباً دينيّاً ايضاً ولكن‌ يابیالله‌ الا ان‌ يتم‌ّ نوره‌ فانّنا معاشر عربستان‌ با جمعنا مع حلفائناالبختياريهٌ‌ و ساير جيراننا من‌ كافهٌ‌الايالات‌، نعلن‌ طاعتنا لدولهٌ ‌الملكيّهٌ‌الدستوريهٌ ‌‌‌الدموكراتيهٌ‌الصحيحهٌ‌، و ان‌ّ كل‌ فردنا مستعد الی اراقهٌ‌ آخر كل‌ قطرهٌ‌ من‌ دمه‌ فیالسبيل‌ عن‌ حياض‌ دينه‌ و مذهبه‌ و مشروطيّهٌ‌، بلاده‌ و نظراً الی ما ذكر فمن‌ عشاير عربستان‌، مع‌ حلفائهم‌، قائمون‌ علی ساق‌ و قدم‌ و علی ظهورالخيل‌ ينادون‌ علناً با علي صوتهم‌ قائلين‌، تريد حفظ‌المشروطيّهٌ‌ نطلب ‌اعادهٌ‌الشاه‌ الی مقره‌ و سلطنته‌ الدّستوريهٌ‌، نطلب‌ تطبيق‌ احكام‌القانون‌الاساسّی تريد ان‌يكون‌ مجلس‌ الامهٌ‌ حرّاً يدير شئون‌الدولهٌ‌ كما، يوحی اليه‌ ضميره‌ من‌العدل‌ والانصاف ‌نطلب‌ بكل‌ قوانا اعلاء كلمهٌ‌ محمّد رسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌الدّين الشّريف‌ والشّريعهٌ‌المطّهرهٌ تحت‌ رعايهٌ‌ سادات‌ ديننا حجج‌الاسلام‌ و آيات‌الله‌ فیالانام‌، تريد ان‌يكون‌ جميع‌الافراد فی ايران‌، آمنين‌ مطمئنين‌ علی دينهم‌ و مقصرتهم‌ و اعراضهم‌ و اموالهم و انفسهم‌ و لماكان‌الامر كذلك‌ها انا اعرض‌ علی حضرتكم‌الحال‌ و المقصد قبل‌ كل ‌عمل و ذلك‌ بصفتی مسلماً و شيعيّاً لتكونوا علی بيّنته‌ من‌الامر كيلايتمكّن‌ من‌ تشويق ‌انظار كم‌السّاميه‌، اولوالاغراض‌ والفسادكما حصل‌، اثناءالحرب‌العامهٌ‌ من‌ سوءالتفاهّم‌ و ذلك‌ ان‌المرحوم ‌السيّدكاظم‌اليزدی طاب‌ ثراه‌ كان‌ قد ارسل‌ تحريراً بلزوم‌المحافظهٌ‌ علیحدود فاض‌ اين‌ كان‌ فامتثلت‌ امره‌ و طبقّته‌ و قد بلغكم‌ قبل‌ عنی و ما نسبت‌ الی الوقته‌ من‌جراء ذلك‌ و يمكن‌الوقوف‌ علی حالهٌ‌الرّوحيهٌ‌ بارسال‌ من‌ تعتمدون‌ عليهم‌ اذا رايتم‌ مناسباً لتطمئنوالحقيقهٌ‌ مقصود ناالمشروعهٌ‌ المارّهٌ‌ذكرها التّی ليس‌ لنا من‌ مقصد سواه‌، فبناء عليه ‌لزما عرض‌ هذالامر، علی حضرتكم‌ لتوسّطوا باخبارالمجلس‌الملّی علی مقصدنا التّی من‌جملتها صيانهٌ‌ حرّيتهم‌المغصوبهٌ‌ و تطلبوا رجوع‌الشاه‌ الی مقرّه‌ و سلطنتهٌ‌المشروعهٌ‌ و اعادهٌ‌ لطبق‌الاحكام‌القانون‌الاساسی فعلا لتكن‌ غير مسئولين‌ عمّا يحدث‌ من ‌الاحوال‌ فیالمستقبل‌ والسّلام‌ عليكم‌ و رحمهٌ‌الله‌».

خزعل‌

 

ترجمه‌ مكتوب‌ شيخ‌خزعل‌

 

اهواز 10 صفر 1343

حضرت‌ ثقهٌ‌الاسلام‌ آقای ميرزاعبدالحسين‌ نجل‌ آيهٌ‌الله‌ شيرازی دامت‌ بركاته‌

 

«پس‌ از تقديم‌ سلام‌ و واجبات‌ احترام‌، مخفی نماند به‌حضرت‌ عالی، پس‌ از آنكه‌ ملت‌ ايران‌ از بذل‌ نمودن‌ نفوس‌ نفيس‌ و قربانی نمودن‌ نفوس‌ زكيه‌ در راه‌ رسيدن‌ به‌مشروطيت‌ مقدسه‌، كه‌ همان‌ شورايی است‌ كه‌ خداوند امر به‌موجب‌ آن‌ در قرآن‌ مجيد و در لسان‌ پيغمبر اكرم‌ فرموده‌، مضايقه‌ ننمودند، مقصودشان‌ حاصل‌ و مشروطيت‌ ايران‌ به‌مقتضای مواد قانون‌ اساسی اعلان‌ و مطابق‌ اساسی را كه‌ مرحوم‌ آيهٌ‌الله‌ خراسانی طاب‌ثراه‌ امرفرمودند جريان‌ يافت‌، و عموم‌ مردم‌ از خاص‌ و عام‌ در تمام‌ اقطار ايران‌ بر مال‌ و جان‌ و دين‌ و شرف‌ خود اطمينان‌ حاصل‌ نمودند. ولی چنين‌ واضح‌ و آشكار گرديده‌ كه‌ بر پادشاه‌ مشروطه‌خواه‌ فشار آورده‌، به‌مهاجرت‌ از ايران‌ مجبورش‌ نمودند. بر مقدرات‌ ملت‌ تسلط‌ و آزادی مجلس‌ شورا را سلب‌، و بر آراء و افكار وكلای مجلس‌، تهديد و توعيد و سختی نموده‌، در اين‌ تسلط‌، بر امور به‌طوری استبداد به‌خرج‌ داده‌ كه‌ نظير آن‌ ديده‌ نشده‌، به‌اين‌ هم‌ اكتفا ننموده‌ به‌جمهوريتی كه‌ از آن‌ جز اخلال‌ در احكام‌ دين‌ و تغيير مذهب‌ جعفری به‌طرق‌ بلشويكی و امثال‌ آن‌ چيز ديگری مقصود نداشتند، شروع‌ به‌مقدمات‌ اعلانش‌ نموده‌، تا اينكه‌ حكم‌ استبدادی را به‌خود منحصر نمايد و افتخار كند نه‌ به‌تغيير رژيمی، بلكه‌ به‌يك‌ تغيير و انقلاب‌ دينی. ولكن‌ (يا بیالله‌ الا ان‌ يتم‌ نوره‌) بنابراين‌ ما گروه‌ عربستان‌ با جمعنا، با حلفاء بختياری خود و ساير همسايگان‌ از تمام‌ ايالات‌، اطاعت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ مشروطه‌ دموكراسی صحيحه‌ خودمان‌ اعلان‌ میدهيم‌، و هر يك‌ از بذل‌ نمودن‌ آخرين‌ قطره‌ خونش‌ در راه‌ حفظ‌ دين‌ و مذهب‌ و مشروطيت‌ بلادش‌ مضايقه‌ ننموده‌ و مستعد و مهيا و بر پشت‌ اسبها ايستاده‌ايم‌، با صدای بلند فرياد میكنيم‌:

«ما حفظ‌ مشروطيت‌ و رجوع‌ شاه‌ را فوراً به‌مقر و تخت‌ خود میخواهيم‌. تطبيق‌ احكام‌ مواد قانون‌ اساسی را موافق‌ موضوع‌ خواستاريم‌. آزادی مجلس‌ شورای ملی كه‌ بتواند شوؤن‌ دولت‌ و ملت‌ را به‌موجب‌ خيالات‌ خود از روی عدل‌ و انصاف‌ اجرا نمايد میخواهيم‌. با تمام‌ قوا اعلام‌ كلمه‌ محمدرسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌ دين‌ شريف‌ و شريعت‌ مطهره‌ را با مراعات‌ سادات‌ دين‌ و حجج‌الاسلام‌ و آيات‌الله‌ فیالانام‌ خواهانيم‌. میخواهيم‌ عموم‌ ايرانيان‌ در ايران‌ بر دين‌ و اعتقاد و اعراض‌ و مال‌ و نفس‌ خود مطمئن ‌باشند.» بنابراين‌ مقدمه‌، حضورتان‌ عرض‌ میكنم‌، كه‌ موافق‌ اسلاميّت‌ و تشيع‌ در اين ‌مقصود داخل‌ شده‌ تا به‌خوبی مطلع‌ باشند و چنانچه‌ در اثنای حرب‌ عمومی، سوءتفاهم‌ برای شما فراهم‌ شد، صاحبان‌ اغراض‌ و مفسدين‌، اذهانتان‌ را مشوب‌ ننمايند. چنانچه ‌مرحوم‌ سيدكاظم‌يزدی در آن‌ ايام‌ مكتوبی كه‌ راجع‌ بود به‌حفظ‌ حدود، به‌من‌ نوشته‌ بودند، امتثال‌ امر و تطبيق‌ نمودم‌ و به‌علاوه‌ چيزهايی را كه‌ به‌من‌ نسبت‌ میدادند در وقت‌ خود استماع‌، حاليه‌ برای واقف‌ شدن‌ بر حالت‌ روحی ما، كسانی كه‌ بر آنها اعتماد داريد گسيل‌ فرماييد تا به‌حقيقت‌ مشروعه‌ مقاصد ما مطمئن‌ گرديد، كه‌ ابداً مقصود ديگری جز آن‌ نداريم‌ بنابراين‌ لازم‌ شد كه‌ اين‌ امر را بر حضرت‌ عالی عرضه‌ داشته‌، تا توسط‌ شما مجلس‌ ملی را، كه‌ منجمله‌ مقاصدمان‌ حفظ‌ آزادی مغضوبه‌ آنها است‌ اطلاع‌ دهند، و رجوع‌ شاه‌ را به‌مقر سلطنت‌ و سلطه قانونيّت‌ بطلبند. و احكام‌ قانون‌ اساسي ‌محلی را تطبيق‌ و اعاده‌ دهند. تا اينكه‌ در آينده‌ از واقعات‌ و حادثات‌ مسوؤل‌ نباشيم‌.

والسلام‌ عليكم‌ و رحمهٌ‌الله‌ و بركاته‌»

 

خزعل‌

 

و ترجمه‌ يكی از مراسلاتی كه‌ به‌انگليسيها نوشته‌، درج‌ میشود:

 

ترجمهٌ‌ مراسلهٌ‌ خزعل‌ به‌قونسول‌ انگليس در اهواز.

«ملاحظه‌ میكنيد كه‌ تمام‌ عشاير و مشايخ‌، امروزه‌ مقاصد سوء دولت‌ ايران‌ را فهميده‌ و میدانند كه‌ حكومت‌ حاضره‌ فقط‌ در فكر اين‌ است‌ كه‌ املاك‌ و دارايی آنها را متملك‌ وآنها را به‌خاك‌ بنشاند. مسأله‌ فرامين‌ را برای عمليات‌ خود فقط‌ يك‌ نوع‌ بهانه‌ اتخاذ نموده‌اند. از من‌ پرسيدند: «آيا برای شركت‌ در حفظ‌ حقوق‌ و مصالح‌ آنها حاضر هستم‌ يا خير؟»

من‌ جواب‌ دادم‌:

«البته‌ برای اين‌ مسأله‌ حاضر و تا آخرين‌ نفس‌ جدوجهد خواهم‌ نمود

از اين‌ جهت‌ تمام‌ روسای عشاير آمده‌، قرآن‌ مهر كرده‌ و بقيد طلاق‌ قسم‌ خوردند، كه‌بر قول‌ خود ايستادگی نموده‌ و از اين‌ نقشه‌ روگردان‌ نشوند. جنبش‌ حاليه‌ هواداران‌ من‌، هيچ‌ شباهتی به‌سابق‌ ندارد و فیالحقيقهٌ‌ برای دفع‌ تجاوزات‌ دولت‌ ايران‌، همگی حاضر و مصمّم‌ شده‌اند. من‌ شخصاً هيچ‌ اعتمادی به‌تأمينات‌ سردار سپه‌ ندارم‌، بلكه‌ آنها را برای گول‌زدن‌ خود يك‌ نوع‌ وسيله‌ میدانم‌. زيرا در نتيجهٌ‌ اين‌ همه‌ تأمينات‌ كه‌ به‌سفارت‌انگليس‌ داده‌ كه‌ قشون‌ به‌اين‌ سامان‌ نفرستد، ديديم‌ كه‌ قشون‌ برای اين‌ مملكت‌ در راه‌ است‌. صاحبمنصبانی كه‌ از طرف مشاراليه‌ اعزام‌ شده‌اند، همه‌ نوع‌ اقدامات‌ مینمايند كه‌ به‌مصالح‌ من‌ برمیخورد. در صورتيكه‌ از اول‌ وهله‌ يك‌ نوع‌ اطمينان‌ داده‌ شده‌ بود، كه‌ وجود اين‌ صاحبنمصبان‌ برای دولت‌ فقط‌ يك‌ نوع‌ مستحفظ‌ است‌. هر يك‌ از اين‌ صاحبنمصبان‌ كه‌ به‌نقطه‌ای رفته‌اند، افكار و عقايد هواداران‌ مرا نسبت‌ به‌شخص‌ من‌ مسموم‌ و در مسائلی مداخله‌ مینمايند كه‌ به‌كلی از دايره‌ وظيفه‌ آنها خارج‌ است‌. يك‌ روز از ارسال‌ يك‌ نفر حاكم‌ برای آبادان‌ سخن‌ میراند. روز ديگر تعيين‌ كارگزاری را برای آن‌ محل‌ اشاعه‌ میدهد. يك‌ روز میخواهد مأمور بلديه‌ برای محمّره‌ بفرستد. ابداً روزی نمیگذرد كه‌ به‌كار من‌ مداخله‌ نكند. روزنامجاتی كه‌ در تمام‌ اين‌ مدت‌ عليه‌ من‌ و دولت‌ انگليس‌ قيام‌ نموده‌ بودند، هيچ‌ يك‌ از آنها مجازات‌ نشدند و معلوم‌ است‌ اگر پشت‌گرمی نداشتند به‌اين‌ هتاكيها هرگز جرئت‌ نمیكردند. من‌ ديگر ممكن‌ نيست‌ عقيده‌ به‌سردار سپه‌ داشته‌ باشم‌، ولواينكه‌ هزار قسم‌ بخورد. فقط‌ از تأمينات‌ كتبی و قطعی دولت‌ انگليس‌ متقاعد میشوم‌.

شرط‌ اول‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر سرباز ايرانی در اينجا نماند. زيرا مادامی كه‌ نظاميان‌ ايرانی اينجا باشند، هميشه‌ موجب‌ اغتشاش‌ و اختلال‌ هستند.

ثانياً تمام‌ فرامين‌ من‌ بايد تأييد و تصديق‌ بشود.

ثالثاً مالياتی كه‌ بر من‌ است‌ بايد به‌همان‌ ميزان‌ سابق‌ باشد. قراردادی كه‌ با مسترمكرميك‌ بسته‌ بودم‌ فقط‌ به‌سبب‌ اين‌ بود كه‌ از پيشنهاداتی كه‌ مقامات‌ انگليس‌ به‌من‌ نموده‌ بودند شك‌ داشتم‌، وگرنه‌ دولت‌ ايران‌ حق‌ نداشت‌ كه‌ آن‌ مخارج‌ هنگفتی كه‌ در ايام‌ جنگ‌ بر من‌ وارد آورده‌ بود منظور ندارد.

اكنون‌ كه‌ دولت‌ ايران‌ دارد هر روز يكی از تعهدات‌ خود را لغو میكند، من‌ هم‌ خود را در الغای آن‌ قرارداد مجحفانه‌ محق‌ میبينم‌.

رابعاً بايد به‌تمام‌ دوستان‌ و حلفای من‌ تأمينات‌ داده‌ شده‌ برای تمام‌ آنها عفو عمومی صادر نمايند.

من‌ البته‌ همه‌ نوع‌ اقدامات‌ لازمه‌ برای حفظ‌ سلامت‌ لوله‌های نفت‌ اتخاذ و كسی كه بر آنها جسارت‌ حمله‌ كند، سخت‌ترين‌ معامله‌ را با او خواهم‌ نمود، و اميدوارم‌ كه‌ به‌حفظ‌ آنها موفق‌ بشوم‌. ولی ممكن‌ است‌ چنانچه‌ میدانيد دشمنان‌ من‌ به‌طور مخفی صدمه‌ به‌لوله‌ها برسانند. برای اينكه‌ مرا با دولت‌ انگليس‌ در زحمت‌ بيندازند، و ميان‌ ما بغض‌ و نفرتی ايجاد نمايند.

مكرر میگويم‌ تا زنده‌ هستم‌ مصالح‌ دولت‌ انگليس‌ را حفظ‌ میكنم‌ و خدمات‌ من‌ به‌آن‌ دولت‌، كه‌ به‌آن‌ افتخار دارم‌، بر آنها مخفی و پوشيده‌ نيست‌. در عدالت‌ و حاضر شدن‌ دولت‌ انگليس‌ برای كمك‌ و مساعدت‌ من‌ همه‌ نوع‌ اميدواری دارم‌. خوزستان‌ در عرض‌اين‌ ساليان‌ دراز به‌هرگونه‌ امنيت‌ و آسايش‌، متنعّم‌ بوده‌ و اين‌ حقيقتی است‌ كه‌ همه‌ به‌آن‌ اعتراف‌ دارند. دولت‌ ايران‌ ميل‌ دارد اين‌ مملكت‌ را مختل‌ نمايد من‌ هم‌ به‌دولت‌ انگليس‌ متوسل‌ میشوم‌ كه‌ كمافیالسّابق‌ و بر طبق‌ مواعيد و قرارداد، مرا حفظ‌ نمايند. من‌ متعدی نيستم‌ ولی اگر دولت‌ ايران‌ خواسته‌ باشد نقشهٌ‌ حاليه‌ را تعقيب‌ نمايد، ناچارم‌ كه‌ از حقوق‌ خود حتیالمقدور مدافعه‌ نمايم‌. میترسم‌ از اينكه‌ مسأله‌ هرقدر به‌عهدهٌ‌ تعويق‌ بيفتد به‌همان‌ اندازه‌ وخيم‌ بشود

 

در اين‌ موقع‌ به‌كنار رود جراحی، يا كردستان‌ رود رسيديم‌.

 

 

تهديد دلسوزانه‌

 

پنج‌ فرسخ‌ به‌اهواز مانده‌ اتومبيلی در ميان گردوغبار پيدا شد. از اتومبيل‌ من‌ گذشته‌ به‌اميرلشكر جنوب‌ و امير اقتدار رسيد. بعد از چند دقيقه‌ مشارُاليهم‌ به‌نقطه‌ای كه‌ برای اصلاح‌ اتومبيل‌ ايستاده‌ بودم‌، رسيدند و با نهايت‌ اضطراب‌، لرزان‌ و در حال‌ رقّت‌ گفتند:

«اين‌ قونسول‌ روس‌ بود كه‌ محض‌ دولتخواهی و محبت‌ میخواست‌ حضرت‌ اشرف‌ را مطلع‌ سازد كه‌ صلاح‌ نيست‌ در اين‌ موقع‌ بیمحابا وارد اهواز شويد، زيرا كه‌ شيخ‌ قوايی در اهواز جمع‌ آورده‌ و تمام‌ هواداران‌ او مسلح‌اند و در و بام كوچه‌ و معبر را گرفته‌اند، و اگر وارد شويد همگی را دستگير خواهند كرد. زنهار، از ورود به‌اهواز خودداری نماييد و از كيد دشمن‌ ايمن‌ مشويد. حال‌، ما از حضرت‌ اشرف‌ استدعا میكنيم‌، صرفنظر فرموده‌ وارد نشويد و ترحمی بفرماييد، كه‌ همه‌ تلف‌ نشويم‌ و آسيبی به‌وجود مبارك‌ نرسد

در ضمن‌ صحبت‌، من‌ مواظب‌ احوال‌ اين‌ دو مرد بودم‌ كه‌ با وجود ديدن‌ مخاطرات‌ عظيمه‌ و جنگهاي بسيار، باز از ترس‌ يا برای حفظ‌ جان‌ من‌، اينطور مضطرب‌ و گريان‌ شده‌اند. از طرفی هم‌ به‌آنها حق‌ میدادم‌ كه‌ مرا به‌تأمل و تفكر دعوت‌ مینمودند. زيرا كه‌ امر، بسيار خطير بود. وارد شدن‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و خود و همراهان‌ را تسليم‌ كردن‌، از تهوّر خالی نبود. اگر قونسول‌ روس‌ ما را برای مصالح‌ سياسی خود و دامن‌ زدن‌ به‌آتش‌ هم‌ بيم‌ داده‌ باشد، و چنانكه‌ میگفت‌ شهر اهواز مسلح‌ هم‌ نباشد، اما برای خزعل‌ حاضر كردن‌ عدّه‌ای كه‌ مارا دستگير نمايند كاری نداشت‌، زيرا كه‌ اردويی همراه‌ ما نبود و سه‌چهار روز وقت‌ لازم‌ داشتيم‌ كه‌ قشون‌ برسد.

در اينجا من‌ قدری به‌فكر فرو رفتم‌. نه‌ از ترس‌ جان‌ خود، زيرا اين‌ متاعی است‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ در مدت‌ عمر قيمتی برايش‌ قائل‌ نبوده‌ام‌، اما برای همراهان‌، كه‌ محض‌ متابعت‌ من‌ در مهلكه‌ افتاده‌ بودند. ولی اين‌ تأمّل‌ يك‌ لحظه‌ بيشتر طول‌ نكشيد. توقف‌ يا مراجعت‌ بدترين‌ شكست‌ و نشانهٌ‌ نهايت‌ ترس‌ بود. با خود گفتم‌ كسی كه‌ به‌اين‌ كارهای خطير مبادرت‌ میورزد نبايد به‌اين‌ ملاحظات‌ قدم‌ واپس‌ گذارد.

اين‌ دو نفر هم‌ به‌واسطه‌ اضطرابی كه‌ نشان‌ میدادند مرا فیالحقيقه‌ متغيّر كردند. پس‌ سخن‌ آنها را قطع‌ كردم‌ و بر آنها بانگ‌ زدم‌ و گفتم‌:

«جان‌ شريف‌ است‌، اما در ميدان‌ جنگ‌ نبايد آن‌ را تا اين‌ اندازه‌ قيمت‌ نهاد. با وجود تمام‌ اين‌ خطرها، مسلح‌ بودن‌ هواداران‌ خزعل در اهواز، سوءقصد و تجهيزات‌ شيخ‌، نبودن‌ قشون‌ و غيره‌ چون‌ عزم‌ كرده‌ام‌ بايد به‌اهواز بروم‌ و هيچ‌‌چيز حتی گلوله‌ توپ‌ هم‌ مرا برنمیگرداند. ميگوييد بیاحتياطی است‌ و تهوّر است‌؟ باشد! اشخاص‌ كم‌دل‌، شجاعت‌ را تهوّر میخوانند و شهامت‌ را بیاحتياطی!

من‌ تنها وارد اين‌ شهر پردشمن‌ میشوم‌ و با تمام‌ قوای خزعل‌ مقابله‌ میكنم‌

و بيت‌ فردوسی را بر آنها خواندم‌:

 

جهانجوی را، جان‌ به‌چنگ‌ اندر است‌ وگرنه‌، سرش‌ زير سنگ‌ اندر است‌

 

اين‌ دو نفر خود را پس‌ كشيده‌ و عقب‌ ماندند. چون‌ ديدم‌ تأخير اسباب‌ توهّم‌ است‌، بر اتومبيل سوار و با يك‌ نفر نظامی، به‌طرف‌ اهواز راندم‌.

 

 

ورود به‌اهواز

 

جمعه‌ 13 قوس‌

ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر به‌اهواز رسيدم‌. عدّهٌ‌ كثيری با اتومبيل‌ و اسب‌ تا نيم‌فرسخی به‌استقبال‌ آمده‌ بودند و هرقدر به‌شهر نزديك‌ میشديم‌، جمعيت‌ مستقبلين‌ افزوده‌ میشد. از جمله‌ سردار اجل‌ پسر خزعل‌ و هشت‌ نفر از روسای عشاير. خزعل‌ بواسطهٌ‌ كسالت‌ يا ترس‌ هنوز به‌اهواز نيامده‌ بود. كوچه‌های شهر را آيين‌ بسته‌ و بيرقهای بسيار نصب‌ كرده‌ بودند. خيلی متأسفم‌ كه‌ نتوانستم‌ به‌موقع‌، از نحر شتری كه‌ در سر راه‌ كشتند جلوگيری كنم‌. حال‌ اين‌ حيوان‌ بزرگ‌ ترحم‌انگيز بود. عدهٌ‌ زيادی زير سلاح‌ بودند و در معابر و روی بامها جای داشتند. ولی عجب‌ است‌ كه‌ يك‌ نفر زن‌، حتی روبسته‌ هم‌ ديده‌ نمیشد. عمارت‌ خزعل‌ كه‌ بهترين‌ ساختمان‌ اين‌شهر است‌ برای ورود ما مهيا شده‌ بود. هر چه‌ به‌عمارت‌ نزديك‌ میشديم‌، اشخاص‌ مسلح‌ متراكم‌تر بودند. زير درختها و كنار ديوارها ايستاده‌ و بر تفنگها تكيه‌ داشتند و گوسفندوار به‌يكديگر تنه میزدند، و از ميان‌ چارقدهای سرخ‌ مثل‌ گل‌ شقايق‌ صورت‌ سياه‌ خود را نشان‌ میدادند. قصد خودنمايی ندارم‌ ولی هر كس‌ ديگر بود شايد خود را میباخت‌ و تحمل‌ اين‌ موقعيت‌ را نمیكرد. به‌قصر شيخ‌ وارد شدم‌ و در اطاق‌ خاصی كه‌ معيّن‌ شده‌ بود راحت‌ كردم‌. مردم‌ تا پاسی از شب‌ به‌تماشای همراهان‌ ما كه‌ از عقب‌ میآمدند مشغول‌ بودند. قريب‌ دو از شب‌، دبيراعظم‌ با اتومبيلی ديگر رسيد.

 

شب‌ اول‌ در اهواز

امشب‌ موقعيت‌ من‌ خالی از غرابت‌ نيست‌. تنها در قصر دشمن‌ نشسته‌ام‌ و ميزبان‌ من‌ با چندهزار نفر مسلح‌ كه‌ دارد، هراسان‌ شده‌ و به‌ساحل‌ پای ننهاده‌، كشتی خود را در وسط‌ كارون‌ نگاه‌ داشته‌ است‌. مهمان‌ يك‌ نفر است‌ و بايد ميزبان‌ را با وجود قوای بسياری كه‌ دارد امان بدهد. اين‌ ورود بيباكانة من‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و نترسيدن‌ از يك‌ شهر مسلح‌، بيش‌ از هزار توپ و صدهزار قشون‌ در مرعوب‌ كردن‌ خصم‌ مؤثر شده‌ است‌.

خزعل‌ را هر چه‌ دل‌ داده‌ و تحريك‌ كرده‌اند، حركتی ننموده‌ است‌. نسيم‌ شب‌، خروش‌ شكايت‌آميز كارون‌ را كه‌ از بالای سد فرو میريزد به‌اطراف‌ پراكنده‌ مینمايد. اين‌ رود كه‌ چون‌ از برداشتن‌ مانع‌ راه‌ خود عاجز است‌ و بيهوده‌ زير لب‌ غرش‌ خفيفی میكند، خيلی شبيه‌ است‌ به‌آن شيخ پيری كه‌ الان‌ در كشتی خود نشسته‌ و از پيدا شدن‌ سدی در مقابل‌ هوس‌ جاه‌طلبی و امارت‌جويی خود میغرد و چاره‌ای جز سرافكندگی ندارد. صدای آرام‌ رود كارون‌ نمیگذارد از ياد شيخ‌ غافل‌ بشوم‌. اين‌ شيخ‌ كه‌ به‌واسطهٌ‌ طول‌ زمان‌ اقتدار، تملّق‌گويی اطرافيان‌ و رنگ‌آميزی مدعيان‌ خاكها و آبهای عالم‌، سابقهٌ‌ خود را فراموش‌ كرده‌، و به‌هيچ‌ تنزل‌ و اطاعتی معتاد نيست‌ و اين‌ تموّل‌ و تمكّن‌ را موروثی پنداشته‌ و در اين‌ اواخر ميل‌ تشكيل‌ امارت‌ مستقلّه‌ را در دماغ‌ او ايجاد كرده‌اند، امشب‌ چه‌ فكر میكند؟

اين‌ شخص‌ وقتيكه‌ موقعيت‌ يك‌ هفته‌ قبل‌ خود را با امروز میسنجد، چه‌ حالی پيدا میكند؟ هفته‌ قبل‌، متنفذين‌ و مقامات‌ تهران‌ را زرخريد خود میدانست‌، تمام‌ قشون‌ هند و نفوذ مستخرجين‌ نفت‌ را پشت‌سر خود میپنداشت‌، صفحه‌ خوزستان‌ را امارتی میديد از طرف‌شمال‌ محدود به‌كوهستان‌ بختياری (و شايد نواحی اصفهان‌) و از طرف‌ مشرق‌ به‌خاك‌ فارس‌. يعنی رود كارون‌ را نهر كوچكی میديد كه‌ در ميان‌ خانة شخصی او در حركت‌ است‌ و محض ‌استفادة او از كوهرنگ‌ سرازير میشود و برای سلام‌ به‌او میغرد و به‌قصد پايبوس‌ او راه را كج‌كرده‌ به‌محمّره‌ میرود.

شوشتر و دزفول‌ و رامهرمز و اهواز و حويزه‌ را حجرات‌ (قصر اسپانيايی) خود میدانست‌. هروقت‌ میخواست‌، اقليت‌ مجلس‌ را برمیانگيخت‌ كه‌ قوة مقننه‌ را بر سر قوة مجريه‌ خراب‌ كنند. مديران‌ جرايد را امر میداد كه‌ عالم‌ مطبوعات‌ را به‌هيجان‌ آورند و اكناف‌ عالم‌ را از مظلوميّت‌ شيخ‌ پر كنند. سفارتخانه‌ها را اجازه‌ میفرمود كه‌ نتها و اتمام‌ حجّتها به‌دولت‌ بفرستند و بالاخره‌ هواداران‌ خود را ملخ‌وار میفرستاد كه‌ ما را در ملك‌ سليمان‌ تارومار كنند. اين‌ بود خيالات‌ و آرزوهای شيخ‌ كه‌ برای او از دايرة آرزو خارج‌ و به‌مقام‌ علم‌اليقين‌ و حقيقت‌ رسيده‌ بود. تلگراف‌ نمود، مرا تهديد كرد. قشون‌ فرستاد و قد برافراشت‌.

من‌ در ظرف‌ يك‌ ماه‌ چندصد فرسنگ‌ را پيموده‌، كوه‌ و دشت‌ و دريا را درنوشتم‌ و شخصاً به‌ميدان‌ آمدم‌ و هيچ‌ چيز مرا از ورود به‌قلبگاه‌ خصم‌ باز نداشت‌. اينك‌ من‌ در اهواز هستم‌ و او در ميان‌ رود كارون‌. عمارت‌ امارتش‌، فرو ريخت‌. كارون‌ به‌ياد مظالم‌ او دشنامش‌ میدهد. هيچ‌ قوه‌ای از داخل‌ و خارج‌ به‌فرياد او نرسيد. هيچ‌ جريان‌ پلتيكی مجال‌ نفوذ نيافت‌. مثل‌ شاهين‌ به‌سينة او چنگ‌ فروبردم‌. او را عفو كردم‌ و فردا بايد در خانه‌ غصبی خودش‌ از من‌ رخصت‌ يافته‌، خاضعانه‌ بخشايش‌ بطلبد و از مقام‌ امارت‌ به‌موقعيت‌ يك‌ نفر مرد زارع‌ مطيع‌ متمول‌ تنزّل‌ كند. در مقابل‌ چشمش‌ ماليّه‌، عوايد دولت‌ را جمع‌ آورد، قشون‌، ولايت‌ را نظم‌ بدهد، گمرك‌ در واردات‌ و صادرات‌ نظارت‌ كند و عدليّه‌ به‌عرايض‌ مردم‌ برسد. من‌ حق‌ دارم‌ در اين‌ باب‌ مبالغه‌ كنم‌ و بسط‌ مق