|
عهدنامه يک عشق، عشقنامه يک عهد
سفرنامه خوزستان گزارشی به تاريخ و ملت است، و سفرنامه مازندران برنامهای برای ملت و تاريخ.
بهمن اميرحسينی سفرنامه خوزستان گزارشی از رويدادها و تحرکات نظامی و ديدارهای سياسی است که بايد درواقع کارنامه سردارسپه و دستاوردش از اين سفر دانست که وی ماهرانه و مشتاق و البته به سزاواری، از آهن اعتبارش ميخ آخری برای تابوت قاجاريه و از طلای افتخارش نشان محبوبيتی بر شنل خويش ساخت.
نگاه دقيق، بیغرض و تاريخی به يادداشتهای رضاشاه، اگر بخشی بکار شناخت بهتر او و آرمانهايش بخورد ، فايده ارجح و اکبرش پیبردن به سخافت آنچه در پريروز تاريخ بودهايم و فراموشش کردهايم است. تلخهی نکبتی که رضاشاه با ناخن و دندان از بن بريد، پنج دهه بعد، به اعجاز يد بيضای حجج اسلام و اوليای طهارت و از آفتابه بلاهت پيروان خط امامشان آنقدر آب خورد و ريشه دواند که در روزگار امروزمان برای نمو هيچ نرگس و گندمی جايی نه که در دشت که در هيچ گلدانی نگذاشته و نمانده است. حدود دو ميليون ترياکی و بنگی و دهها هزار کودک خيابانی و بساط تعزيه و تعزير و حراج ايران و ايرانی، امروز ديگر همانقدر عادی شدهاند که لچک و صيغه و قطع يد.
رضاشاه را تنها در زمان حياتش بزرگ نناميدند که بگوييم حاصل ترس بود يا تملق. امروز هم بزرگ ناميده میشود که بيش از شش دهه از درگذشتش میگذرد و مُلکش با دگران است. رضاشاه را بزرگ مینامند و میناميم از آنجا که آرزوهای بزرگ داشت و کارهای بزرگ کرد، آرزوها و کارهای بزرگ برای ايران. او را بزرگ میداريم چون ميهنمان را دوست داريم. هرچه هم بيشتر از زمانه او دور میشويم بيشتر به بزرگی او پی میبريم. در کوهپايههای اطراف دماوند، آنچه ديده نمیشود دماوند است و آنچه به چشم میآيد سنگ است و صخره، که گاه ديواری گلين و گاه گذر گاوی آنرا هم از چشم میربايد. حال آنکه ده فرسنگ دورتر از تهران، حوالی رباطکريم و پرندک، اگر نگاه کنی تنها دماوند پيداست. تازه آنجاست که میفهمی دماوند اصلا يعنی چه؟ شرطش اما نگاه کردن است. دماوند کلاغ نيست که بخواهد نگاهت را با قارقار بخرد. بر ديدنش تلاش کنی، میيابی. رضاشاه هم نيازی به اثبات ما ندارد. برای درک بزرگیاش بايد ديدی همه جانبه داشت.
ü يادداشتهای ماموريتهای رضاشاه، اين دماوند فلات تاريخ ايران را «عهدنامه يک عشق، عشقنامه يک عهد» میناميم تا شايد نشانهای باشد از وقوف ما بر عشق او بر ما و عهد او بر پيشبرد امر ما، ما فرزندان ايران.
هر چند ريشه لاتينی واژه مانيفست به «صورت کالاهای يک کشتی» میرسد ، اما از دو سه سدهی گذشته، ما آنرا جز به معنای « برنامه يک مکتب هنری يا ادبی، و يا يک حزب و سازمان سياسی » نمیشناسيم.
امروز اما ايرادی هم نيست اگر دامنه شمول آنرا گستردهتر گرفته و از هدف سياسی ـ اجتماعی و برنامه سازندگی يک فرد نيز با عنوان مانيفست ياد کنيم. درحقيقت مانيفست احزاب را هم، بيش از دو سه نفر ننوشتهاند ـ معروفترينش را دو آلمانی در ۱۸۴۸ ـ و برای اجرا به ديگران سپردهاند.
وقتی مانيفست در کاربرد سياسیاش، برنامهای به منظور تغيير و ساختن جامعهای بهتر، نو و پيشرفته معنا بدهد، روح غالب و هدف نگارش سفرنامههای خوزستان و مازندران رضاشاه را چه میتوان ناميد جز ارائه مانيفست ترقیِ ايران عقب ماندهی آغاز دهه سوم سده بيستم؟
مطمئنا وقتی رضاشاه گزارش سفرهای خوزستان و مازندران را مینوشت دغدغه اينرا نداشت که هشتاد سال بعد کسی میتواند از سفرنامههايش مانيفستی بيرون بکشد يا نه؟ و تازه پس از آن نيز آيا کسانی با اين تعبير موافق و خوشنودند يا نه؟ دنيای او دنيای ديگری بود. دنيای بحثهای بیپايان و دنيای اگر و شايد نبود. دنيای نياز و خواست پيشرفت بود و لزوم اجرا و انجام.
سفرنامه خوزستان يادگار دوران سردارسپهی و شرح سفری تاريخی و سرنوشت ساز در کشورمان است و سفرنامه مازندران رهآورد نخستين سفر وی پس از پذيرش پادشاهی و آغاز سازندگی ايران میباشد.
يادداشتهای اين دو سفر به روشنی نشان شرايط متفاوت سياسی اجتماعی جامعه را بر خود دارند و گرچه هر کدام شرح سفر به بخشی از کشورمان هستند اما حال و هوای بسيار تغيير يافتهای را ارائه میدهند: التهاب و دل نگرانیهای سردارسپه در سفر خوزستان، جای به آرامش و برنامهريزیهای رضاشاه در مازندران میدهد. سفرنامه خوزستان گزارشی به تاريخ و ملت است، و سفرنامه مازندران برنامهای برای ملت و تاريخ.
سفرنامه خوزستان گزارشی از رويدادها و تحرکات نظامی و ديدارهای سياسی است که بايد درواقع کارنامه سردارسپه و دستاوردش از اين سفر دانست که وی ماهرانه و مشتاق و البته به سزاواری، از آهن اعتبارش ميخ آخری برای تابوت قاجاريه و از طلای افتخارش نشان محبوبيتی بر شنل خويش ساخت. گزافه نيست که اين سفرنامه را اراده و پيروزی آن بناميم.
در سفر مازندران، رضاشاه که از دغدغه سرکوب دشمنان کشور رهايی يافته، شرحی از موقعيت جغرافيايی و شرايط آب و هوا و چگونگی شهرها و روستاها و آدميان میگذارد. تصويری که در اين سفر از وضعيت ويرانی شهرها و نحوه به اصطلاح زندگی ايرانيان بدست داده میشود را جز اندوه نمیتوان نام نهاد.
بر شانههای اين دو ـ اراده و اندوه ـ اما سنگينی نگاهيست که نبض سفرنامه است و چون مَهِ نخلستانهای خوزستان و مِهِ بيشههای مازندران در شرح هر گام سفر جاری است. نگاهی بر ديروز و آنروز ايران زمين که چون هرم آفتاب بر صخره صخره واژگان کتاب میتابد و از مهر به ميهن گرم و سرشار میسازد. اين نگاه به فردا همانا بيان انديشه والا و خواست و برنامههای بزرگ رضاشاه برای کشورش است که در شرايط زمان سفر چارهای جز آرزو ناميدنشان نداريم و سايه اميد بر کوير زندگی ايرانيان میافکند.
اين آرزوها را ـ که البته فقط آرزو نماندند ـ مانيفست رضاشاه میدانيم، صرفنظر از اينکه با تعريف آکادميک و لغت نامهای آن همخوانی دارد يا نه و آيا با تعريف واژه دکترين سازگارترست يا نه؟ و يا ترکيبی از هردو است؟، آرزوهايی که چند صباحی بعد به همتِ عشق بیهمتای اين سرباز ايرانی به ميهنش، جامهی انجام پوشيد و ملتی، مبهوتِ فرماندهی او و توان و کار خود، معجزهاش دانست و امروز هم پس از هشتاد سال کماکان میداند و سدهها خواهد دانست. گفتيم ملت و اين شامل هر آن ايرانی میگردد که به ميهنش و مردمانش مهر میورزد و جز آن در سر ندارد. نيازی به گفتن ندارد که خفاشان خلقی و افعيان امت را در اين بحر مهر به ملت راهی نيست.
سفرنامهها را میبايد مفرشی آکنده از اندوه، آرزو و ارادهی اين مسافر عاشق دانست که به امانت به قافله تاريخ میسپارد تا در شهرهای ماورای فردا ـ يکی شان شهر امروز ما ـ به سرای بيداران برساند تا از اين ميراث، سودايی برای رهايی ميهن سازيم.
يادداشتهای رضاشاه با سفرنامههای ميسيونرها و سوداگران و ماموران سياسی دولتهای اروپايی که آشنايی سطحی و گذرايی با اين مرز و بوم داشته و داستانهايی برپايه برداشتهای نادرست خود از روحيه و رفتار مردمان در درازای سفرشان سرهم کردهاند و نه با شوق که با تحقير بر ما نگريستهاند و هدفی جز پرکردن توبره خود و دولتهای فخيمه نداشتهاند، تفاوت بزرگ دارد. هم در هدف، هم در ديد و شناخت: من وطن خود ايران را بهخوبي ميشناسم. ايالات و ولايات و شهرها و قصبات مهم آنرا تماماً ديدهام، و حتي در اغلب قراء و دهكدههاي آن بيتوته كردهام. تصور ميكنم احدي در ايران بهقدر من بهجزئيات اخلاق و عادات و رسوم اهالي واقف و آشنا نيست، زيرا افراد برجسته و مشخص آن را، در هر ضلعي از اضلاع مملكت باشند شخصاً ميشناسم و به اصول زندگاني، طرز تفكر، ايمان و عقيده، تخيلات و توهمات آنها واقفم. بر پايه اين شناسايی، هر جا انتقادی میشود، که کم و کُند هم نيست، چون از دل برآمده است لاجرم بر دل هم مینشيند و آينهدارمان برخلاف سنت، نه سنگ که حُرمت میيابد.
در سفر به خوزستان، سردارسپه که عمری را در خدمت نظام گذرانده توانايیهای ذاتی خود منجمله درک دقيق شرايط، استقامت در کسب هدف و شيردلیاش را بیمضايقه مینماياند. در اين سفر بود که رضاخان سردارسپه، خوزستان را به آغوش وطن برگرداند. طبيعی است که فداکاری افسران و سربازان ارتش ايران در اين اقدام، ارجمند و ستودنی است. ولی فراموش نکنيم که اين ارتش تنها بر پايه مديريت و اقتدار آن سرباز ايرانی جان گرفت و مثمر ثمر گرديد. پاسخ آن پيرمرد به نادرشاه که «من بودم ولی تو نبودی» را به خاطر داشته باشيم.
اين سفر هنوز به پايان نرسيده بود که سرايش اسطوره رضاشاه آغاز شد. و آن هم نه بدست ياران و شيفتگان که توسط دشمنان. فردای روزی که سردارسپه به تنهايی و چند ساعت زودتر از همراهان به اهواز وارد میشود خزعل در ديدار با رييس دفتر ايشان آقای بهرامی متوحشانه میپرسد: خواهش دارم قطعاً بهمن اطلاع بدهيد كه آيا حقيقتاً حضرت اشرف وارد اهواز شدهاند و شخصاً اينجا تشريف دارند؟ شما با چه جرئت و با كدام پيشبيني اينطور بيباكانه وارد اهواز شدهايد؟...فيالحقيقه نميتوانم باور بكنم كه حضرت اشرف شخصاً بهاهواز آمده باشند. اگرصحت داشته باشد، چنين متهوّر جسوري در عالم نيست. و اين تنها، حرف و نظر خزعل نبود. پيش از ورود سردارسپه به اهواز، قنسول روس خود را شتابان به اردوی ايشان رسانده و نظر منفی خود و توصيه در نرفتن به اهواز را از طريق اطرافيان به اطلاع رسانده بود: «اين قونسول روس بود كه محض دولتخواهي و محبت ميخواست حضرت اشرف را مطلع سازد كه صلاح نيست در اين موقع بيمحابا وارد اهواز شويد، زيرا كه شيخ قوايي در اهواز جمع آورده و تمام هواداران او مسلحاند و در و بام كوچه و معبر را گرفتهاند، و اگر وارد شويد همگي را دستگير خواهند كرد. زنهار، از ورود بهاهواز خودداري نماييد و از كيد دشمن ايمن مشويد. حال، ما از حضرت اشرف استدعا ميكنيم، صرفنظر فرموده وارد نشويد و ترحمي بفرماييد، كه همه تلف نشويم و آسيبي بهوجود مبارك نرسد.».... غافل از آنکه در واژهنامه حضرت اشرف، ترس را ننگاشتهاند. و در پاسخ اين بيت فردوسی را میشنوند که:
جهانجوي را، جان بهچنگ اندر است
وگرنه، سرش زير سنگ اندر است
و اينگونه بود که وقتی سردارسپه از اين سفر به تهران برگشت، مردم که شاخکهای «مرد ميدان سنج»شان تيز و حساس است، قصد آن کردند که او را از ميدان توپخانه بر دوش کشيده و مستقيم به کاخ برند. کاری که البته چند ماه بعد در صورت قانونی خود انجام گرفت. آنروزيان میدانستند که پس از اميرکبير ايران کوهمردی چنين بر خود نديده است. همچنانکه ما امروزيان.
در سفرنامه خوزستان، تلگرافهای متبادله بين سردارسپه و کفيل نخستوزير و شماری از وزيران، شرح گفتگوهای انجام شده با نمايندگان دولت انگليس منجمله کاردارهای آن در اصفهان، بوشهر و بصره، و نيز تلگرافهای رد و بدل شده بين وزارت خارجه ايران و سفارت انگليس آورده شده است. افزون بر آن گزارشهای فرماندهان ارتش به فرمانده کل قوا، چند نامه از احمدشاه قاجار از فرانسه به وليعهد محمدحسن ميرزا در تهران و برعکس، تلگرافهای شيخخزعل به مجلس شورای ملی و سردارسپه، و ترجمهی چند مطلب از روزنامههای عراق در باب خزعل نيز در آن يافت میشود که بر آگاهی ما از جزييات غائله خزعل میافزايد و کتاب را از جهت ارائه سند غنیتر میسازد.
ديد درست رضاشاه و بیباکیاش در رد طمعهای پايان نيافتنی دولت فخيمه انگليس بر خاک کشورمان را شماری از تلگرافهای متبادله بين نمايندگان دولت انگليس و وزارت خارجه ايران به تماشا میگذارند. اين مکاتبات و نيز نامهنگاریهای هيات وزيران با سردارسپه نشان میدهند که اگر عزم راسخ و روحيه بالای وی نبود، دولت ايران توان و جرئت فرستادن نيرو به خوزستان برای دفع شورش خزعل را نداشته و آن بخش از کشورمان با کمک انگليسيان که به حمايت کامل از مقاصد خائنانه خزعل برخاسته بودند، بزودی از پيکر ايران کنده میشد.
کنسول انگليس در شيراز در ديدار با رضاشاه که در راه رفتن به بوشهر است، از سوی مقامات بالاتر خود اعلام میکند: چون خزعل رسماً تحتالحماية دولت انگليس است و ما مجبوريم از تحتالحماية خود قويّاً مواظبت و محارست كنيم، ناچاريم كه با شما نيز بهطور رسمي وارد مذاكره شده و از ورود شما جلوگيري و از ورود قواي نظامي شما بهخاك خوزستان ممانعت كنيم. انگليس در خوزستان علاوه بر موقعيت سياسي، وضعيت خاصي دارد. لولههاي كمپاني نفت كه در طول كارون كشيده شده، ممكن است در اين لشگركشي و منازعات صدمه ببيند. بنابراين هر پيشامدي كه رخ بدهد، مسؤوليّت مستقيم آن متوجّه دولت ايران و شخص شما خواهد گرديد و ما مجبور بهمدافعه و مداخله خواهيم شد.»
و مامور دولت فخيمه شاهد چنين برخوردی میشود: بدواً بهقونسول گفتم: «اما در خصوص لولههاي نفت كه بهانه اين قبيل مداخلات عجيبة كودكانه قرار دادهاند، من شخصاً ملتزم و متعّهد ميشوم، هرگاه از حركت قشون و جنگ، بدان صفحات صدمه وارد شود شخصاً غرامت بدهم.
راجع بهمذاكراتي كه كرديد، من جداً اعتراض ميكنم و تذكر ميدهم كه اگر من بعد بهاين لهجه و بهاين طرز با من طرف گفتگو بشويد، ترجيح خواهم داد كه رشته مناسبات خود را با تمام مأمورين دولت انگليس پاره كنم. خوزستان يكي از ايالات ايران است و خزعل يك نفر رعيت ايران. اگر او خود را تحتالحمايه معرفي كرده، خائن است و من نميتوانم در اين قبيل موارد لاقيد باشم. لهذا اجازه نميدهم كه در حضور من اين طورصحبت بشود.» و اين كلمات را با تمسخر و استهزا گفتم...
نميخواهم بگويم كه اين امر و تصميم من در اين موقع در قونسول عصباني انگليس چه تأثيري كرد. ابداً انتظار نداشت كه از يك رئيسالوزراي ايراني اين طور مكالمه و اين قسم تمرد بشنود و ببيند. در مدت صدوپنجاه سال عمّال انگليس عادت كرده بودند كه هر سري را در مقابل خود خم شده بيابند، بلكه نقشههايي را كه اصلاً جرئت تعقيب آن نميرفت، از طرف اولياي امور ايران فراهم شده و استقبال شده ببينند، تا چه رسد بهيك حكم قطعي و امرصريح. قونسول انگليس گمان ميكرد با يكي از ضعيفالقلبهاي دربار قاجاريه سروكار دارد، كه هروقت يكي از نايبهاي سفارت، ملازمش را بفرستد و تهديدي بكند، آن شب بهخواب نرود و فردا هر امري را بهموقع اجرا گذارد. و رضاشاه نه در حرف که در عمل نشان داد که واژههايش صاعقهاند، نه بادبزن.
سند زير نشان دهنده واقعی نظريات دولت انگليس در باره خوزستان است. کسانی که رضاشاه را دست نشانده انگليسها میدانند چنانچه قصدشان ابراز و ارضای تمايلات دلقکنمايیشان نيست با خواندن اين سند و دهها سند ديگر در همين زمينه ، زبان در کام خواهند کشيد. در تلگراف کنسول انگليس در اهواز به سفارت انگليس در تهران میخوانيم که: خوانين بايستي از دو كار، يكي را اختيار كنند، يا بهدولت ايران تسليم شوند، يا فاشافاش طغيان نمايند. در صورت اول، قشون ايران عاقبت وارد معادن نفت خواهد شد و گمان نميكنم بدتر از اين موقعيتي براي كمپاني باشد. در صورت اجراي شق ثاني، به اعتقاد من نظر بهعلل فوق خوانين مغلوب خواهند گرديد. عاقبتالامر خود آنها حاضر ميشوند كه خسارت عمده بهمعادن نفت وارد آوردند تا ما را مجبور بهمداخله علني و جدي نمايند.
چون فقط از طرف طوايف بختياري ممكن است خساراتي بهاراضي نفتخيز وارد آيد، من پيشنهاد ميكنم كه در ابتداي ظهور مقدمات اغتشاش، يك دسته از قشون ما وارد ميادين نفت شود. اين دسته قشون، دارايي كمپاني را حفظ مينمايد و حضور آنها را ميتوان هم براي مساعدت بختياريها و هم براي امداد قشون ايران، بهحساب آورد.
اين عده را ميتوان بهمنزلة يك قوة ميانجي قرار داد كه از طرف دولت فخيمه بريتانيا شيخ محمّره را در مقابل دولت ايران صيانت نمايد. اگر بهانه براي اعزام قشون بهدست نيايد، و سپاهيان دولت ايران براي اشغال اراضي و قلمرو شيخ ابراز عزم راسخ نمايند آنوقت ما بايستي شورشي در ميانه هواداران خزعل توليد كنيم تا از طغيان آنها خطراتي براي لولههاي نفت پيش بيني بشود. سپس با پياده كردن قشوني در اهواز، نقشه وزيرجنگ را باطل نموده و بر او سبقت بجوييم.»
خزعل نيز در نامهای که به ماموران دولت انگليس نوشته است از رفتار سردارسپه نارضايتی نشان داده و اعتراض میکند که:
سردار سپه... يك روز از ارسال يك نفر حاكم براي آبادان سخن ميراند. روز ديگر تعيين كارگزاري را براي آن محل اشاعه ميدهد. يك روز ميخواهد مأمور بلديه براي محمّره بفرستد. ابداً روزي نميگذرد كه بهكار من مداخله نكند. روزنامجاتي كه در تمام اين مدت عليه من و دولت انگليس قيام نموده بودند، هيچ يك از آنها مجازات نشدند و معلوم است اگر پشتگرمي نداشتند بهاين هتاكيها هرگز جرئت نميكردند. من ديگر ممكن نيست عقيده بهسردار سپه داشته باشم، ولواينكه هزار قسم بخورد. فقط از تأمينات كتبي و قطعي دولت انگليس متقاعد ميشوم... شرط اول من اين است كه يك نفر سرباز ايراني در اينجا نماند.... مكرر ميگويم تا زنده هستم مصالح دولت انگليس را حفظ ميكنم و خدمات من بهآن دولت، كه بهآن افتخار دارم، بر آنها مخفي و پوشيده نيست... برای اثبات خيانت يک فرد به کشورش آيا نيازی به سندهای ديگر هست؟
برپايه همين خدمات به دولت فخيمه امپراتوری انگليس است که کنسول آن کشور در اهواز در تلگرافی به سفارت انگليس در تهران اشعار میدارد: شيخ اعزام هريك از قواي ذيل را بهمنزلة تجاوز بهمنطقه و اراضي خود خواهد نگريست:
۱- قشون.
۲- پليس.
۳- حاكم.
۴- مأمور عدليه.
۵- تحصيلدار مالياتهاي غيرمستقيم.
و سردارسپه که عازم بازگرداندن خوزستان به آغوش ميهن و شاهد سنگاندازی و مخالفتهای ماموران انگليس است میپرسد مقصود از اين نقشه چيست؟ و هوشمندانه پاسخ میدهد: استقلال معادن نفت جنوب و كوتاه كردن دست ايراني از منافع آتيه آن.
من نميتوانستم در مركز مملكت بنشينم و ببينم كه جرايد بينالنهرين و شامات، خزعل را امير بالاستقلال خوزستان معرفي نمايند.
قشون من نميتوانست اجازه دهد كه امير مصنوعي جديدالولاده، با تقديم مختصر پولي بهشاه و اعطاي مبلغي بهخائنين مجلس و مركز، و اخذ دستور صريح از مقامات خارجي، اعلان تحت الحمايگي خارجي را رسماً بدهد، و يكسره، ايران و ايرانيت را از مّد نظر دور و فراموش نمايد.
و بهياري خدا برعزم و ارادة آهنين خود تكيه كرده، راه جنوب را پيش گرفتم.
امري كه بيش از هر چيز در اين موقع باريك عزم مرا در حركت قوت ميدهد و قدم بهقدم برسرعت من ميافزايد، همانا عشق سرشار خدمت بهمملكت و هموطنان عزيز است كه همهوقت خاطر مرا اسير خود ميدارد.
مثل اينست كه در طبيعت من دشمني غريبي بر ضد ناامني ايجاد گرديده و من براي قلع وقمع اختلال كنندگان و سركشان خلق شدهام. زيرا كه بر من مسلم شده كه اساس هر اصلاح و اقدامي در اين مملكت عليالعجاله بسط دامنه امنيت و آرامش است. مادام كه مردم فراغت نداشته و از نعمت امن و راحت برخوردار نباشند، مجال آنكه بهخود آيند و احتياجات زندگانيخويش را درك كنند و در صدد چارهجويي برآيند نخواهند داشت.
قصد رضاشاه همانگونه که خوانديم بسط دامنه امنيت و آرامش بوده است و نه ايجاد رعب و گرفتن انتقام. کما اينکه وقتی خزعل شرفياب میشود و پای بوسی میکند، چنين میشنود: «برو مطمئن باش كه نه طمع بهمال و نه قصدي بهجان و آبروي تو دارم. بههيچوجه درصدد افناي تو نيستم. بهيك شرط كه منبعد خود را ايراني بداني و چشمت بهطرف تهران باشد نه جاي ديگر. زيرا كه هر كس بهخارجه تكيه كند، ايراني نيست و كسي كه از نعمت ايران برخوردار است، نميتواند در باطن دشمن ايران باشد و زنده بماند. پس اگر بعدها روية سابق را ادامه بدهي، تنها مجازات تو اعدام است. برو.»....
سفر خوزستان همانگونه که خوانديد سفری با هدف مشخص نظامی و سياسی بود. هدفی که دستيابی به آن امری قطعی و بر آسمان نوشته شده نبود. با اين وجود رضاشاه در طول راه هم خرابیها و ناتوانیها را ديده است و هم هرگاه که فرصتی دست داده است در انديشه ساختن و ساختن کشور فرو رفته است. در بوشهر سوار کشتی کوچک و نامطمئنی میشوند تا به خوزستان بروند. تا به مقصد برسند رضاشاه کاری جز انديشيدن و راهحل يافتن بر بدبختیهای کشور و مردممان ندارد. برحرمان وطن خود از نعمت دريانوردي و حكومت بر اين عنصر سيال محزون گشتم. متأسفانه در عهدي كه ممالك روي زمين بيش از پيش بهاهميت درياها واقف شده و بر سر تصرّف يك مشت آب شور، خونها ميريختند و خاكها از دست ميدادند، سرنوشت ملت ايران بهدست پادشاهاني طماع و خودخواه و غافل افتاده بود كه ديدة كوتاهبين آنها از حدود «چشمهعلي» و رودخانه «جاجرود» دورتر نميديد. بهشكار رفتند و سرسرهبازي كردند و بر عدة زنان و خواجهسرايان افزودند و گذاشتند كه دول اروپا نه تنها آبهاي دوردست را برادرانه يا خصمانه تقسيم كنند، بلكه بهدرياي مخصوص ايران و راه منحصر بهفرد مملكت آنها نيز وارد شوند، ودست بياحترامي دراز كنند. دريايي كه در اعماق آن گنجهاي بي پايان خفته و سطح آن گذرگاه ذخاير و مصنوعات روي زمين است، متأسفانه هيچ بهبودي در اوضاع ساحل نشينان خود خاصه ايرانيان بنادر حاصل نكرده است. ثروت بي پايان از پيش چشم آنها ميگذرد و از دست آنها عبور ميكند و ذرّهاي احوال معاش و علمي آنها خوبتر نميشود. فيالحقيقتاً چقدر تأسفآور است و چقدر شبيه است، وضع ايرانيان مقيم بنادر و جزاير خليج فارس بهماهي كه در امثال گويند، همواره غريق بحر است و هميشه خشك لب و آرزومند آب. در تمام عالم اشخاصي كه در ساحل درياها هستند بهزودي توانگر ميشوند، اما روزبهروز اهالي بنادر خليجفارس گداتر ميگردند. زيرا كه سياست بي عمق و سبكسرانه قاجاريه، اين هموطنان زحمتكش ما را مزدور يا تماشاچي اجانب كرده است.
مثلاً اهل بوشهر با تحمّل گرماي سخت و هواي بد، هنوز استطاعت ندارند كه كوچههاي شهرخود را پاك و آباد سازند، و از دنياي متمدني كه در دروازة آن قرار گرفتهاند اندكي استفاده نمايند. اگر داخلة خاك امن باشد، تمام بنادر خليج فارس كم و بيش قابل ورود بهصدور مالالتّجاره و توقف سفاين هستند. نقص اين بندرگاهها علاوه بر امنيت داخله و فقدان راههاي بزرگ تجارتي مخصوصاً يك رشته راهآهني است كه اگر كشيده شود و مركز بنادر را بهبلاد معتبره داخل فلات متصل كند اهميت خليج فارس و بنادر جنوبي ايران صد درجه بيشتر خواهد شد....
اوضاع زندگاني و لباس و ميزان فكر و ذوق اهل بنادر بهغايت تأسفآور است. در اين موقع كه قايق متزلزل، ما را در ميان آب و هوا حركت ميداد، در كمال خلوص از خداوند مسألت نمودم كه مرا موفق دارد، مطابق آروزي ديرين خود، بنادر ايران را آزاد و آباد كنم و اين خليج پربركت را كه اكنون ديوار زندان ايران محسوب ميشود، مبدل بهدروازهاي كنم كه ثروت و علوم و صنايع دنياي متمدن از آن بهداخلة مملكت ورود نمايد...
فوقالعاده تأسفخيز است، كه در تمام دوره سلطنت قاجاريه، كسي بهفكر تهيّه چند كشتي معتبر در اين گذرگاه مهم نيفتاده، امر اين شريان بزرگ تجارتي را مهمل گذاشتن و بهتفرّج در چمن سلطانيه و شكار جرگه اطراف تهران و عشرت «عشرتآباد» پرداختن شخص را متعجب و خشمناك ميكند. آيا ميشود خليج فارس را فراموش كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت چقدر بايد در خواب باشد كه اين موقع مهم را نبيند!...
پس از آنکه سردارسپه در اهواز، بر کار خزعل مهر اضمحلال کوبيد و خوزستان را به ميهن بازگرداند، با فراغت خاطر بيشتری به امر چگونگی ساختن ايران میپردازد. دزفول شهر دورافتادهاي است كه تا خط آهن كشيده نشود و راه خرمآباد كاملاً مفتوح و مأمون نگردد اميد ترقّي براي آن نيست.
در اين موقع، زايد نميدانم عطف توجهي بهجانب ساكنين لرستان كرده، اعم از طوايفي كه در حوالي دزفول سكني دارند، و يا عشاير و قبايلي كه در دوردست متوقف هستند، و در ضمن نصيحت و اندرز، بههمة آنها عموماً خطاب ميكنم كه قشون دولت، نه تنها آنها را رعاياي اين مملكت و جزو اين مملكت دانسته و با هيچيك از آنها طرفيت ندارد، بلكه بايد چشم و گوش خود را باز كرده، بدانند و بفهمند و دقّت كنند كه مقصود من و تمام زحمتي كه در اين راه ميكشم، و تمام مقاومتي كه در انتظام لرستان بهعمل ميآورم صرفة آن عايد خود آنهاست، و براي آن است كه آنها بهرهمند شده لذت امنيت و عدالت را چشيده، و از اين زندگي وحشيانه و اين اسلوب زشت و نامطبوع خلاصي و رهايي يابند.
اگر لرها بهاين طرز و اسلوب بي موضوع خو گرفته و نفهمند كه در چه مرحلة زشتي امرار حيات ميكنند، من با نهايت دلسوختگي مجبورم كه آنها را از اين سرگرداني هميشگي خلاص كنم و برادران خود را بهطرف تمدن و انسانيت سوق دهم. همينقدر كه مختصر آسايش و سكوني براي آنها حاصل شد، آنوقت همه خواهند فهميد كه من هميشه با نظر پدرانه بهآنها نگاه كرده و همه آنها را از خود و بستة خود دانستهام. دزدي و ولگردي و غارت و چپاول و بيابان پيمايي، كار انسان نيست. لرستانيها عموماً، از اول تا آخر بايد روية انسانها را پيش بگيرند. بايد بتدريج قراء و قصباتي از خود درست كرده باكمال فراغت خاطر و آسايش خيال با عيالات خود بهكار زندگي و تعالي و ترقّي بپردازند. اين رويّة حاليه، همة آنها را نابود خواهد ساخت. بههمين لحاظ و از روي كمالدلسوزي مجبور از افتتاح راه خرمآباد بهخوزستان شدم، و تمام طوايف بايد از موقعيت خود استفاده كرده در عوض سرگرداني در بيابانها، شروع بهمراوده با خوزستان و بروجرد و اطراف نموده از راه تجارت و مراوده، قدر زندگاني را بفهمند.
رضاشاه در هر دو سفرنامه به نقش اساسی انسان در تغيير شرايط زندگی اشاره میکند و علت اصلی عقبماندگی جامعه ايرانی را در خود روحيه و انديشه ايرانيان دانسته و در نتيجه تنها راه چاره را نيز در درمان آنها میداند. رضاشاه در هر موقعيتی نمونهای از آن روحيه بدست میدهد و راهحلش را هم فقط در تعليم و تربيت کودکان و نوباوگان کشور میداند و بس. در سفرنامه خوزستان میخوانيم: چنانكه تمام ايرانيان عقيده دارند فقط بايد متذكر شد كه مزاج ايراني يكصدوپنجاه سال است كه با تمام معني و مفهوم مسموم گشته و بايد فكر كرد كه چه تزريقات سريعالاثري بايد پيدا كرد كه اين مريض مسموم يكصدوپنجاه ساله را بهبودي بدهد. و اين مسموميت اخلاقی و روحی را بارها نشان داده است. رضاشاه در سفرنامه مازندران نيز وقتی از ولايت پرنعمت و گنجوار مازندران و سختی تهيه مواد اوليه زندگی برای تهران که مفلسش مینامد سخن میگويد، به نقش مردمان در ساخت جامعه و تامين رفاه و آسايش زندگی پرداخته و مینويسد « تنها مانع رسيدن آن گنج بهاين مفلس سلسله جبال “البرز“ است كه چون ديواري عظيم ولايات شمالي را از فلات خشك ايران مجزي داشته، و راه عبورومرور را مسدود كرده است. اما بهنظر من مانعي ديگر وجود دارد كه بزرگتر از كوه “البرز“ بايد حسابش كرد، و آن سستي و تنبلي اهالي است.» و خردمندانه تذکر میدهد که عوامل طبيعی و کيفيات جغرافيايی هر کشوری سختیهايی برابر انسان میگذارند ولی اهميت و شرف انسان در اين است که با بهرهگيری از انديشه خود بر نيروی سهمگين طبيعت استيلا يابد. و اشاره میکند که ملتهايی که امروز زندگی خود را آسان ساختهاند روزی دچار همين دشواریها بودهاند و تنها با بهره از تدبير و کار فراوان و بیچشمداشت به امداد غيبی توانستهاند بر طبيعت پيروز گشته و کوه و باتلاق و رودخانه را به زير مهميز ارادهشان درآورند. و بدينسان فرد ايرانی را متوجه مزاج مسموم و کوتهبينی و کمکاریهای گذشته و درنتيجه وظايف بیشمار آتیاش میسازد.
اتلاق سستی و تنبلی به اهالی، ويژه تهران و مازندران نيست. تمامی مرز پرگهر را در بر میگيرد: به قوانين ثابتة طبيعي هم اگر مراجعه كنيم، در ظاهر امر، جز حركت و انرژي و تبديل و تحول ـ كه باز نتيجه حركت است ـ چيز ديگري نميبينيم، و بالنتيجه، زندگي عبارت است از حرارت و حركت. بدين لحاظ، حقيقتاً جاي هزاران افسوس و تحسر است كه سكنة يك مملكتي پشتپا به قانون قطعي حيات زده، مختصر حرارت و حركتي از آنها ديده نشود.
از خصلتهای برجسته نويسنده سفرنامهها، صراحت و بيان بیپرده و مستقيم است. که ناشی از شجاعت و بینيازی رضاشاه به تزوير، و ايمان به درستی راهی که در پيش گرفته است میباشد. و درنتيجه با عدول از اصول خويش، نخست به خود و سپس به ملتی که چشم بر او دوخته است خيانت نمیکند. رضاشاه در عين حال نه تنها کسی نبود که فقط از ديگران کار و خدمت بطلبد و خود پای بر پای انداخته و به نعم زندگی بپردازد، بلکه با توجه به دقت، وظيفه شناسی و علاقهای که به درستی انجام کارها داشت و مسئوليتی که برای خود قايل بود و بر دوش نهاده بود، حدی برای کار و وظايفش قايل نبود. اين خصلت بود که پادشاهان پهلوی را از آنسوی بام انداخت. هركس به هركاري گمارده ميشود، بايد بهجزئيات و دقايق آن امر مطلع گردد، خاصه پادشاهي كه دامنة وظايف او حتي بهسرحدات مملكت هم محدود نيست. در مملكتي كه اهالي آن دچار رخوت و بيعلاقگي و عدم رشد علمي و سياسي باشند، هرشخص آگاهي را واجب است كه به حدود كارهاي خود اكتفا نكند، و اصول فداكاري و مجاهدت را در تمام دقايق امور نصبالعين خود سازد. زيرا كه در چنين ممالكي چرخهاي مملكت با توازن و توافق كار نميكند. تا هرچرخي وظيفه خود را اجرا نمايد، و مطمئن باشد كه ساير چرخها نيز كار و حركت خود را انجام ميدهند، در اين صورت آن چرخي كه در حركت و در كار است فيالوقع بايد ساير ماشينهاي خفته و از كار ماندة مملكت را هم بهگردش درآورد.
اين وجوب عدم اکتفا به تحديد وظايف که رضاشاه در استدلالش میکوشد، را نبايد ناشی از بیاعتنايی او به اصول مشروطه نوپای ايران آنروز دانست. آنچه سبب میشود تا رضاشاه يک تنه بار سهمگين تصميم گيریها و مخاطرات آنرا بر دوش کشد، تنها و تنها حاصل شناخت کامل او از جامعهای است که وجب به وجب خاک آنرا گشته و برای حفظ آن خاک و تغيير آن جامعه، از جان مايه گذاشته است. افسوس جز سكوت و سكون و رخاوت و بيعلاقگي چيزي در اطراف من نيست. البته در يك مملكت مشروطه، وزراء، وكلا، مأمورين دولت و ساير طبقات حدود معين و وظايفي دارند، كه قانوناً موظف به اداره كردن حدود خود هستند. اما، در ايران متأسفانه اينطور نيست. سلطان مملكت بايد هيئت دولت را به كار وادارد، مجلس شوراي ملي را هم بهانجام تكاليف آشنا كند. تجار، ملاكين، شهرنشينان و حتي زارعين را هم به كار بگمارد. در تمام مدت شبانهروز نيز مواظب حدود و انجام وظايف آنها باشد والا، هميشه همان حال رخوت و سستي و سردي و بيعلاقگي و فورماليته بازي كه ديرزماني است ادارات ايران نمونة برجسته آن محسوب شدهاند، حكمفرما خواهد بود.
رضاشاه در توضيح آنچه که در نظر دارد برای ترقی کشور انجام دهد ، آشکارا به اين نکته اشاره میکند که همت گماشته است تا در هر کاری که فايدهای برای ايران ببيند وارد گشته و با هر قسم وسايلی که در اختيار داشته باشد آن کار را به انجام رسانده و تسليم مملکت نمايد و بقول خودش کشتی بیبادبان و شارع و به استعاره مولوی کشتی بیلنگر کشور را به ساحل نجات بکشاند. يعنی که انبوه ويرانی و گستردگی پسماندگی چند سدهای و کمبود فرصت ـ بيشتر تاريخی ولی فردی هم ـ ، جايی برای موش دوانی و تبصره بازیهای چند ژيگول ميرزای منعم از نام و نان سفره قاجار نمیگذارد. همانگونه که در زمين لرزههايی که طبيعت پی در پی بر مردم کشورمان نازل میکند و کرور کرورمان را میکُشد جايی برای غسل و کافور نمیماند، حتا در حکومت اسلامی نايبان امام و وارثان رانت خوار رسالت.
نگاه دقيق، بیغرض و تاريخی به يادداشتهای رضاشاه، اگر بخشی بکار شناخت بهتر او و آرمانهايش بخورد ، فايده ارجح و اکبرش پیبردن به سخافت آنچه در پريروز تاريخ بودهايم و فراموشش کردهايم است. تلخهی نکبتی که رضاشاه با ناخن و دندان از بن بريد، پنج دهه بعد، به اعجاز يد بيضای حجج اسلام و اوليای طهارت و از آفتابه بلاهت پيروان خط امامشان آنقدر آب خورد و ريشه دواند که در روزگار امروزمان برای نمو هيچ نرگس و گندمی جايی نه که در دشت که در هيچ گلدانی نگذاشته و نمانده است. حدود دو ميليون ترياکی و بنگی و دهها هزار کودک خيابانی و بساط تعزيه و تعزير و حراج ايران و ايرانی، امروز ديگر همانقدر عادی شدهاند که لچک و صيغه و قطع يد.
در واقع آرزوهای رضاشاه همان ليست کمبودها و نيازهای جامعه ايرانی آنروز است که وی در سفرنامههايش رفع و دستيابی به آنها را هدف زندگی پُر کار و پُر بار خويش قرار می دهد. اشارهای به برخیشان شايد زنگ بيداری ذهن تاريخی به خواب رفتهی ما قوم به حج رفته، شود:
با نظرياتي كه انديشيدهام و افكاري كه پيشبيني كردهام، يقين قطعي دارم كه پس از سه چهار سال ديگر، بودجه مملكت را با تعادل ثابتي موزون، و گريبان مملكت را از استقراضهاي خائنانه و خانهبرانداز دورههاي سلف، آسوده و مستخلص خواهم نمود...
خطآهن ايران و متصل ساختن “بحرخزر“ بهدرياي آزاد و “خليج فارس“، جزو آمال و آرزوهاي قطعي من است. آيا ممكن است كه خط آهن ايران، با پول خود ايران، و بدون استقراض خارجي، و در تحت نظر مستقيم خود من تأسيس شود؟ آيا ممكن است كه مملكت پهناوري مثل ايران از ننگ نداشتن راهآهن خلاص شود؟ آيا در اين موقعي كه ديگران در خطوط آسمان در طيران هستند، و تمام اراضي آنها مشبك از خطوط آهن است، ممكن است كه مملكت من هم از ننگ و عار بيراهي نجات يابد؟ ...
آرزو و آمال غريبي است! خزانة مملكت طوري تهي است كه از مرتب پرداختن حقوق اعضاء دواير عاجز است، و اين در حالي است كه من، نقشة امتداد خطآهن ايران را در مغز خود ميپرورم، آنهم با سيصد كرور تومان مخارج، و بدون استقراض!
تهران را از روز اول براي مركزيت و پايتخت انتخاب كردن، شايد مبتني بر يك فكر عميق نبوده و جهات مشخص و خانوادگي داشته است، ولي فعلاً كه خواهنخواه مركز مملكت واقع شده، با هر وسيلهاي هست، بايد براي آن فكر رودخانه و آب سرشار كرد.
رود “جاجرود“ از شهر “تهران“ ۶۰۰ متر ارتفاع دارد. ارتفاع “تهران“ نيز از سطح دريا يكهزارودويست متر است (۱۲۰۰)، بهاين لحاظ ممكن است كه آب اين رودخانه را به “تهران“ برد، زيرا تهران به واسطة نداشتن رودخانة بزرگ البته نميتواند كه زيبائي منظر و لطف طبيعي و نظافت جامع را دارا باشد. ولي انجام اين نقشه بهعلت خسارتي كه بهزراعت “ورامين“ وارد ميگردد، و مخارجي كه براي حفر مسير رودخانه و عبور دادن از كوه لازم خواهد شد فعلاً ميسر نيست...
نشيب جاده تقريباً از حد اعتدال خارج است. دود كورههاي ذغال هم كه در كمر كوه از سوزاندن درختان، براي تهيه ذغال برميخيزد، با مه آميخته ميشود و يك خط آبيرنگي در وسط مه سفيد ترسيم ميكند.
براي چه اين درختان عظيم را اين طور لااباليانه قطع ميكنند؟ ذغال ميخواهند؟ بسيار خوب! چرا بجاي اين درختها نهال تازهاي غرس نميكنند؟ با اين ترتيب ممكن است تمام جنگل اين حدود از بين برود، و تبديل شود بهيك قطعه خاك! چنانكه علائم و آثار اضمحلال جنگل كاملاً در اين حدود آشكار شده است.
مگر اين جنگلها (غير از قطعاتي كه متعلق بهصاحبان معين است)، مال دولت و مملكت نيست؟ خير، اصلاً دولت و مملكتي اخيراً در ايران نبوده كه بهاين كليات و جزئيات دقت كند! والا چگونه ميشد كه هر ذغال فروشي با كمال بيپروائي، ماليه مملكت را اينطور به عنوان ذغال آتش زده، با ثمن بخس به نفع خود بفروشد؟ اغلب اين درختهائي را كه اين طور لااباليانه ذغال ميكنند، چوبهاي صنعتي است، و قيمت آنها يك فصل مهم از خزانة مملكتي را تشكيل خواهد داد. بايد در اين باب فكر اساسي بنمايم...
و جای ديگر باز هم به ابراز تاسف رضاشاه از مساله انهدام جنگلها و تصميم وی بر پايان دادن به اين امر بر میخوريم:
جنگلهاي “مازندران“، خاصه قسمت “سوادكوه“، بر تمام نواحي “بحرخزر“ ترجيح دارند. متأسفانه تا آنجا كه اهالي دسترسي دارند، بهقلع و قمع آنها پرداخته، و در غرس نهال هم توجه نميكنند كه اين محصول گرانبها كم نشود.
در ممالك ديگر، با هزار زحمت و مخارج بيشمار غرس اشجار ميكنند، اما اهالي ايران، در برانداختن جنگلهاي خود، بريكديگر سبقت و پيشي ميگيرند. البته در اين مورد دستور و تعليم لازم، بعد از مراجعت “تهران“، به وزارت فوائد عامه خواهم داد...
اما تنها وضعيت اقتصادی کشور و ويرانی طبيعت نيست که دردآور است و نياز به دگرگونگی دارد:
چه بايد كرد! اگر عدلية منظمي در مملكت وجود داشت، احتياج نبود كه در ضمن اينهمه گرفتاري، روزي هزار كاغذ قرائت نمايم! پس از رجعت به“تهران“ بايد فكري بهحال عدليه كرد، و راه تدقيق و تحقيق باز نمود كه امورات در تحت نظر قانون درآيد، و مجاري امور بهدست قانون سپرده شود، و هركس در حدود خود تكليف خود را بفهمد.
در جای جای سفرها، نگاه تيز و انديشهی سازنده رضاشاه کاروانسالار ماست. از برنامههای بزرگ مملکتی چون ساختن راهآهن و پرداخت بدهیهای کشور و نجات جنگلها گذشته، حتا مسايلی که قاعدتا بايد بدست راهدار محل حل شده باشد، ولی همچون همه مسايل کوچک و بزرگ جامعه به حال خود رها شده ، ذهن پادشاه کشور را به خود مشغول میدارد:
من از اين قسمت جاده خوشم نميآيد، و نپسنديدم. بايد دستور بدهم كه اين قسمت را بعدها عوض كنند، و راه را از كنار “رودهن“ به طرف “دماوند“، تسطيح نمايند كه خطر اتومبيلراني كمتر شود، و مردم سهلتر بتوانند عبور و مرور نمايند...
چند قدم پائينتر، رودخانهاي جريان دارد كه آنرا “دليچاي“ يا “رودديوانه“ مينامند. در فصل بهار ديوانهوار طغيان مينمايد و غيرقابل عبور ميشود و راه را قطع ميكند. در بازديدهاي قبلي، در ضمن دستورهاي كلي كه براي ساختن راه ميدادم، مخصوصاً قدغن كردم كه پل مستحكم و بلندي براين رود ببندند. چون خبر ساختن آن رسيد، گفتم كه آن را “پلفردوس“ بخوانند و اكنون “پلفردوس“ سرآمد پلهاي اين حدود است...
از گردنهاي كه در يك فرسنگونيمي “سيدآباد“ واقع است، راه سرازير ميشود و درهها بر عمق و تندي خود ميافزايند. “سياهپيچ“ قطعهاي از اين قسمت راه است كه در حين سرازيري اعوجاجي مييابد. و چون خاك و سنگ اين قطعه از حيث رنگ و اعوجاج مورد توجه شوفرها واقع شده، به“سياهپيچ“ شهرت گرفته است. امر دادم حتيالمقدور اين قطعه راه را بتراشند و وسيع كنند...
اما کار خرابتر از اين حرفهاست. صحبت گنديدگی نمک است. اولين آبادي بعد از “رباط“، “دوگل“ است كه آسيا و منظرة مصفائي دارد. سپس راه از تنگه عميقي ميگذرد كه كوهها از دوجانب بر روي آن خم شده، و تقريباً جاده را شبيه بهشكافي كه در ديوار احداث شده باشد، نمودهاند. تراشيدگي كوه و پيچ و خم راه و بستر رودخانه نمايش با عظمت و دلفريبي دارد. از پيچ كه عبور كرديم، عمارت اعضاء طرق “عباسآباد“ نمايان شد. اين بنا عبارت از چهار اطاق و ايواني است كه تازه ساختهاند. مختصري در اين نقطه توقف نمودم.
همراهان من در تصادف بهاين بناي محقر اظهار شادماني فوقالعاده ميكنند و مبالغهها ميگويند. تا يك درجه حق دارند، زيرا اولين نشانهاي است كه از تمدن و تجدد عصر معاصر بهپيكر اين صخرههاي عظيم و جبال مرتفع و درههاي عميق نصب ميشود.
البته همراهان من بهقدر وسعت دماغ خود، و بهقدر وسعت دماغ پيشينيان ايران فكر ميكنند. اگر گوش همراهان من طاقت شنيدن و اصغاي افكار مرا داشت، بهآنها ميگفتم كه عمارت دوسه اطاقي اعضاء طرق مورد استعجاب نيست. خطآهن ايران بايد “البرز“ را بشكافد و از همين جا عبور كند. مسافرين اقصي بلاد “اروپا“ و “آمريكا“ بايد از قلة “البرز“ و تونلهاي همين نقطه سرازير شده، و خاطرههاي خود را از تماشاي مناظر ملكوتي “مازندران“ بيارايند.
همراهانی که از ديدن چهارتا و نصفی اتاق اداره راهداری ذوق زده شدهاند و سطح خواست و قلت همتشان رضاشاه را میآزارد، ولی نمیافسرد، دو تا آسپيران و چهارتا لحافدوز و چينیبندزن بازارچه سيد اسماعيل نيستند که بشود از کنارشان گذشت و غبار غمی بر دل ننشاند. همراهان، عليخان دشتي، نماينده مجلس شوراي ملي و مدير روزنامة شفق سرخ و دادگر نماينده مجلس شورا و جعفرقليخان اسعدبختياري و دو سه تا خان ديگر و سه تا اميرلشگر و چند تا سرتيپ و سرهنگ و ياورند که در رکاب شمشير چوبی میزدند. همين نمونه کافی است تا به علو همت رضاشاه پیببريم و بدانيم که او با داشتن اطرافيانی چنين سبک آرزو، با چه خون دلی در مملکت آجر روی آجر گذاشت و برای ملتش مدرسه و دانشگاه و راهآهن و کارخانه و آرتش و آتيه و آبرو پديد آورد.
گفتيم که کوچک ابدالی همراهان، رضاشاه را نيفسرد. چرا که هم آنان را میشناخت و هم خود را: من بههمراهان خود اعتراضي ندارم. اكثريت سكنة روي زمين همانهائي هستند كه برطبق مقتضيات محيط نشو و نما كرده، و دايرة عقول و افهام خود را از موازي خوردن و خوابيدن و راه رفتن و تأمين معاش كردن، وسيعتر نميبينند.
من تصور ميكنم كه عقل و فكر براي غور در طبيعت، مجاهده، كوشش و تصميم در دماغ انسان بهوديعت گذارده شده است. شبههاي نيست كه اقليت مردم، از عقل و فكر خود در غور و تحقيق استفاده ميكنند. در بين آنها نيز اشخاصي ديده ميشوند كه از سعي و كوشش نيز امساك نميورزند. اما مرد مصمم كمتر در ميان مردم وجود پيدا ميكند. تصميم گرفتن كار آساني نيست، و اجراي تصميم چندين بار از اخذ تصميم دشوارتر است. از اين جاست كه يك نفر مرد مصمم قادر است كه يك مملكتي را به تغيير ماهيت مجبور سازد. مرد مصمم تابع عوامل ظاهري طبيعت و مقتضيات محيط نميشود. او محيط را بهمقتضيات فكري خود مطيع و آشنا ميسازد. اوست كه يك مرحلهاي از سعادت را بهاستقبال بشريت فرستاده، و يك قدم بشر را بهطرف سعادت ميراند و رهبري ميكند.
و روشن است که مرد مصمم ما اجازه نمیدهد که ابر رضايت ارزان ياران، بدر اراده او را بپوشاند: خطآهن بزرگ ايران، چه بخواهند و چه نخواهند، بايد از همين هفتخوان رستم شاهنامه عبور كند. من اين فكر را در مخيله خود راسخ خواهم داشت تا ببينم چه وقت بودجه مملكت را متوازن خواهم كرد، و غرش لكوموتيو را در همين درههاي وحشتخيز طنين خواهم داد. پاراسلسوس میگويد کسی که به توت فرنگی میانديشد از انگور چيزی نمیداند. و رضاشاه بر سفره ملت میهفت ساله میخواست.
آنوقت رفقای مسلح به دانش نوين مینويسند که رضاشاه راهآهن را به دستور انگليسها ساخت. و آدم میماند که بر اين کاهنان کاهدان نادانی چه بايد نازل کرد: رعد بيداری يا برق رهايی. گو اينکه ابر سياهکاریهايشان باران بيزاری بیمرز ملت را نصيبشان ساخته است و حتا لايروبی طويله اوژياس، که در قياس با کارنامه ديروز و امروز رفقا باغ عدنی است، نيز داغ از پيشانیشان نخواهد زدود. گرچه آگاه ترين و شجاعترينشان که البته از آن جماعت کنار کشيده و مورخی برجسته است ـ و احتمالا به همين دليل ـ مدتی است قاشق قاشق مشغول شده است.
هدف رضاشاه از اين همه تلاش برای سازندگی ايران صرفا آجر چيدن نبود. نيت او از نوسازی کشور تامين معاش و وسايل زندگی بهتر و خارج کردن ايرانی از شرايط زندگی شبهحيوانی مغروق در آن بود. راهآهن و دانشگاه و بيمارستان البته که برای زندگی ضروری هستند اما پيش از آن آدمها میبايست دستکم به آدم بودن خودشان ايمان میداشتند. و رضاشاه در اين راه گام برمیداشت. آدمهايی که غم خفتگیشان خواب در چشمتر نيما هم میشکست که اهل همان زمين و زمان بود، را صدای چکمههای رضاشاه از خواب پراند.
هنوز يك دستگاه اتومبيل كه بهاين حوالي وارد ميشود، زن و مرد دهكدهها دور آن جمع شده، و با صورت استعجاب بهآن نگاه ميكنند، و در اطراف اين مركوب، صحبتهائي با هم ميكنند كه حقيقتاً شنيدني و نوشتني است. اساساً لباس ما و طرز راه رفتن و برخورد ما، براي اهالي اين حدود تازگي مخصوصي دارد، و زنها بچههاي خود را بغل گرفته در سر راه مينشينند كه از تماشاي اتومبيل و حركت آن محروم نمانند. همينقدر كه يكي از همراهان، توجه بهيك كلبه و قهوهخانه ميكند، زنها و بچههاي ده عموماً، و همينطور بعضي از مردها، فوراً فرار كرده و خود را در خانههاي ده و يا گوشهاي پنهان مينمايند. مانند آنكه بهيك موجود غير منتظرهاي برخورد كردهاند.
ظلم و جور بيپايان عمال دولت، و ورود يكنفر فراش حكومت در يك سامان، چنان هول و هراسي در قلوب اين بيچارگان توليد كرده، كه اساساً همه از سيماي يكنفر غير محلي متوحش، و جز تصور چپاول و غارت، فكر ديگري در دماغ آنها رسوخ نميكند. اتفاقاً حق هم با اين بيچارههاست. سنوات دراز است كه مملكت با اين اسلوب اداره شده، و اهالي نيز جز با اين خلق و خو عادت نگرفتهاند... نتيجة آن اعمال، همين هول و هراسي است كه الان من دارم در چهرة اين بينوايان عور و برهنه، تماشا و مشاهده مينمايم... اين زن و مردي كه در تصادف بهيك نفر غير محلي مشغول فرار هستند، غالباً عور و لخت و برهنهاند. آيا مافوق اين وضعيت، بدبختي ديگري هم بهتصور آنها ميآيد؟ اينها ديگر داراي چيزي نيستند كه ترس و وحشت داشته باشند! ديگر از چه ميترسند؟.. به نظر میآيد از حمله مغول ـ اگر نگوييم عرب ـ، تا گذار رضاشاه بر بيشتر نواحی ايران ، زمان زمين را ترک کرده بود ، به کيفر يا به قهر، و البته در هر دو حال به سزا.
اين مملكتي است كه با اين صورت بهدست من سپرده شده، و اين است آن مملكتي كه من بايد در آن تغيير ماهيت بدهم، و اينها هستند آن مردمي كه بايد لباس عزت بپوشند و ابراز غرور ملي نمايند... بهرئيس كابينه گفتم بهتمام وزراء در “تهران“ ابلاغ نمايد كه فقط بهاقامت پشت ميز وزارتخانهها و امضاي چند دانه كاغذ اكتفا نكنند. غالباً بروند بهولايات، و در داخله ايران متواتراً مسافرت كنند. مردم را ببينند و با آنها خلطة و آميزش كنند. مملكت خود را قبل از همه چيز بشناسند، تا اوامري كه من بهآنها ميدهم، و تصميماتي كه بايد اتخاذ شود، بتوانند از روي عقل و اطلاع و ايمان و عقيده بهموقع اجرا بگذارند. هم آنها بفهمند كه چه مسئوليتي در مقابل من و اهالي دارند، هم اهالي بفهمند كه وزراء و رجال مملكت خارج از دسترس آنها نيستند، و هر مطلبي دارند، بدون ترسوبيم و بدون وحشت و تضرع بهاطلاع آنها برسانند، و اگر كسي به صحبت آنها وقعي نگذاشت، مستقيماً به خود من مراجعه نمايند و دادخواهي كنند. چنين کنند بزرگان چو کرد بايد کار. دريغ که اين سفرنامهها را دست وارثان ورق هم نزد.
يك نواختي زمين، موانع جنگل، رطوبت و گرمي هوا از يكطرف، پشه و باتلاق و عفونت بعضي قسمتها از طرف ديگر، تمام دشت “مازندران“ را غير قابل توقف ميكند... براي ناسازگاري آب و عفونت هوا بايد بهوسائل صحي متوسل شد. بايد اهالي را وادار به يك رژيم صحي كرد كه بتوانند با اين آب و هوا دوام بياورند. عجالتاً با طرز زندگاني اين حدود، مردم زود تلف ميشوند. بهچهرة مردم اينجا از وضيع و شريف، با دقت تمام نگاه ميكنم. يكنفر را نميبينم كه معاف از مالاريا باشد. تمام چهرهها گرفته و مكدر، رنگها زرد و پژمرده، تا جائي كه اغلب از تند راه رفتن عاجز و ناتواناند. در “كياكلا“ امر دادم دواخانهاي داير نمودهاند. مريضخانه كوچكي هم نظر دارم اينجا بسازم...
قريه “كياكلا“ از دهات بزرگ اين ناحيه است. اخيراً بر حسب دستور من، يك باب كارخانة پنبه پاك كني در آنجا داير شده است. لديالورود، قبل از صرف ناهار، رفتم به كارخانه. ساختمان، آلات و ادوات، ماشينهاي كارخانه، انبارها، نوع پنبه، ملزومات و اثاثيه كارخانه را تماشا كردم. لذتي را كه از داير شدن اين مؤسسه در خود احساس كردم، از حد وصف قلم خارج است. اولين دفعه است كه دست تمدن جديد، صنعت جديد و ماشين در اين ناحيه وارد شده است...
از طبيعت مازندران و استعداد زمينهای آن برای توليد فراوان محصولهای گوناگون کشاورزی بارها در سفرنامه ياد شده و رضاشاه افسوس عاطل ماندن اين سرمايه ملی را همچنان که در موردهای بسيار ديگری میخورد. آيا راه حل او امری نشدنی و خيال بافی است؟: حقيقتاً مأمورين و مستخدمين دوائر دولتي، كه از روز اول پاية تحصيلات آنها بر روي اتكاء و اتكال بهغير گذارده شده، و از صبح تا بهشام وزارتخانهها را براي قبول تقاضاي استخدام مستأصل مينمايند، اگر شعور آن را داشته باشند كه در عوض آن التماسها و عجز و زاريها توجه بهاين اراضي كرده و زندگاني پرمنفعت و مستقل براي خود تشكيل بدهند، هم خدمت بهخود كردهاند، هم خدمت بهوطن و مملكت خود، و هم بهاستحكام استقلال جامعة خود.
اگر قرار باشد برای ادای مطلب نمونههايی در زمينههای ديگر را هم بياوريم بايد از روی چندصد صفحه سفرنامه رونويسی کنيم. بالاتر آمد و چارهای جز تکرار نيست که نه فقط برای شناخت رضاشاه و تاريخ ديروز کشورمان، که برای شناخت خود و توانايیهای بکار گرفته و نگرفتهمان بايد و بايد اين سفرنامهها را بخوانيم و بخوانيم و بخاطر بسپاريم که بقول سپهری کارما اين است که ميان گل نيلوفر و قرن، پی آواز حقيقت بدويم. پيش از آن اما به قول همو چشمها را بايد شست.
همزمان با قدرتيابی و آغاز پادشاهی پهلوی در ايران( ۱۹۲۵ ـ ۱۹۲۱ )، میدانيم که تاريخ ترکيه نيز برگی ديگر خورد و افسری هم در آنجا زمام امور را بدست گرفت ( ۱۹۲۳ ـ ۱۹۲۰ ). آنچه مصطفی کمال پاشا پس از شکست عثمانی در جنگ جهانی اول و انقراض آن، با ديکتاتوری و قاطعيت برای بهبودی وضع مردم کشورش انجام داد بر پايه داشتههای يک امپراتوری آسيايی ـ اروپايی بود که پای استوارش در آسيا قرار داشت و بر سر ما میکوبيد و دستهای نيرومندش را در تن اروپا فرو کرده بود. ميراث دولتی که زمانی تا وين پيش رفته و مزه توپهايش را در چالدران به ما چشانده و در تبريز نيز سکه زده بود. توانايی و تعرض نظامی عثمانی بود که سبب شد پايتختمان را از تبريز به قزوين و سپس اصفهان ببريم. بنيه نظامی و اقتصادی آن دولت حتا در لحظهی سقوط نيز با دولت قاجار که از عهده نگهداری سرزمين خود در قفقاز و هرات و بحرين برنيامد قابل سنجش نبود.
آتاتورک به تعمير و نوسازی کوشک دو اشکوبهای پرداخت که نيمه بالای آن براثر آتش سوزی آسيب ديده بود. رضاشاه اما میبايست از زاغهای گرگ زده، منزلی بسازد. آتاتورک و رضاشاه هر دو ناسيوناليسم، سکولاريسم، اتاتيسم و مدرنيسم را برگزيدند. آتاتورک شاکر يافت و رضاشاه شاکی. برنامه آتاتورک، کماليسم نام گرفت و برنامه رضاشاه، غربزدگی.
مردم ترکيه که از ۱۹۳۴ مصطفی کمالپاشا را آتاتورک به معنای پدر ترک مینامند، امروزه نه تنها در ترکيه که در مغازهها و قهوهخانههای مهاجران ترک در اروپا نيز با آويختن تصوير او نام و ياد و خاطره خدماتش را گرامی میدارند. و فرداست که سکههای منقش به او از دکانهای دياربکر تا بارانداز بارسلون در رواج باشند. و ما؟ و ما؟
و ما همچنان مجذوب جلال آلقلم و معلم انقلاب و کيفورِ «سنگی بر گوری» و «فاطمه فاطمه است». بيهوده نيست که امروز خيمه در مرداب ولايت زدهايم. آيا تنها بايد چشمانمان را بشوييم؟
گرگزدگی زاغهمان آنقدر مشکلساز نبود که اعتيادمان به ظلمت آن و جهادمان در ماندن در آن. وقتی پنجاه سال بعد کفتار عقبماندگی هنوز زوزهی «بازگشت به خويش» سر میداد، حساب جهالت جنت مکانان آن سالها روشن است. همه چيز را ميشود اصلاح كرد. هر زميني را ميشود اصلاح نمود. هركارخانهاي را ميتوان ايجاد كرد. هر مؤسسهاي را ميتوان بكار انداخت. اما چه بايد كرد با اين اخلاق و فسادي كه در اعماق قلب مردم ريشه دوانيده، و نسلاً بعد نسل براي آنها طبيعت ثانوي شده است؟ ساليان دراز و سنوات متمادي است كه روي نعش اين مملكت تاخت و تاز كردهاند. تمام سلولهاي حياتي آنرا غبار كرده، بههوا پراكندهاند و حالا، من گرفتار آن ذراتي هستم كه اگر بتوانم، بايد آنها را از هوا گرفته و به تركيب مجدد آنها بذل توجه نمايم.
در “كياكلا... بچهها تمام، شبيه بهاشخاصي بودند كه در اعصار ماقبل تاريخ زندگي ميكردهاند... سيماهاي زرد و مكدر و مالاريائي اين اطفال بي گناه، همين اطفالي كه بايد آتيه مملكت را مزين سازند، هر شخص صاحب وجدان و فكوري را بهلرزه در ميآورد...
عصر وارد “ساري“ شديم... وضع معارف اينجا بسيار بد است. در اين موقع، “مازندران“ اصلاً رئيس معارف ندارد. مدارس دولتي چهار باب است به اسامي: پهلوي، شاپور، تأئيد. و يك باب اناثيه، در سه مدرسة قديمه، طلاب به تحصيل مشغولاند...
اين مدارس، چنانچه از اسامي بعضي از آنها هم استنباط ميشود، اخيراً افتتاح شده، و فقط عنوان افتتاح باب بايد روي آنها گذارد، زيرا طول دارد تا بتوان اسم مدرسه بهاينها اطلاق كرد. اهالي، يك مقدار از ترس من، و يك مقدار براثر تشويق مستقيم و غيرمستقيم من، حاضر ميشوند كه اطفال خود را بهمدرسه بگذارند.
بهاعماق قلب اولياء اطفال كه مداقه شود، بهمدارس طرز جديد خوش بين نيستند، و تصور ميكنند كه در اين مدارس كفر و زندقه بهآنها ميآموزند. هنوز نميفهمند كه بين كفر و علم فواصل زياد موجود است. البته فعلاً ابتداي امر است، و بايد مماشات كرد. ديري نخواهد گذشت، كه حقيقت امر بر همه آشكار و ملتفت خواهند شد كه بعد از اين، زندگاني بدون مدرسه و تحصيل، امري است محال و محال و محال.
متاسفانه اين سنخ افكار در ايران منحصر به “مازندران“ و مازندراني نيست. گرفتاري باطني من در “تهران“، كه مركز مملكت است كمتر از “مازندران“ نيست. اگر صلاح ميدانستم، در اين سفرنامه كه مربوط به “مازندران“ است، شمهاي از گزارشات محلات جنوب “تهران“، نهضتهاي چالهميداني، و ابراز عقايد عمر و زيد نوشته شود، مشاهده ميشد، كه نور فكر اكثريت فعلي “تهران“، چندان مشعشعتر از “مازندران“ نيست. همان بهتر كه از اين مقوله چيزي گفته نشود، و اين افكار و اخلاق يأسآور در قلب خود من بيادگار باقي بماند.
مقصد نهايی رضاشاه در سفر به شمال ايران بازديد از ترکمن صحراست. و به صراحت و قاطعيت ويژه خود میگويد که هدفش تنها ديدار از دبستانهای آنجاست و بس. سفرش نه سفر انتخاباتی است، نه برای نمايش قدرت و اطفای طغيان، زيرا که قبلا اشرار و ياغيان را سرکوب نموده و اکنون با شوق و شور بسيار میرود تا به درس و مدرسه بچههای ايران و در حقيقت برنامهريزی آينده ايران برسد. در برابر اين همه عشق به ميهن و کوشش برای ساختن آن تنها میتوان سر کرنش پايين آورد.
جاي خوشوقتي است كه همان اشرار ديروز، اخيراً صورت ساير رعاياي ايران را به خود گرفته، تمام مشغول زراعت و فلاحتاند. من ميروم تا مدارسي را كه براي تربيت اطفال آنها تشكيل دادهام، تماشا نمايم... من هم، اگر بعد از صدها و هزارها سال، بهمنكوب كردن و خلع سلاح كردن چندهزار ياغي، موفقيتي حاصل كردهام، البته مباهاتي ندارم، زيرا بايد آنها خلع سلاح و منكوب و مخذول ميشدند. مباهات من، فقط در اين است كه ملت خود را بهاصول مدرسه آشنا ميسازم، و از طريق مدرسه است كه آنها را به جادة مستقيم هدايت ميكنم.
حالا هم قصد من از رفتن بهصحراي تركمان، معاينة مدارس آنجاست نه چيز ديگر. ميخواهم با چشم خود ببينم، اين قبايلي كه در طي قرون بيشمار آوارة صحرا بودهاند و بيابانگردي شعارشان بوده است، امروز در پشت ميزهاي رنگين نشستهاند و دارند اصول تاريخ و جغرافيا را حفظ ميكنند. و آنها كه دربدر بدنبال آب و آباداني در سير و سفر بودند، امروز در بحبوحة مزارع شاداب خود آرميدهاند.
اشرار و ياغيان مخذول و منكوب شدند، و بايد هم بشوند. اصول چادر نشيني و صحرانوردي و خانه بردوشي، بايد وداع ابدي با ايران بگويد. اين قبايل بلااستثناء، چه بخواهند و چه نخواهند، محكوم و مجبورند كه آستانه مدرسه را ببوسند، و از درب خروج مدرسه، وارد صحنة عمل و زندگاني شوند.
اكنون بسيار خوشوقتم كه برطبق راپرتهاي واصله، بچههاي تركمانها قريحه و استعدادي از خود نشان ميدهند، و در راه تعليم و تعلم پيش ميروند. فيالحقيقته منظرة اين اطفال تركمانان كه مشغول تحصيل هستند، حظ وافر براي من خواهد داشت، و با شوق و شعف ميروم كه استعداد آنها را شخصاً بيازمايم.
رضاشاه در ترکمنصحرا پس از ديدار از دبستانی که سرتيپ فضلاللهخان زاهدی پس از قلع و قمع اشرار تراکمه در آنجا بنياد نهاده اظهار رضامندی مینمايد. در آغاز سفر مازندران ديديم که رضاشاه از همراهان سفرش بخاطر آنکه توسن خيالشان را همپای اسب آرزوهای وی نمیراندند و درک ضرورت و امکان ساخت راهآهن نمیداشتند و تنها دشواریهای غول آسا را میديدند، دلگير بود. اما اين به معنای آن نيست که او از درک ارزش کار و ميهنپرستی افرادش برنمیآمد و از سپاس و تشويقِکنندگانِ کار غافل بود. در هر دو سفرنامه، رضاشاه بارها از خدمات و ميهنپرستی افسران ارتش ايران تقدير نموده است. برای نمونه پس از خلع خزعل و دفع غائله او، میخوانيم که رضاشاه از سرتيپ فضلاللهخان (سپهبد زاهدی بعدی) رييس اردوی اعزامی به اهواز به عنوان ماموری جدی و عاقل که در شکست دادن هواداران خزعل کمال رشادت و فداکاری نموده، نام برده و حکومت خوزستان را به وی میسپارد. همينطور پس از بازگشت به تهران نيز از خدمات و ابراز لياقت سرتيپ مرتضیخان (سپهبد يزدانپناه بعدی) و سرهنگ کريمآقا بوذرجمهر (سرلشگر بوذرجمهری بعدی) و... در اجرای وظايفشان اظهار قدرشناسی مینمايد. مهر رضاشاه همواره شامل حال ديگر عاشقان ايران بود همچنان که خائنان کشور را از قهرش بینصيب نمیگذاشت. برخوردهای رضاشاه در دوران پادشاهی با اطرافيان را نيز بايد بدرستی از اين زاويه ديد.
کمی بعد که رضاشاه در «گمش تپه» به ديدن دبستانهای نوبنياد میرود، ضمن شادی و رضايت از حضور کودکان در مدرسه و شوق آنان به آموختن، به انتقاد از وزارت معارف میپردازد و ديدگاههای خواندنی و پرارزش خود درباره برنامه تعليم و تربيت در دبستانها را بيان میکند. افسوس که تکرار همه آنچه رضاشاه برای سربلندی کشور و آينده ايران آرزو و برنامه ريزی نموده و در سفرنامهها آمده است در اين صفحه ها امکان پذير نيست. ولی جای شادی و سپاس است که به همت مسئولان تلاش، سفرنامهها در تابستان امسال تجديد چاپ شده و اکنون در اختيار همگان قرار دارند.
من از اين مدارس، بيشتر از هركس لذت ميبرم، و بهايجاد آن نيز بيشتر از هر كس اهميت ميدهم... بهمدارس اينجا بايد زياده براين اهميت داده شود، و بر تعداد آن نيز در هر سال بيفزايند.
پروگرام مدارس اينجا، با تناسب محل و وضعيات اهالي بد طرح نشده، و بايد بتدريج پروگرام جامعتري ترسيم و در دسترس محصلين و اهالي گذارده شود. سپردم كه بهوزارت معارف تذكر لازم بدهند.
من هر وقت صحبت از پروگرام مدرسه ميكنم، فوراً عيب كلي و نقص عمدة وزارت معارف در نظرم مجسم ميگردد، كه متاسفانه گرفتاريهاي اوليه، هنوز بهمن فرصت و مجال ندادهاند كه چندي حواس خود را يكجا بهطرف معارف، و مخصوصاً قسمت پروگرام مدارس متوجه دارم.
پروگرام مدارس ايران از روز اول روي پايههاي غلط گذارده شده، و از روز اول نظريات غير صائبي آن را تدوين كرده، و در ايام اخير نيز، اگر توجهي بدان كردهاند، يك توجهات ناموزوني بوده كه راه قابل انتظار آن، بالمره ناپيدا و مسدود مانده است. پروگرام مدارس برطبق احتياجات اهالي تنظيم نشده، و جز ضعيف ساختن نسل آتيه ثمرة ديگري ندارد. شوراي عالي معارف تصور كرده است كه تنظيم پروگرام عبارت است موادي چند كه براي چند نفر طفل تهيه و آماده ميسازند، و بكلي غفلت از اين نكته مهم نمودهاند كه پروگرام مدرسه، يعني پروگرام مملكت.
پروگرام مدرسه و تحصيل، يعني پروگرام افتخار و غرور، پروگرام مدرسه، يعني پروگرام امتياز و تفوق و برتري و آقائي، پروگرام مدرسه، يعني پروگرام نظم و ديسپلين عمومي، يعني تشريك آمال ملي و وحدت آرمان ملي، يعني استحكامات سرحدي، يعني نخوت وطنپرستي، يعني ترقي صنعت، يعني افزايش علم و ايجاد ابداع و ابتكار، يعني اتحاد و مشاركت، يعني پيدايش حس كنجكاوي و تدقيق، يعني عزت نفس و استقلال وجود و تكيه ندادن بهغير، و بالاخره پروگرام مدرسه، يعني بهپاي خود ايستادن و بهبازوي خويش تكيه كردن...
البته وزارت معارف بايد بهاين موضوع اساسي و مهم عطف نظر كامل كرده، طريقي را بينديشند كه محتوي ايران آتيه و نسل معاصر باشد، نه آنكه طوطيوار موضوعات را يادگرفتن، و از حقيقت زندگاني بياطلاع ماندن.
حقيقت ارتقا، و تعالي يك مملكتي را از روي پروگرام مدارس آن ميتوان سنجيد و فهميد. فقط ديدن پروگرام مدارس كافي است كه شخص را از هر تحقيق و تجسس خارجي بينياز نمايد.
پروگرام تحصيلي يك مملكتي، هر قدر هم كه عريض و طويل باشد، نميتواند از دو كلمه خارج باشد: تعليم و تربيت.
در ايران بهقسمت تعليم اهميت داده شده، و تربيت را فرع تعليم، و يا اقلاً در درجة دويم قرار دادهاند. در حالتي كه اگر معكوس عمل را تعقيب نمايند، به نتيجة منتظره خواهند رسيد، يعني اول تربيت و بعد تعليم.
موضوع بهقدري مهم است كه اگر زياده براين هم در اطراف پروگرام مدارس، بسط مقال داده شود، جا خواهد داشت. اين پروگرام رفع احتياجات مرا نخواهد كرد. من ميل دارم تكيهگاه آمال خود را فقط پروگرام مدرسه قرار بدهم. اين شرحي را كه وزارت معارف و شوراي معارف، به عنوان پروگرام تحميل بهمدارس كردهاند، نه مطابق با احتياجات من است، نه مطابق با احتياجات ساكنين مملكت من و نه مطابق با وضعيات آبوهوا و اقليم و جغرافياي طبيعي و سياسي مملكت.
واضحتر بايد بگويم، احتياجات من و انتظارات من از پروگرام مدرسه، آن نيست كه ناپلئون بناپارت از مدارس فرانسه، و امپراتوري سابق آلمان از مدارس آنجا انتظار داشت، يعني در اين صدد نيستم كه از مدرسه، “سربازخانه“ را استخراج نمايم، ولي در عين حال بهاين صدد هم نيستم كه تذبذبهاي دوران صفويه را بهصور مختلف تمديد و تعقيب نمايم.
دراين صورت افرادي را انتظار دارم، مغرور و مستقلالوجود و آزادفكر و وطنپرست، كه هم بهدرد خودشان بخورند و هم بهدرد مملكت، و پروگرام مدارس قطعاً بايد برزمينهاي طرح شود كه بتواند منظور فوق را ايجاب نمايد. اگر غير از اين باشد، نبودن مدرسه رجحان دارد بر مدارسي كه يك عدهاي محتاج و عليل را ميپروراند.
كراراً تذكر داده و باز تصريح ميكنم كه تهي بودن خزانه مملكت، و گرفتاريهاي اولية من، هنوز بهمن مجال نداده است كه كاملاً بهطرف معارف بذل انعطاف نمايم. دستور دادم از امسال، همه ساله بهبودجة معارف بيفزايند، و زمينة كار را فراهم سازند، تا در موقع خود مقرارتي را كه در خاطر خود دارم، امر بدهم.
و همين ديد و مهر بزرگ به آينده ايران است که از مس سربازی ساده، برنز سرداری برجسته و پادشاهی بزرگ میسازد. رضاشاه را تنها در زمان حياتش بزرگ نناميدند که بگوييم حاصل ترس بود يا تملق. امروز هم بزرگ ناميده میشود که بيش از شش دهه از درگذشتش میگذرد و مُلکش با دگران است. رضاشاه را بزرگ مینامند و میناميم از آنجا که آرزوهای بزرگ داشت و کارهای بزرگ کرد، آرزوها و کارهای بزرگ برای ايران. او را بزرگ میداريم چون ميهنمان را دوست داريم. هرچه هم بيشتر از زمانه او دور میشويم بيشتر به بزرگی او پی میبريم. در کوهپايههای اطراف دماوند، آنچه ديده نمیشود دماوند است و آنچه به چشم میآيد سنگ است و صخره، که گاه ديواری گلين و گاه گذر گاوی آنرا هم از چشم میربايد. حال آنکه ده فرسنگ دورتر از تهران، حوالی رباطکريم و پرندک، اگر نگاه کنی تنها دماوند پيداست. تازه آنجاست که میفهمی دماوند اصلا يعنی چه؟ شرطش اما نگاه کردن است. دماوند کلاغ نيست که بخواهد نگاهت را با قارقار بخرد. بر ديدنش تلاش کنی، میيابی. رضاشاه هم نيازی به اثبات ما ندارد. برای درک بزرگیاش بايد ديدی همه جانبه داشت.
کسوف بيست و پنج ساله حکومت اسلامی، که حتا کار آن ديوار گلی را هم نمیکند، در کوشش بيهودهاش در پاک کردن و به فراموشی سپردن نام رضاشاه بزرگ و آرزوهای او همانقدر موفق بوده است که در زدودن ديگر عناصر تاريخ و فرهنگ ايرانی. رضاشاه در خاطره تاريخی ملتمان جاودان خواهد ماند همانگونه که نوروز.
آرزوهای آنروز رضاشاه، آرزوهای امروز ميليونها ايرانی نيز هست که چون او از ديدن اينهمه فساد و نابسامانی غرق محنت و مصيبتند. حالا تمام آمال و آرزوي من در اطراف اين دو كلمه سير ميكند: از تمدن قديم و جديد، مدنيت مخصوص و جامعي تشكيل دادن، و ايران را بهجانب آن مدنيت راندن و در سايه آن آرميدن.
آيا اين آرزو و آمال سرخواهد گرفت؟ آيا عمر من كفاف برآمدن اين همه آمال و آرزو را خواهد داد؟ آيا براي قطع اين راه مهيب و عميق بهقدر كفايت وسايل كار در دست خواهم داشت؟ آيا با اين خزانة تهي و با اين فقر فكري اهالي، تحمل اين قدر محنت و مصيبت و مشقت ممكن است؟ واقعاً خود من هم نميتوانم فكر بكنم!
قدر مسلم اين است كه دست قهار تقدير امانتي را از لاي خرابهها، بدبختيها، سياهكاريها و سياهروزگاريها بيرون كشيده و بهدست من سپرده است. بايد اين امانت را از گرد و غبار و دود و كثافت منزه سازم. فكر اين نزهت و صفاي ثانوي است كه فعلاً عبور از اين باتلاق، و تمام باتلاقهاي اجتماعي را، برمن آسان ميكند.
سعادت و آسايش و تنعم شخص من در آن است كه ايران را، از زير اين خرابههاي سهمگين بركنار ببينم.
سعادت من آن وقتي است كه غبار مذلت از چهره بيگناه اين مملكت بشويم، و آبروي از دست رفتة او را بهاو برگردانم. منتهاي آسايش و تنعم من در اين است كه حق مظلوم را از ظالم گرفته، و ملت خود را ببنيم كه در امن و امان و آسايش زندگاني كرده، و حقوق مادي و معنوي آنها از تطاول و دستبرد هر صاحب نفوذ و هر صاحب اقتداري مصون بماند، و مردم هيچ ملجاء و پناهي براي خود سراغ نگيرند، مگر حق و قانون.
تمام لذت من در اين است كه تمام طبقات مملكت، در مقابل قانون صورت تساوي بخود گرفته، و امتياز بريكديگر از راه تقوي و فضليت باشد، نه اين امتيازات مسخرهآميزي كه تا بهامروز، مخصوصاً در اين يكصدوپنجاه سال اخير، چهرة ايران و ايرانيان را سياه و مكدر ساخته است.
چه لذتي بالاتر از اين كه اصول مداهنه و تزوير يعني تملق و چاپلوسي در يك جامعهاي بميرد، و جاي خود را بدهد بهصراحت لهجه و تقوي و فضليت و صفاي قلب؟
نه فقط آرزوهای مشترک که دردهای مشترک رضاشاه و مردم ايران هم سبب شدهاند که ايرانيان او را از خود و برای خود و در کنار خود بدانند. رضاشاه مصداق برجسته و واقعی اين دو شعر است:
سعديا مرد نکو نام نميرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکويی نبرند
و نيز اين بيت : هرگز نميرد آنکه دلش زنده شده به عشق
ثبت است در جريده عالم وفای ما
اکنون که پای شعر به ميان آمد، اشارهای هم شود به اينکه رضاشاه با سرودههای شاعران بزرگ کشورمان بيگانه نبوده و عليرغم کمی وقت به خواندن و بهره گيری از ديوان آنان میپرداخته است. در بين شعراي ايران و گويندگان اين مملكت، تنها كسي كه برضد سالوس و ريا بوده حافظ شيرازي است، كه فيالحقيقه تمام سعيش اين بوده كه اين پرده بيآزرمي را از هم بدرد، و صراحت قول و حسن نيت و صفاي قلب را جايگزين آن نمايد، و بههمين جهت است كه چون حقيقتي در بيان او بوده، شاعر عمومي ايران، و مورد راز و نياز تمام سكنة اين مملكت واقع شده است.
من حافظ را بسيار ميپسندم، و بهخاطر خود ميسپارم كه يك روزي مقبره او، و همينطور مقبره سعدي و فردوسي را از اين حالت ابتذال كنوني خارج، و آرامگاهي را براي اين سه نفر گويندگان بزرگ دنيا دستور بدهم، كه در خور لياقت و شئون اجتماعي آنها باشد.
همواره هنگام خواندن هر سفرنامهای، طاووسِ هوسْ چتر میگشايد که کاش پژوهندهای ، سفرنامه و قلم بدست ، مسير ديروز را ـ پای بر جای پا ـ تکرار و گزارشی از امروز نصيب ما و فرداييان نمايد تا هم درک درد تاول و خستگی پای نخستين رهرو بر ما آسان و هم ذهن تاريخ تازهتر گردد. اين دو سفرنامه، استثنايی بر آن کاش نبودهاند. فرضا اينکه بدانيم امروز باغ چهل ستون در شهر بهشهر (اشرف) در چه شرايطی است و آيا تنها نامی است بر جا مانده و باغی از مرکب بر صحن کاغذ، يا که بهشتی است چون روزگار اوجش فخر مازندران: شهر “اشرف“ بهترين نمونة عزم شاهعباس صفوي است، و پس از “اصفهان“ از هر نقطهاي بيشتر سليقة اين پادشاه را بيان ميكند... قبل از ظهر وارد “اشرف“ شديم. خياباني عريض از وسط شهر ميگذرد. اين جاده از جلوي عمارت سلطنتي، تا تپة “همايون“ و كنار دريا امتداد دارد، قسمتي كه در شهر واقع است، سنگفرش نامرتبي داشته كه براي ورود من تعميرش كردهاند، ولي آن قسمت بيرون شهر، بكلي خراب شده و جز در بعضي نقاط اثري از سنگفرش باقي نيست. منزلي كه براي توقف من معين شده، عمارتي دوطبقه است، كه سر در ابنية سلطنتي محسوب ميشود، چون مورد احتياج ادارة تلگرافخانه بوده، در سال ۱۳۳۸ ( هـ .ق. ) مرمتي كردهاند. بهاين طريق كه چند اطاق بزرگ را كه روي طاق سردر بوده، كوچك نمودهاند. اكنون ايواني در وسط است، و چهار اطاق در دو طرف آن واقع شده است.
اين محل كه از طرفي برخرابة عمارت صفويه، و از جانبي برسواحل دريا و تپة “همايون“ و شهر “اشرف“ مشرف است، منظري دلگشا دارد. واقعاً شهر “اشرف“ داراي موقعي مخصوص است. جنگل و كوه از طرف جنوب، و دريا و دشت زراعتي از سمت شمال، آنرا احاطه كردهاند. وقتي كه شخص از اين سردرگذشته و بهتماشاي عمارت مخروبة قديم قدم بگذارد، قبل از ورود بهباغ چهل ستون، آبانبار بزرگي با سردر كاشيكاري در طرف راست مشاهده خواهد كرد، كه گويند دو ثلث “اشرف“ را آب ميدهد. درب باغ تازه است و زينتي ندارد، اما به محض آنكه باز ميشود و چشم بهدورنماي عمارت ميافتد، تاريخ و صنعت را تواماً در نظر شخص مجسم ميسازد.
خياباني وسيع، از جلوي در تا پيش عمارت كشيده شده است. جدولي بزرگ مفروش از سنگهاي قطور و عريض و طويل اين خيابان را بهدوقسمت منقسم ميسازد. اين جدول، بهواسطة پستي و بلندي زمين، آب نماهاي چندي دارد، كه از ارتفاع دو ذرع آب نهر بر روي سنگي عريض با نقشهاي زيبا غلطيده و باز در جدول جريان مييابد.
حاشية سنگهاي اين جدول سوراخهائي دارد كه جاي شمع بوده، و ظاهراً در شبهاي جشن، بهفاصلههاي خيلي كم، دو صف از شمع فروزان در ميان گل ميسوخته و عكس آن در جدول منعكس ميگشته است.
تختهسنگهاي اين نهر بسيار خوب تراشيده شده است آنها را با ميلهاي آهن بهيكديگر بستهاند، و ساروج محكمي آنها را برزمين دوخته است. متأسفانه اهالي “اشرف“، محض استفاده از قطعات آهني كه مفصل سنگهاست، بهزحمات بسيار بعضي از اين احجار را شكسته، و آن آهن ناقابل را ربودهاند.
از دو جانب خيابان، دوصف درخت سرو برپاي بوده، كه امروز هم بعضي از آنها برپاي است.
عمارت چهلستون در آخر اين خيابان است، اما سايبان بزرگي كه براي نگاهداري تنباكو اخيراً در كنار استخر ساختهاند، قسمتي از منظرة آن را از نظر ميپوشاند و دورنما را ضايع كرده است. كوه جنگلپوش هم مثل اين است كه در پشتسر، دنبالة همين باغ است. بياندازه دورنماي باغ را عظيم جلوه ميدهد. در سكوي جلوي عمارت، استخري بزرگ بوده كه اكنون بيآب است. اين استخرها از جمله لوازم عمارات دوره صفويه است و در جلو اغلب ايوانها و عمارت آنها موجود بوده، و عكس ستونها را در سينة خود منعكس و مكرر ميساخته است.
شكل سابق اين چهل ستون معلوم نيست چگونه بوده، شايد شبيه به چهلستون “اصفهان“ بوده است. ميگويند بيست ستون چوبي داشته، كه چون عكس آن در استخر ميافتاده چهل ستون جلوه ميكرده است.
از اين باغ، بهباغ ديگر رفتيم كه تقريباً با همين طرز بنا شده و موسوم است به حرم. هيچ كس در آن نبود، ولي چون متعلق بهزنان بوده است، آنجا را مقدس ميشمارند و اجازه نميدهند كسي وارد شود. در جلو آن حوض بزرگي هست و سكوئي مربع، كه در هر زاويهاش يك نشيمن از مرمر گذارده شده است. چنار خيلي عظيمي در وسط است كه شاخههاي پهناور آن تمام عمارت را غرق سايه كرده است. آبنماهائي، نظير آنچه ذكر شد، در اين بنا هم موجود است.
از اين عمارت بهقصر ضيافتگاهي وارد شديم كه بهنام يكي از اولاد علي عليهالسلام موسوم است. باكمال تعجب ديدم ديوار اطاق مزين به تصاويري است كه فقط بهيك نفر انسان خوشگذران لذت ميبخشد. در اين عمارت تصوير شاهعباس اول و ثاني و اشخاص ديگر نيز ديده شد، كه اروپائيان كشيده بودند، ولي در كمال پستي و حقارت بود. در اطاقها زينت و اثاثيهاي بهنظر نميرسيد، مگر قاليهاي گرانبها كه برچيده، و در گوشهاي دسته كرده بودند. سپس عمارت چهارمين را بهما نشان دادند. در اينجا چشمهاي ميجوشيد كه قسمت اعظم باغ را مشروب ميساخت. گنبدي باشكوه در اينجا بنا شده كه تمام سقفش را بهخوبي نقاشي كردهاند، و ديوارهايش را تا محاذات راهرو، با كاشي هندي پوشاندهاند. در مسافتي دور از اين عمارت، روي بلندي، بناي كوچكي است كه ظاهراً محل ديدهباني يا تماشاگاه است. تمام اين عمارت مشرف است بر صفحة دلپذيري، كه “بحرخزر“ در فاصلهاي نسبتاً بعيد، حاشيه آنرا تشكيل ميدهد. از آنچه روزگار در سالهای بعد بر سر آن يادگار ذوق و هنر صفويه آورد نا آگاهيم. اما امروزه در مملکتی که دانشگاه را به محل برگذاری نماز جمعه تبديل کردهاند و زندان را دانشگاه مینامند و يک مشت دزد و وطن فروش، آپارتمانسازی را بر حفظ اعتبار ميراث جهانی ميدان نقش جهان ترجيح دادهاند، بطور قطع باغ چهلستون بهشهر (اشرف) را هم نه به موزه هنر و تاريخ صفويه اختصاص دادهاند و نه دانشکده هنرهای تجسمی را در آن جای دادهاند. قاعدتا بايد يا کميته انقلاب شهر و زندان شده باشد يا وقف سکونت امام جمعه و نماينده ولی فقيه و يا سربازان گمنام امام زمان با همياری آقازادهای برادرانه بين خود به شيوه عساکر صدر اسلام تقسيم کرده و پاساژ ساختهاند.
ميهن ستيزانی بیمايه که از چپ و راست بر طبل غرض میکوبند، رضاشاه را آدمی بيسواد و عامی شمردهاند. صرف نظر از نگاه نکتهگير و پاسخ مناسب رضاشاه به مشکلات جامعه همروزگار خود و نيز تبحر وی در بندبازی سياست و توانايی ترديد ناپذيرش در کسب قدرت که نشان از هوشی يکتا و ذهنی ورزيده و کار آشنا دارد ، در سفرنامهها نيز اشارههايی مکفی برای ميزان آگاهی حضرات باسواد و درستی ادعاهايشان، مشتی نمونه خروار، ديده میشود:
مرحوم اعتمادالسلطنه مرد صاحبنظر و متتبعي بوده، آثار و علائم و نوشتجات او را ميپسندم. اخيراً در كتابخانة آستان قدس رضوي در “مشهد“، كه بهديدن كتابها مشغول بودم، كتابي مبني بر يادداشهاي يومية اعتمادالسلطنه بهدست من افتاد. بردم منزل، و يكي دوشب بهدقت مطالعه كردم. اين كتاب دو جلد است، و يادداشتهائي است كه اين شخص از گزارشات يومية دربار نوشته، و با خط زنش پاك نويس شده است.
هركس بخواهد وضعيت دربار ناصرالدين را بفهمد، بهترين نمونة آن همين دو كتابي است كه اعتمادالسلطنه نوشته است!
كتابها را بايد ديد و آنوقت بهخوبي فهميد كه اين مملكت چرا بهاين روز سياه نشسته است؟ چرا گردوغبار مذلت، فقر و مسكنت، تباهي و تبهروزگاري چهرة آن را آزرده ساخته؟ چرا مراحل تنبلي و تنپروري و وقاحت و بيآزرمي و بيفكري و بيعلاقگي و اجنبيپرستي اندام عدهاي از سكنة اين مرز و بوم را سياهپوش ساخته است؟ چرا يك ثلث ايران از بدن مملكت مجزا و بهدست اجانب داده شده، و در تجزية هريك از قسمتها چه تأثري در دربار ظاهر و تا چه درجه بهاين تجزيه و تقسيم، با نظر لااباليگري و بيقيدي و بياعتنائي نگريسته شده است؟...
من شرح حال سلاطين ايران را، تا آن ميزاني كه در تواريخ مسطور است به دقت ديدهام و عمق افكار آنها را، تا درجهاي كه از صفحات تاريخ بتوان استقصا، كرد سنجيدهام...
در جای ديگری در توصيف زيبايیهای بين راه، باز نشانی از مطالعه میيابيم: من جنگلهاي “هندوستان“ و “آفريقا“ و “مناطق حاره“ را نديدهام، و شرح آن را فقط در كتابها خواندهام. اما قسمت جنگلهاي “اروپا“، مخصوصاً “سويس“، تا آنجا كه در سينما توگراف و كارتپستالها ديده ميشود، تصور نميكنم مانند جنگلهاي “مازندران“ بديع و سرشار باشند... و اين جمله دشتی در ذهن ظاهر میشود که اگر به رضاشاه می گفتند درياچههای سوييس از ايران بيشتر است ناراحت میشد.
پس از فراغت از كار مكاتيب و تلگرافات، ملازمين شخصي خود را امر دادم، همه به اطاق من بيايند و صحبت نمايند. شنيدن عقايد مختلف و صحبت با اشخاص نيز خود يك نوع تفريحي است كه گاهي بيمزه نيست. پس از رفتن آنها صرف شام، مقداري از شب را به مطالعه كتاب پرداختم. كتب تاريخ از ساير اقسام كتب بيشتر جلب دقت و نظر مرا مينمايند، و از قسمتهاي تاريخي، مربوط به هر مملكتي كه باشد، لذت مخصوص ميبرم، و بههمين لحاظ غالباً در خوابگاه من يك سلسله كتاب تاريخ است كه مخصوصاً در مواقع ناخوابي بهآنها متوسل ميشوم، و گاهي هم اتفاق ميافتد كه مطالعة كتاب، بكلي مانع از خوابيدن من ميشود.
كتاب بوستان سعدي هم كه بهيك قطعه جواهر بيشتر شبيه است تا بهكلمات معمولي، كمتر ممكن است كه از دسترس من دور بماند. در اين مدت استفادههاي خوب از اين كتاب بزرگترين شاعر پارسي زبان بردهام، و هميشه ممارست در قرائت بوستان سعدي دارم. دو حظ مختلف و متفاوت از اين كتاب ميبرم، يكي لطف كلام و ادبيات، و ديگري پند و مواعظ و حكمت...
کاش روشنفکران و دولتمردان و انقلابيان ما هم چون رضاشاه بیسواد بودند و پايشان به سوربن و پلیتکنيک پاريس و برکلی و پاتريس لومومبای مسکو و حوزه علميه نجف نرسيده بود ولی درک میکردند که: شبهه و ترديدي نيست كه مذهب و سياست دو اصل مقدسي است كه در تمام موارد، جزئيات اين دو اصل بايد مطمح نظر زمامداران عالم و عاقل باشد و دقيقهاي از آن غفلت نورزند، ولي اختلاط آنها با يكديگر نه بهصرفة مذهب تمام ميشود، نه بهصرفة سياست اداري، و بالمآل در ضمن اين اختلاط و امتزاج، هم مذهب سست و بلااثر ميگردد، و هم سياست رو بهتمامي و اضمحلال ميرود. اگر چه ضربت اين تصميم مهلك را خود سلسلة صفويه در زمان سلطان حسين بهتر از همه ديدند، معهذا نتيجة اين تصميم غير عاقلانه را نبايد در دورة صفويه ملاحظه كرد، بلكه بايد با تاريخ همراه آمد، و تأثيرات آنرا در ايام سلطنت قاجاريه تماشا نمود كه پاية مذهب و سياست برروي چه منوالي چرخيد، و به چه فلاكتي منتهي شد.
آنهائي كه مذهب و سياست را مخلوط بههم نمايند، هم انتظامات دنيا را مختل كردهاند، و هم انتظارات آخرت را تخريب نمودهاند. گاهي هم بالمره، نتيجه، برعكس مقصود بهدست ميآيد، يعني روحانيون كشيده ميشوند به طرف دنيا، و سياسيون بهطرف آخرت، و اين همان اختلالات عظيمهايست كه اصول زندگاني مردم را دچار تزلزل كرده، آنها را ميراند به جانب ريا و تزوير و دورغگوئي و فساد و دوروئي.
نتيجة اين اختلاط ناصواب، تا به اين حد ممتد ميشود كه مثلاً فلان مجتهد روحاني كه كار اصلي او تصفية اخلاق عمومي است، ماهي هشتصدوپنجاه تومان از خزانة دولت ميگيرد كه عمارات سلطنتي را حلال نمايد، تا مردم مجاز باشند كه در آنها نماز بخوانند. در عوض فلان وكيل مجلس شوراي ملي، كه وظيفه او ورود در سياست اداري است، در پشت تربيون شمايل پيغمبر را باز مينمايد، كه مردم بهاسلاميت و آخرتپرستي او ترديد نياورند، و او براثر اين تزوير و تقلب مجال داشته باشد كه علائق مادي خود را تأمين و بالاخره موقعيت او، بههر درجه و پايهاي هست، دچار تزلزل و ارتعاش نگردد.
روحاني اولي، در عوض قناعت و توجه بهآخرت كه عين تزكيه نفس است، فريفته دنيا و پول و ظواهر امور شده، ايمان و عقيدة مردم را دچار شديدترين ترديد، و اصول تقوي و پرهيزكاري را مجروح و لكهدار مينمايد.
سياسي دويمي كه بايد اصول زندگاني دنيائي مردم را راهنمائي كند، ميرود دنبال عوامفريبي و رياگوئي و تزوير و دوروئي، كه اين نيز بهنوبة خود در سست نمودن ايمان عامه تأثير بسزائي دارد...
تعجبي ندارد! نظير اين موضوع در اغلب نقاط ايران زياد است. هركس دستش رسيده بهقدر جربزه و استعداد خود، اسلام و اسلاميت را وسيلة ريب و ريا، و تأمين منافع شخصي خود قرار داده است.
فلان رئيس كه در مركز سياست مملكت قرار ميگرفت، صراحت لهجه را در خود عمداً خفه ميكرد، و برخلاف معتقدات خود، متظاهر بهآخرت پرستي ميشد. و عوام فريبي را ترويج ميكرد.
فلان وزير و فلان رئيسالوزراء كه رسماً و وجداناً مأمور انتظام ادارات و اصلاح دنياي ايران بودند، دم از آخرت و هول قيامت ميزدند، و با ريش و عبا و طرز لباس در قلوب عوام تهية منزل ميكردند.
اما فلان معمم ظاهرالصلاح، كه ديگر احتياجي بهتهيه اين مقدمات نداشت، مخفيانه عيش شبانه و بانگ نوشنوش بهاستقبال آخرت ميفرستاد و بكلي مجذوب ميگشت بهآن نكاتي كه در قاموس تقوي و پرهيزكاري و ايمان و اعتقاد بهخدا و رسول، هنوز فهرستي براي آن تدوين نشده است. منت خدای را عز و جل که در سايه رهبری روشنفکران باسواد و عالمان دين و رسولان عدالت اجتماعی، درستترين راه را برگزيديم و تن به ظواهر زندگی نسپرده و دل به معنويات داده و به آرزوی «بازگشت به خويش» رسيديم. براستی که از دست و زبان که برآيد، کز عهده شکرش بدر آيد.
وقتی بر آمار «مردانگی شد»های قبله عالم و شرح جگرسوز زالو انداختن بر اسافل عزيزالسلطان به اعتبار تحريرشان در راه و گاهِ نخجير و فرنگ، مهر سفرنامه میخورد، حيف نيست و سزاوار است که گپها و درد دلهای سراسر عشق به ايران سربازی با هم ميهنانش و تعهد او به بيرون کشيدن ملتش از فاضلابِ خرافات و نادانی و پيش راندنش تا آنجا که همت بشری پيش بينی کند را نيز صرفا از همان مقوله شمرده و به سفرنامه ناميدنشان بسنده کنيم؟
يادداشتهای ماموريتهای رضاشاه، اين دماوند فلات تاريخ ايران را «عهدنامه يک عشق، عشقنامه يک عهد» میناميم تا شايد نشانهای باشد از وقوف ما بر عشق او بر ما و عهد او بر پيشبرد امر ما، ما فرزندان ايران.
|